تبليغاتX
روزنامه ی صحبت نو
جستار ها يي از لار ، گراش ، اوز ، بیرم ، جویم ، بنارویه ، و خنج

صادق رحمانی: دیگر هوا کاملاً تاریک شده بود ، ما داشتیم یکی از شب های نیمه سرد کویر را تجربه می کردیم، با ستاره هایی که نزدیک تر بودند و چراغ ها و لامپ ها یی که بی معنی تر بودند. از خیابان های یزد دور شدیم. یزد با آب انبارها و بادگیرهایش از کنار ما رد می شدند. از زیر ساباطی بلند گذشتیم و به کاروان سرایی رسیدیم به نام «هتل کاروانسرای مشیر». این هتل را با همان معماری زیبای کاروانسراهای عصر صفویه بازسازی شده بود.

رستوران به جای استراحت گاه ستوران به زیبایی طراحی شده بود اتاق ها با امکانات امروزی و حمام و ... این اتاق به کاروانسرا و آن مثل معروف که می گویند، مگر این جا کاروانسرا است! بی شباهت نبود. اتاق ما چهارنفره بود، اما رضا رفیع ساعت دو بامداد، وارد هتل شد ، در زد. از خواب بلند شدم. تخت ما دو نفره بود. مجبور شدیم تا صبح روی همان تخت سر کنیم. صبح برای نماز، زنگ تلفن به صدا در آمد. بعد از آن آقای ملک ثابت (رئیس حوزه هنری یزد) گفت همه آماده اند تا به کله پاچه فروشی برویم. من ترجیح دادم بخوابم.

در حلقه زندان

ساعت نه صبح به زندان مرکزی یزد رفتیم. قرار بود ما اهالی حلقه رندان ، برای ایجاد فضایی پر نشاط برای اهل زندان شعر طنز بخوانیم. رضا رفیع را همان لحظه به پشت تریبون بردند و او فی البداهه اجرای خوبی داشت. شاعران یک به یک شعر خواندند و جمعیت زندانیان، با صدای بلند، می خندیدند. گویی همه چیز را فراموش کرده اند، حتی از میان جمعیت متلک پرانی و خوشمزگی هم می کردند . شعر طنز حلقه رندان، البته آنقدر هم خنده دار بود تا جمعیت را شاداب و خندان کند. در کنار من میان سال مردی با چشمانی خسته، با تسبیح اش ور می رفت. او را زیر نظر داشتم. حتی وقتی خنده دارترین شعرها خوانده می شد، خم به لب هایش نیاورد! حتی اگر خیلی از فضای زندان دلتنگ بود، مثل جوان بغل دستی اش گاهی خنده را با گریه در هم می آمیخت، اما نه. مرد تسبیح به دست آرام و ساکت نشسته بود، نه مثل آن سیاه پوست اهل مالزی که از شعرها سر در نمی آورد و گاهی بر اثر شلیک خنده زندانیان لب های کلفت و سیاهش تکانی می خورد و بیش از پیش چشم هایش به دلیل کنجکاوی گشاد می شد.

در زندان که حدود دو هزار نفر جمعیت داشت، فقط پانصد نفر در جلسه حاضر بودند. نوبت به من رسید. قبل از این که شعر یانگوم را بخوانم (الهی خیر از مردم نبینی / بری کاشان ولی قم را نبینی / تو که با مو سر یاری نداری / الهی فیلم یانگوم را نبینی) خاطره ای از عمران صلاحی تعریف کردم. رضا رفیع هم سر ذوق آمد رو به زندانیان کرد و گفت: «دیشب که من (رفیع) وارد اتاق شدم. ملاحظه کردم که باید روی تخت دو نفره با آقای رحمانی بخوابم. من هم تن به تقدیر دادم و گفتم که دیگر چاره ای نیست. صبح زود که ناصر فیض برای بیدار کردن ما به اتاق آمد. گفت: یالله زود پاشید که برنامه داریم. من هم گفتم: ناصر خان، ما هم چندان بی برنامه ! نبوده ایم.» (خنده حاضران)

در راه رو زندان، زندانی ها از فرصت حضور ما و رئیس و قاضی زندان استفاده می کنند و نامه ای که از قبل آماده کرده بودند، به آنها می دادند. چاچا لقب یک پیرمرد زندانی بود، او فکر می کرد من هم کاره ای هستم، نامه ای به من داد. در آن نوشته بود، من هیچ کس را در یزد ندارم، می خواهم به زندان بلوچستان منتقل شوم. چاچا ، فارسی حرف می زد، اما نگهبان زندان گفت: او پاکستانی است و واقعاً در ایران هم کسی ندارد. انتقال به زندان بلوچستان هم سالهاست که خیلی سخت شده است، چون آن جا امکانات لازم حتی برای ورود یک نفر را هم ندارد.

رئیس سازمان زندان های یزد، آن قدر از فضای زندان یزد تعریف کرد که آدم دلش می خواست در همان زندان بماند! من دلم می خواهد برای هر یک از این زندانیان یک دریچه کوچک هدیه کنم، دلم به حال همه ی آنها می سوزد، وقتی روحیه ی نرم شده ی آنها را در برخورد با مسئولان زندان می بینم، دلم می خواهد همه آنها را آزاد کنم.

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت / بار بربندم و تا ملک سلیمان بروم

به سید عبدالجواد موسوی می گویم، اگر من رئیس زندان بودم، فردا هیچ کس این جا نبود. حس او هم به حس من نزدیک بود، گفت باید رئیس زندان را هجو کنم، بعد هم با سرعت از پله های ساختمان اداری فرار کرد. گویا رئیس پشت سر ما بود!

در زندان آدم ها خیلی با هم مهربان به نظر می رسیدند، بر خوردهایشان با مسئولان زندان هم خوب بود. در زندان، چقدر خوب است که بعضی ها برای بعضی ها کاری نمی کنند. بعضی ها نمی خواهند، بعضی ها هم نمی توانند. زندانیان از بس آزادی خود را فروخته اند، در زندان هستند.

فرصت نشد از زندان سکندر، آتشکده و جاهای دیگر یزد دیدن کنیم. فقط در آن فرصت اندک ، مسجد جامع یزد، کتابخانه وزیر، میدان امیر چخماق را دیدیم. دوست داشتم سری به «خانه لاری ها »هم بزنم، اما نشد.

رباعیات طنز محلی

 سه شنبه شب (22/8/86 ) در سالن شهید صدوقی یزد، شب شعر اصلی بود. با یوسفعلی میرشکاک شاعر برجسته همروزگار ما، صحبت کردم و گفتم، می خواهم رباعیات طنز محلی ام را بخوانم، گفت اشکالی ندارد. فقط شاید برایشان قابل فهم نباشد. گفتم: ترجمه اش را می خوانم. بالاخره علاوه بر شعرهای دیگر دو رباعی شماره یک و دو را که در «هیمه» شماره یک چاپ شده بود،  با گویش گراشی خواندم و خوشبختانه پس از ترجمه شعرها به فارسی، ارتباط برقرار شد و از آن استقبال کردند.

همان شب برای صرف شام به «هتل باغ مشیر» رفتیم. باز هم فضایی قدیمی و زیبا. با آقای ملک ثابت، به طرف راه آهن می رفتیم ساعت یازده شب بود. از او پرسیدم درباره «خانه ی لاری ها» اطلاعاتی دارد یا خیر؟ گفت: فقط می دانم حدود 270 سال پیش عده ای از اهالی لار، از فارس که اهل تجارت بوده اند، به یزد می آیند و به تجارت می پردازند. و این خانه بزرگ را به همت معماران آن روزگار یزد، بنا می نهند. این خانه الان مسکونی نیست ، می پرسم در این زمان آیا بازماندگان آنها در یزد به سر می برند. می گوید: من تا به حال نشنیده ام. با خود قرار می گذارم در این زمینه ، از تهران با میراث فرهنگی تماس بگیرم و اطلاعات بیشتری را برای علاقه مندان بنگارم.

جمعه 25/6/86

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 22:55  توسط   | 

 حامد صداقت: آری ، بالاخره سینما آزادی لارستان نیز به جمع سینماهای تعطیل کشور پیوست و از چندین ماه قبل هیچ فیلمی در این سینما اکران نمی شود و این موضوع دل هرعلاقمند به سینما و فیلم را به درد آورده و صاحبان قلم و اندیشه را به عکس العمل وا می دارد و البته بسیارند کسانی که با بی تفاوتی از کنار جمله ای که بر سردر سینما نقش بسته می گذرند و انگار نه انگار که...  این موضوع بهانه ی خوبی برای خبر لارستان است تا قضیه را پیگیری نموده و رسالت مطبوعاتی خویش را در قبال مردم ایفا کند از این رو پای صحبتهای مسئول فعلی سینما می نشینیم و او از مشکلات و ناملایمتها می گوید : در جواب این سوا ل که چرا سینمای لار تعطیل است می گوید : (( با توجه به اینکه سپاه پاسداران مالک سینما بوده و سینما را به اینجانب اجاره داده است، طبق یکی از مفاد قرار داد بایستی هر فیلمی که قرار است در این سینما اکران شود به تائید مالک رسیده باشد ، سپاه نیز زیر بار هر فیلمی که اجازه ی اکران یافته نمی ر ود و با توجه به هزینه های بالای اکران فیلم نمی توان فیلمی را اجاره کرد که آیا از سوی سپاه تائید بشود یا نشود)).   به این سوال که قضیه ی برق برنا چه بود اینگونه پاسخ می دهد: (( برق برنا یک سیاست کاری برای جلب نظر افکار عمومی به سوی سینما بود و در واقع با این کار می خواستم افکار عمومی به عدم اکران فیلمها حساس تر شود که البته اینگونه نشد و حتی برخی افراد به من می گفتند حالا که سینما را به خدمات برق تبدیل نموده ای بهتر هم شده است؟!!)) وشاید همان بلایی که بر سر سینمای تابستانه آمده و آن را تبدیل به کارگاه نموده اند بر سر همین سینما نیز بیاید.

با توجه به اینکه مشکل اصلی اکران فیلمها را در عملکرد مالک اصلی آن می یابیم با فرماندهی سپاه نیز به گفتگو نشسته و سوالات ذیل را مطرح می کنیم :

1-     با توجه به اینکه فیلمهایی که در سینماهای کشور به نمایش در می آید توسط وزارت ارشاد اسلامی بازبینی و تائید شده ، علت بازبینی مجدد شما چیست؟ مگر نه این است که ضوابط یکسانی برای همه ی کشور تعریف شده است؟

- ما قوانین خاص خود را داریم و همه ی فیلمهای در حال اکران با ظوابط ما مطابقت نداشته، که باید آن را مجددا" بازبینی کنیم و این نکته را هم متذکر شدند که مسئول سینما تا کنون فیلمی را جهت بازبینی برای ما نیاورده است !!

(نیاوردن فیلم برای تایید، مسئولیت سپاه را کم نمی کند زیرا سپاه میتواند در خصوص این سهل انگاری به مستاجر خود تذکر دهد)

2-     با توجه به اینکه سپاه یک نهاد نظامی است چگونه می تواند یک نهاد فرهنگی مانند سینما  که احتیاج به روانشناسی پیچیده ای دارد را اداره کند؟

- سپاه در کنار فعالیتهای نظامی به فعالیتهای فرهنگی هم می پردازد!

3- چرا در سینما فیلم اکران نمی شود؟

- هم اکنون برنامه ها و جلسات فرهنگی در آن به اجرا در می آید و شاید برای طرف قرارداد ما اکران فیلم اقتصادی نباشد!!

به ایشان متذکر شدیم که کار اصلی سینما ، اکران فیلم است و برنامه های فرهنکی دیگر در کنار آن جای دارد و اصولا" نمی شود بر روی سود اقتصادی چنین برنامه هایی حساب کرد (( که ایشان از پاسخ تفره رفتند))

با توجه به اینکه بنظر می رسید سپاه و مسئول فعلی سینما چندان تمایلی به اکران فیلم ندارند( برخوردهای دو پهلو) و به وضع موجود رضایت داده اند برای چاره اندیشی به متولی فرهنگ شهر یعنی اداره ی ارشاد اسلامی لارستان نیز مراجعه نموده و از ریاست محترم آن دلیل تعطیلی سینمای لار و اقدامات انجام شده را جویا شدیم که ایشان چنین پاسخ دادند : (( مالک سینمای لار سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بوده و تصمیم گیرنده ی اصلی نیز مالک می باشد و مالک به عدم اکران فیلمها راضی تر است و تنها اقدام ما در این زمینه ارائه ی گزارش از روند تعطیلی سینما به مقامات مسئول بوده است )) همچنین طی تماس تلفنی که با اداره ی کل ارشاد اسلامی گرفتند قرار بر این شد تا گزارش جدیدی نیز از وضعیت سینما ارسال گردد.

آخرین نقطه ی امید ما فرمانداری بود تا اگر بشود جلسه ای با حضور فرماندهی سپاه ، ریاست ارشاد و همچنین فرماندار محترم گرفته شده و به موضوع رسیدگی شودکه این امر نیز به دلیل حضور فرماندار محترم در ماموریت میسر نگردید.

آری ، علت اصلی تعطیلی سینمای لار نه از کمبود تماشاچی است و نه از مشکلاتی که دیگر سینما های کشور را به تعطیلی کشانده رنج می برد ، بلکه مشکل اصلی در این است که اکران فیلمها به مذاق برخی خوش نمی آید و برای برخی صرفه ی اقتصادی لازم را ندارد و اصولا" به مقوله ی فرهنگ با دیدی متحجرانه و بسیار ابتدایی توجه شده و در اداره ی سینما نیز رویکردی آمرانه و منفعل دارند ، مقوله ای به نام فشار افکار عمومی نیز برایشان تعریف نشده است ، بعلاوه بی تفاوتی برخی مردم نیز مزید بر علت شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 11:46  توسط   | 

 مهدی وفایی فرد: از دير باز اختلافات بين برق روز و ناساگ از اصلي‌ترين مشکلات اجتماعي شهر گراش به حساب مي‌آيد. اختلافاتي که به ظاهر چند سالي‌ست پرونده‌اش مختومه اعلام شده و ديگر همه چيز به پايان رسيده است.

 اما وقتي دقيق‌تر به مسائل و قضايايي که در شهر جريان دارند مي‌نگريم، متوجه مي‌شويم در پشت پرده آن چنان اين اختلافات شديد و بزرگ‌اند که ...! اين اختلافات که روز به روز بزرگ‌تر مي‌شوند، در شرايط حساس ظهور نموده و باعث وارد آمدن آسيب‌هاي جدي به همه ابعاد گراش، اعم از فرهنگي، اجتماعي و سياسي مي‌شود!

 هيمه ـ ضميمه تخصصي زبان و فرهنگ فارسي ماهنامه صحبت نو ـ در شماره اخير خود مقاله اي را از مهدي جباري (مسئول خانه فرهنگ گراش) به چاپ رسانيده که بار ديگر خبر از شدت اختلافات پشت پرده و ظهور آن مي‌دهد.

 در اين مقاله قصد ندارم مطلب «دال و ذال» جباري را واکاوي نمايم، چرا که با کمي دقت در مقاله وي شاهد تناقض‌هاي زيادي خواهيم شد و به راحتي مي‌توان گفته هاي وي را با مدارک معتبر نقض نمود!

 هدف من از نوشتن اين مقاله ــ با صرف نظر از واقعي يا غيرواقعي بودن گفته‌هاي جباري در صحبت نو ــ اين است که چرا عده‌اي به اصطلاح روشن فکر که دم از فرهنگ و ... مي‌زنند، اين گونه باعث تشديد اختلافات شده به طوري که علنا جهت رسيدن به اهداف خود در نشريه محلي، به ديگران توهين نموده و ...! آيا واقعا صحيح است در اين شرايط حساس زماني و نزديک شدن به انتخابات مجلس شوراي اسلامي اين مقاله نگاشته شده و حتي چاپ گردد؟!!با آگاهي از بازخورد اجتماعي اين‌گونه مطالب اقدام به چاپ اين مقاله نه چندان تخصصي که از منابعي غير معتبر نيز تغذيه شده است، نمايند، آن هم در زماني که بيش از پيش نياز به همدلي و مشارکت همه مردم گراش مي‌باشد.

 

به نظر مي‌رسد بعضي افراد با برنامه ريزي هاي از قبل تعيين شده، قصد تخريب چهره‌هاي شاخص شهر داشته و چه در صحنه و چه در پشت صحنه براي رسيدن به هدفشان دست به هر کاري مي‌زنند.

 

حضور 4 نفر از محله برق روز در جلسه‌اي که حدود دو هفته قبل به دعوت آقاي علي‌اصغر حسني (کانديداي اين دوره مجلس شوراي اسلامي) تشکيل شده بود، دال بر وجود خصومت برخي مسئولين نسبت به بعضي افراد شهر مي‌باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 11:25  توسط   | 

 پنجشنبه، ۲۴ آبان ۱۳۸۶ 1. نيكوكار لارستاني بخشي از هزينه بازسازي يك مدرسه را پرداخت كرد  شيراز، لارستان خبرگزاري جمهوري اسلامي ‪۸۶/۸/۲۴

مدير آموزش و پرورش شهرستان لارستان در استان فارس گفت:يك فرد نيكوكار به نام حاج علي قصابي لاري بخشي از هزينه بازسازي يك آموزشگاه قديمي رادر اين شهرستان پرداخت كرد.

مدير آموزش و پرورش لارستان گفت: افزون بر ‪ ۱۸۰باب فضاي آموزشي كه ‪۲۴ هزار دانش آموز در آنها مشغول به تحصيل هستند، در اين شهرستان وجود دارد.

پنجشنبه، ۲۴ آبان ۱۳۸۶ 2. مانورناگهاني زلزله‌درلارستان/رييس اورژانس فارس:امدادرسانان هماهنگ بودند  رييس اورژانس فارس،هماهنگي نيروهاي امدادرسان دستگاههاي مختلف در مانور ناگهاني زلزله در شهرستان لارستان فارس را مناسب توصيف كرد.

دكتر محمدجواد مراديان پنجشنبه در گفت وگو با خبرنگار ايرنا افزود: روز گذشته‌يك مانور زلزله به‌صورت كاملا بي‌خبر وناگهاني درشهرستان لارستان برگزار شد تا هماهنگي و آمادگي امدادرسانان در حوادث پيش بيني نشده مورد ارزيابي قرار گيرد.

رييس اورژانس فارس بابيان اينكه اين مانور زلزله‌با هماهنگي مسوولان ستاد حوادث پيش‌بيني نشده استانداري‌فارس‌وساير دستگاه‌هاي امدادي در محل استاديوم ورزشي شهر لار مركز شهرستان لارستان برگزار شد،گفت: تيم‌هاي بازرسي و نظارت استان‌فارس نيز در اين مانور حضور داشتند و سعي بر آن بود تا به صورت كاملا واقعي، امدادرساني هنگام زلزله اجرا شود.

دوشنبه، ۲۱ آبان ۱۳۸۶ 3. يك مدير تعاون: راه نجات تعاونيها از بن‌بست حمايت از بخش كشاورزي است  شيراز ، خبرگزاري جمهوري اسلامي ‪۸۶/۰۸/۲۱

به گزارش روزدوشنبه سازمان تعاون روستايي فارس، محمدتقي مقامي در مراسم معرفي رييس اداره تعاون روستايي شهرستان لارستان افزود: ساماندهي توليدات كشاورزي يك اصل است و نقش شركتهاي تعاوني براي انجام اين مهم بسيار حساس و موثر است.

به گزارش خبرگزاري جمهوري اسلامي در اين مراسم محمدباقر صداقت به عنوان رييس جديد اداره تعاون روستايي شهرستان لارستان منصوب شد و از خدمات ذبيح الله نيكپور در اين سمت قدرداني شد.ك/‪۱

دوشنبه، ۲۱ آبان ۱۳۸۶ 4. نتايج هفته دهم مسابقات فوتبال ليگ برتر طرح آسيا ويژن فارس  شيراز، خبرگزاري جمهوري اسلامي ‪۸۶/۸/۲۱

داخلي.ورزشي.فوتبال.

هلال احمر گراش لارستان صفر پرسپوليس شيراز صفر

سه‌شنبه، ۲۲ آبان ۱۳۸۶ 5. آيين تجليل ازبرگزيدگان ارايه دهنده طرح لباس ويژه‌نسل جوان درشيرازبرگزار شد  شيراز، خبرگزاري جمهوري اسلامي ‪۸۶/۸/۲۲

داخلي.فرهنگي.لباس.

همچنين در اين همايش از ‪ ۱۰نفر از طراحان برگزيده شهرستان‌هاي استهبان، اقليد،ني ريز، كازرون، جهرم، فسا، لارستان و بخش خرامه شيراز، با عنوان شايسته تقدير، تجليل شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 14:34  توسط   | 

 خبرگزاري فارس: مدير آموزش و پرورش شهرستان لارستان در استان فارس گفت: حاج علي قصابي لاري نيكوكاري لارستاني بخشي از هزينه بازسازي يك آموزشگاه قديمي را در اين شهرستان پرداخت كرد.

  محمد اسماعيل عسكري زاده امروز در گفت‌وگو با خبرنگاران افزود: اين آموزشگاه كه به جاي دبيرستان صحبت لاري ساخته شده،بالغ بر 4 ميليارد و700 ميليون ريال هزينه در بر داشته است.

وي با بيان اينكه 2 ميليارد ريال از اين مبلغ را نيكوكار مزبور پرداخت كرده است گفت: اين آموزشگاه در زميني به مساحت 6 هزار مترمربع با يك هزارو 670 متر مربع زيربنا در دو طبقه ساخته مي‌شود.

وي تعداد كلاس‌هاي اين دبيرستان را دوازده كلاس اعلام و اضافه كرد: در حال حاضر 24 هزار دانش آموز لارستاني در 180 باب فضاي آموزشي در اين شهرستان مشغول به تحصيل در مقاطع مختلف هستند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 13:50  توسط   | 

 جهان نیوز:امیر کویت طی اظهاراتی، ضمن ابراز تأسف از انتشار مطالب ضد ایرانی احمد جار الله روزنامه نگار السیاسة ، خواهان پايان يافتن اين گونه مطالب عليه ايران شد.
به گزارش خبرنگار «جهان» در کویت، منابع آگاه کویت گزارش دادند كه شب گذشته در جلسه‌اي با حضور شیخ محمد الصباح وزیر امور خارجه کویت و اعضای کمیته روابط خارجی پارلمان این امیر نشین، گفتگوهايي درباره احمد جارالله و نگراني‌هايي درباره خط مشي ضد ايراني  روزنامه السياسه انجام شده است.
شیخ صباح در این جلسه اعلام کرده است که این قبیل اقدامات سخیف جارالله، مصالح کویت را تأمین نمی کند.

از سوی دیگر امروز در کویت فاش شد كه برکناری ابوالحسن از وزارت اطلاع رسانی کویت توسط جارالله و دوستانش به دلیل صدور مجوز مراسم شبیه خوانی امام حسین (ع) از سوی این وزیر کويتی که اکنون مشاور مخصوص امیر کویت است، بوده است.

شب گذشته و امروز نیز برخی جوانان فعال در حسینیه‌ها و مسجد امام حسین (ع) در کویت که شمار بسیاری از آن‌ها دانشجو هستند، با برپایی تجمع اعلام کردند كه جارالله ویروسی است که در کامپیوتر صدام رشد کرده است و این فرد مزدور نمی تواند حلقه‌های مودت و برادری دو کشور مسلمان ایران و کویت را از هم بگسلد.
هفته نامه البراج كويت نيز با درج اخبار منتشر شده در «جهان»، در شماره اخير خود اين اقدامات ضد ايراني را محكوم و ضمن پرده برداشتن از اهداف جارالله و روابط وي با دولت صدام و اشغالگران عراق، افكار جارالله و روزنامه السياسه را غير از موضع دولت كويت در روابط اين كشور با ايران دانست.
اين گزارش حاكي‌است قرار است فردا پس از اقامه نماز جمعه، برخي جوانان و دانشجويان مسلمان كويتي با تجمع در مسجد امام حسين(ع)، اعتراض خود را به انتشار اين مطالب در السياسه بيان كنند. 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 10:59  توسط   | 

سمیه حیدری لقب : تنوع نامگذاری خیابان های تهران که شهرداری با همه تلاش از شستشوی و دود و خاک زدایی کامل از چهره ی این خیابان ها اغلب عاجز می ماند، گاهی این پرسش را در ذهن متبادر می کند که چرا این کوچه ها و خیابان ها به این نام ها موسومند. گذاری کوتاه در خیابان ها و کوچه پس کوچه ها و معابر تهران کافی است تا ما را با انبوهی از این تنوع رویاروی گرداند. گویی تمام اعلام یک فرهنگ نامه بر در و دیوار تهران پراکنده شده است. متولی چنین کاری عظیم در گذشته های دور بلدیه ها و امروز شهرداری است.

نامگذاری خیابان های تهران اما به نام بسیاری از شهرها و مراکز استان ها از سوی شهرداری البته سنتی است مرسوم و زیبا. به بهانه ی این نامگذاری ها، بعد از ظهر یک روز پاییزی خنک به خیابان «لارستان» رفتیم تا پیش از پرس و جو از شهرداری، میزان آگاهی اهالی و کسبه ی این خیابان را از چند و چون و چرایی این نام بسنجیم. ناگفته نگذاریم که پیش از گفت و شنود با این اهالی ، حدس ما این بود که مردم مانند همه جا آگاهی دقیقی از این گونه مسائل ندارند و البته نقشی نیز در نامگذاری ها ایفا نمی کنند، مگر در مواردی خاص.

خیابان لارستان به طور تقریبی پانصد متر، از ضلع شمالی منتهی است به خیابان شهید مطهری (تخت طاووس) غربی و از ضلع جنوبی نیز به تقاطع خیابان شهید صدر  با شیبی ملایم و پوشیده از درختان چنار که این روزها از هیبت باد خزان پیراهن زرد پاییزی خود را بر تن دارند و دمادم پاره های این پیراهن هزار رنگ خزان دیده بر روی سنگفرش ها و آسفالت می افتند و کسی را پروای آنها نیست. راستی که : «وای بر احوال برگ بی درخت».

وارد کتابفروشی لارستان می شویم. به اعتبار این که مدیر آن بهترین کسی می تواند باشد که بداند چرا این خیابان را لارستان نامیدند و یا احیاناً لارستان کجاست؟ جوانی حدوداً سی ساله که خود را علی رضا طباطبایی معرفی می کند می گوید: چیزی نمی دانم، اما از لارستان می گوید: توی فارسه. می گویند که فرودگاه بین المللی زدند، زباله های بیمارستان ها را به صورت اتمی می سوزانند، برای دخترها جهیزهای جینی می فرستند و خلاصه این که لاری ها پولدارند.

در چشم انداز اول جالب ترین چیزی که ما را متوجه خود کرد تابلوهای فروشگاه های این خیابان بود که اغلب نام لارستان را بر پیشانی دارند.

عباس شیرزاد در داروخانه اش از پشت شیشه ها با چهره ی سبزه و لبخندهای نمکین و گویشی نزدیک به کرمانی ها و البته بسیار مؤدب می گوید: این خیابان در سال های دور به بیست متری ارامنه معروف بود و از سال 1366  به لارستان تغییر نام یافت. از لاری ها هم همین قدر می گوید که مردم خون گرمی هستند ، اما آشنایی ندارد. برای این که پاسخی داده باشیم به رفتار دلنشین عباس آقا یک بسته قرص کدوئین از او خریدیم تا از دردسرهای احتمالی ایمن بمانیم.

آن سوتر از پله های باریک و هنری رستوران کاری بالا می رویم. فضای رمانتیک و ذوق برانگیزی دارد. ساعت نزدیک به چهار است و صاحبان رستوران ، خود آخرین مشتری هستند که سرگرم صرف سبزی پلو و گوشت هستند و غرق تماشای فوتبال بین استقلال و پیکان. برای این که خلوت خود را از دست ندهند، تا در را باز کردیم می گویند غذا تمام شد. ما هم برای این که بی نتیجه برنگردیم می پرسیم: شما چند سال است که در این خیابان فعال هستید؟ و بعد پرسش های قبلی را با آنها در میان می گذاریم و علت ورودمان را توضیح می دهیم. نوید نوایی با ما به گفتگو می پردازد و اصرار می کند که در صرف سبزی پلو مهمان مان گرداند و بعد می گوید: از چرایی نام این خیابان چیزی نمی دانیم ولی اینو می دونیم که همه ی میلیاردرها لاری اند و می گن الفطیم هم لاری است.اسم لار قبل ها دولار بوده ! آقای نوایی می گوید بهترین کسی که می تواند پاسخ ما را بدهد آقای علی بخت حصاری است که در همسایگی آنها کارگاه نجاری دارد. از راه پله های شیب دار و تنگ نجاری وارد زیرزمین می شویم. عطر چوب، مشام ما را در این هوای آلوده و دودی می نوازد. در گوشه ی کارگاه و در میان انبوه چوب ها پیرمرد به استقبال مان می آید. راست گفته اند که نجارها بیشتر از همه عمر می کنند. استاد که هشتاد سال دارد، گویی در مرز شصت سالگی است. روحیه و خوش مشرب و مهمان نواز. می گوید چیزی نمی دانم. فقط اصرار دارد که ما را به نوشیدن چایی مهمان کند. و ادامه می دهد که از قدیم این خیابان را لارستان می گفته اند. از میان شاگردهای نجاری آقای اسد عشایری چهل ساله می گوید: توی لار گاوها در خیابان رها هستند. عشایری که مدتی ظاهراً برای شهرداری لار کار می کرد می گوید: راه شیراز به لار خیلی بد بود. شهرداری برای درخت کاری لار خیلی زحمت کشید و ادامه می دهد که بهتر است به جای کارخانه رب گوجه، شرکت تولید فراورده های دامی راه بیندازند. سعید رجبی شاگرد دیگر نجاری سی ساله، می گوید آنجا ماهی قزل آلا پرورش می دهد می فهمیم که لار را با سدّ لار در کرانه های البرز اشتباه گرفته است.

علی رزاقی، سی و دو ساله که با دوستش پیاده روی جلوی مغازه ی قصابی ایستاده است وقتی با پرسش ما روبرو می شود می گوید: این را از حاجی بپرسید. منظور از حاجی ، پدرش بود که صاحب قصابی بود و 54 سال از عمر 75 ساله اش را در این خیابان مغازه ی قصابی دارد. سراغ حاجی می رویم. حاجی رزاقی با سبیل های پهن و موهای سفیدش می گوید: قدیم ها سروان صدیقی این جا بود به اتفاق حاج آقا سپهر ، یک روز توی شهرداری – برزن یوسف آباد آن روز – خانمی آمد داشت، آدرس می داد وقتی گفت: بیست متری ارامنه، سروان صدیقی عصبانی شد و گفت : خانم ، شده لارستان. بعد داستان چگونگی کوچ ارامنه را به این خیابان شرح می دهد.

در همین چند دقیقه برای ما روشن می شود که بسیاری از اهالی و سکنه ی این خیابان هموطنان ارامنه ی ما هستند. گویی بنا به قول یکی از همین سکنه، نخست این خیابان ارمنستان بود و بعدها به لارستان تغییر یافت.

خانم امیری، 57 ساله که در حال خرید از فروشگاه است و خیلی هم عجله دارد به ما می گوید از سال 1358 ساکن این خیابان است و از همان زمان این خیابان به لارستان معروف بوده است. چیزی بیشتر برای گفتن ندارد.

کمی پایین تر زنگ در طلاسازی غوکاسیان را فشار می دهیم. آرشاویر (کوچ کنند) غوکاسیان، 56 ساله در حالی که در اتاقکی شیشه ای سرگرم کار مورد علاقه ی خود یعنی تعمیر طلاجات است، هیچ علاقه ایی به حضور ورود ما نشان نمی دهد. از پشت همان شیشه ها و با کمی درنگ و دلخوری می گوید: شما وقت دارید؟! یعنی اینکه اصلاً وقتی برای فکر کردن این جور چیزها ندارم. آرام آرام از جایش بر می خیزد و در اتاقک را به روی ما باز می کند. ظاهراً به ما اعتماد کرده است. آرشاویر به گله انتقاد از صاحبان رسانه ها و مطبوعات می پردازد و می کوشد تا علاقه ی خود را به ایران و ایرانی نشان می دهد و ادامه می دهد که هیچ کجای جهان مثل ایران به او آرامش نمی دهد وی می گوید: 26 سال در این خیابان حضور دارد و از آن سال ها تاکنون نام خیابان لارستان بوده است.

در ادامه به فروشگاه کوچک لوازم یدکی  و لنت فروشی می رویم . استقلال بازی برده را باخت و آنها که انگار استقلالی هستند کمی عصبانی به نظر می رسند. باشگاه محبوب استقلال هم در حوالی این خیابان قرار دارد. سارو صفری که ظاهراً صاحب فروشگاه است و 52 سال دارد می گوید: اهل همین خیابان است و از قدیم این خیابان را لار ستان می گفته اند، اما در پاسخ این که لارستان کجاست می گوید: فقط می دانم که شهری است در استان فارس و نزدیک شیراز، چیز بیشتری نمی داند. یرواند آبرامیان مسن ترین این جمع چهار نفره است . هشتاد سال دارد و هنوز سر پا ایستاده و به دقت گوش می دهد. وقتی او را به این گفتگو دعوت می کنیم از داستان کوچ ارامنه از اراضی بهجت آباد بعد از تقسیم زمین توسط دارایی حکایت می کند و این که بعد از آن رویداد ارامنه به سه منطقه ی نارمک، زرکش و این خیابان کوچ می کنند. آقای یرواند هم تأیید می کند که «لارستان» از خیلی قدیم ها نام این خیابان است. نوریک برخورداریان و گالیک میرزاخان ساکی دو نفر باقی مانده ی از این چهار نفر نیز اظهار نظرهای پیش گفته را با سر تأیید می کنند.

خانم دارتوهی بوغوسیان 50 ساله که سبدی را پر از میوه و سبزی حمل می کند با خانمی مسن تر از خودش به سرعت سراشیبی لارستان را طی می کند، به ما می گوید 25 سال مقیم این خیابان است و از همان زمان این خیابان «لارستان» بوده است. استودیو معروف بل آ[رین دری است که باز است و وارد حیاط کوچک آن می شویم. یکی از چند نفری که در این محیط کوچک این سو و آن سو می روند ما را به اتاق انتظار راهنمایی می کند. ترجیح می دهیم در حیاط کوچک بایستیم. ظاهراً قرار است آقای محمدعلی چاووشی – مدیریت استودیو – به پرسش مان پاسخ بدهد. بعد از کمی انتظار تلفنی با مدیری که در اتاقک طبقه ی دوم پنهان است و حاضر نیست خود را به ما نشان بدهد، گپ می زنیم. آقای چاووشی از سابقه ی چهل ساله ی استودیو بل در این خیابان می گوید و این که لارستان نام تازه ای نیست و از همان سال ها بوده است. وی می گوید لارستان شهری است در فارس با مردمی معتقد در حوزه ی خلیج فارس با تجاری فعال و بازرگانانی بزرگ.

سرانجام در انتهای این خیابان وارد کتابفروشی نگین می شویم. ابتدا و انتهای «لارستان» دو کتابفروشی دارد. محمد فروغی 46 ساله در حالی که خروار از کتاب را دور خویش چیده است و حتی جایی برای ایستادن خودش نیز نمانده است، انگار خیلی از پرسش ما راضی به نظر نمی رسد و حرف های آرشاویر را تکرار می کند و این که وقتی برای فکر کردن به این جور چیزها ندارد. در حالی که ما امیدوار بودیم به اعتبار شغلش آگاهی بیشتری داشته باشد که نداشت.

آخرین کسی که در این خیابان با ما به گفتگو پرداخت و تا ابتدای خیابان بدرقه مان کرد ژور هارمونیان بود، برق کار 52 ساله با چشمانی سبز و صمیمی. نمی داند لارستان کجاست، ولی از سال 1360 وارد این خیابان شده ،فقط نام لارستان را بر روی دیوار دیده است. صدای اذان شنیده می شد که خیابان لارستان را با اهالی و کسبه ی آن ترک می گوییم تا علت را روزی دیگر از شهرداری ناحیه 3 بپرسیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 10:6  توسط   | 

 دکتر بیات سلام!

 هنگام خداحافظی بود، نمی توانستی از جایت بلند شوی، مثل کوهی باشکوه نشسته بودی، من خم شدم تا دست هایت را ببوسم، اما دست های تو خیلی قوی تر بود. به من اجازه ندادی. هنگام خداحافظی ، نه من توانستم حرف بزنم ، نه تو. اشک ها ترجمان آتشی بود که در دلمان شعله ور شده بود. فقط مرا  گرم، در آغوش گرفتی و گفتی، بوی پدرت را می دهی! و باز اشک و اشک و آه.

دکتر، تو با دوازده سال ماندن در آن آب و هوای نامساعد و گرم دهه ی سی و چهل ، و درمان بیماران مرا به یاد «آلبرت شوایتزر» می اندازی که در روستاهای مصیبت زده ی آفریقا، کودکان را مداوا می کرد. از نظرگاه من، تو از آلبرت شوایتزر، بزرگ تر هستی ، چون در پس ماجراهای  انسانی او، بسیار تا بسیار تبلیغات شده بود ، اما تو آسوده و آرام، سالیانی در گوشه ای بی هیاهو، طبابت کردی و روز آخر بدون آن که با  همه ی مردم خداحافظی کنی، چمدان های خاطراتت  را برداشتی و از جاده های خاکی آن روزگار، به تهران برگشتی. روزی در گرما گرم تابستان،  آهسته مثل سایه ای آمدی و   دوازده سال بعد ، مثل سایه ای در زمستان، پاورچین پاورچین ، ما را ترک کردی .

 به یادم آوردی: در شش سالگی وقتی دچار بیماری سالک شده بودم، پدرم مرا به درمانگاه آورده بود، به زور. آن روز من به قهر، از دست تو و آمپول هایت فرار کردم، اما این روزها می خواهم دست های تو را پیدا کنم و به مهر، بر آن بوسه ای بنشانم. سرانجام در آن غروب پاییزی،  تو را در خانه ای سرشار از صفا و مهربانی، در حوالی کوی دانشگاه تهران، یافتم و دریافتم و ساعتی حرف های با نشاط و  زیبای تو را شنیدم.

دکتر بیات، همه ی مردم تو را شهروند گراش می دانند و دوست دارند، روزی که خودت حال و حوصله داشته باشی، به آنها سری بزنی، همشهریانت بی صبرانه تو را چشم در راهند. ، حالا گراش برای خودش آبادشهری شده است. این بار  حتما شورای شهر گراش، برایت مراسمی  شایسته در نظر می گیرد. از این که  شماره تلفن شما را بی اجازه چاپ کرده ام، مرا ببخش! (88635167 -021).

در تلفن گفته بودی از هر دو پا فلج شده ای. روز سه شنبه، شانزدهم آبان ماه مصادف بود با شهادت امام جعفر صادق(ع) . با دکتر مرتضی برازنده و محمد منفرد آمدیم سراغت. تو را که دیدم گویی صد سال است می شناسمت. با تو حرف زدیم. یک ساعت و نیم در حضورت، چون دقایقی گذشت. موقع خداحافظی، اجازه ندادی، دست هایت را ببوسم. دست تو که در آن روزگار قحطی و بی آبی، نهال های تشنه ی  کوچک را پرورش داد، که دست های کودکان را توانایی بخشید، و پاهای نوجوانان را تنومند ساخت و  چراغ چشم ها را فروزان تر کرد.

موقع خداحافظی می خواستم هم از  طرف خودم و هم به نمایندگی از مردم گراش، دست هایت را ببوسم، اما تو اجازه ندادی. فقط گریه کردی... آلبرت شوایتزر !

صادق

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 10:16  توسط   | 

دکتر محمدتقی بیات (1314 _ همدان): من تصمیم خودم را گرفته بودم. مادرم با همان چشم های اشک آلودش، مرا دلداری می د اد. پدرم می گفت: پسرم خوب می شوی. پاهایت هیچی اش نیست. نگران نباش. دکتر معالج من گفته بود: محمدتقی، غده ای در بدن تو وجود دارد که تو را فلج می کند. من بیست و پنج رساله بودم. تازه از رشته پزشکی فارغ التحصیل شده بودم. بین این همه جوان. خدا باید مرا انتخاب می کرد. خیلی به من برخورده بود، گویا دنیا دور سرم می چرخید. از همه چیز بدم می آمد. دیگر دلم نمی خواست در تهران بمانم. مادرم هر چه التماس کرد به حرف هایش گوش ندادم. نمی خواستم کسی پیشم باشد، به مادرم گفتم: تو نسبت به من مهربانی، اما من به تنهایی نیاز دارم. باید به جایی بروم که همه چیز را فراموش کنم. باید به جایی بروم که بتوانم وظیفهء خودم را در قبال انسان ها انجام بدهم. چهره ی معصومانه ی مادرم، چون آیینه ای شده بود که گویی سال ها غبار گرفته است. شب ها به من دلداری می داد، اما گویی به غرور من برخورده بود، گردش روزگار مرا به جایی رهنمون کرد که «گراش» نامیده می شد، قریه ای در سال 1337 خورشیدی.

به سوی سرنوشت

از تهران به شیراز آمدم. در اتوبوس دوست داشتم همه چیز را فراموش کنم، اما فکر و ذهنم همچنان مشغول تهران بود. بی اعتنا به بغل دستی ام سرم را به شیشه تکیه داده بودم و در رؤیاهایم فرو رفته بودم. آخر من چرا باید تهران آباد را با همه رفاه و امکانات ترک می کردم و به قریه ای می رفتم که اسمش را هم نشنیده بودم. برای رسیدن به «گراش» باید بلیط شیراز به لار می گرفتم.

اتوبوس های قدیمی گیتی نورد و ترانسپورت و از این جور اسم ها، با آن همه کهنگی و خرابی و جاده های خاکی منتظر من بودند تا مرا به سوی سرنوشتی سوق دهند که روزهای خوش زندگی ام را رقم می زد. اتوبوس از شیراز به جهرم و جویم و بنارویه می رفت. از گردنه های صعب العبور بزن و نارنجی عبور می کرد تا به لار می رسید. جاده ها خاکی بود. حوصله ام سر رفته بود. وقتی به گردنه بزن می رسیم، مردمان لارستانی، با سلام و صلوات اتوبوس را همراهی می کنند. دعا می کنند که اتوبوس بدون خرابی از گردنه عبور کند. به لار رسیدم. سال 1337 بود و من جوان بیست و پنج شش ساله ای بودم . لار با بازار قیصریه و خانه های کاهگلی اش ، لار با بادگیرهایش در آن هوای گرم، را به خود پذیرفته بود، به فرمانداری لار رفتم. خودم را معرفی کردم و گفتم: مأموریت دارم که به گراش بروم. فرماندار مرا به حاج محمدعلی موغلی معرفی کرد و گفت: ایشان ترتیب رفتن شما را به گراش می دهد. مینی بوس های گراش صبح خیلی زود به لار می آمدند و بعد از ظهر بر می گشتند. حاج محمدعلی موغلی گراشی که در لار عمده فروشی داشت، مرا به حاج میرزا محمدحسین پاکروان سپرد تا با ماشین او به گراش بروم.

در بین راه دو نفر از گراشی ها با خود پچ پچ می کردند. شنیدم که می گفتند: این آقا دکتر گراش است. یکی از آنها که حیدر قائدی نام داشت، یک خودنویس در همان آغاز ورود به گراش به من هدیه کرد. از این برخورد خیلی خوشحال شدم. گفتم: آیا همه گراشی ها، مثل شما هستند؟گفت: بله. از من هم بهتر هستند. جاده خاکی بود و از لار تا گراش یک ساعت و نیم راه بود. نه جاده می دانست که دوازده سال یک سره در گراش می مانم، نه مادرم. در سال 1337 دهدار گراش حاج حسین خان بود، به همت او و گراشی ها درمانگاهی آماده و آراسته ساخته بودند، اما به دلیل گرمای شدید هوا و نبود آب بهداشتی هیچ دکتری بیش از شش ماه در گراش نمی ماند. اکنون درمانگاه، آغوش خود را چون مادری مهربان به رویم می گشود.

باورهای ناصواب

همان سالی که من وارد لار و گراش شده بودم، هفتصد نفر بر اثر سرخک مرده بودند. من در درمانگاه مستقر شدم ، وسایلم را برای درمان مردم آماده کرده بودم. سرخک همچنان قربانی می گرفت و این بحران با حضور من در گراش همزمان شده بود. در قریه گراش شایعه شده بود، دکتر بیات، قدم خوبی ندارد. خانواده ی سرخکی ها برای معالجه به درمانگاه مراجعه نمی کردند. کودکان همچنان می مردند، اما از آمدن برای درمان ابا داشتند. این مسئله برای من، بسیار گران تمام می شد، نمی توانستم مرگ همنوعان خودم را تماشا کنم. به دوستان گراشی گفتم: چرا مردم برای معالجه به درمانگاه نمی آیند. گفتند: بعضی از مردم فکر می کنند، اگر بچه های سرخکی خود را به درمانگاه بیاورند و کسی که  سرش گنه (جنب) است او را ببیند، حتماً بچه می میرد! و به همین دلیل برای جلوگیری از مرگ فرندانشان، آنها را به درمانگاه نمی آورند. بالاخره دست به دامان  حاج شیخ علی اصغر رحمانی شدم، به ایشان گفتم: بر روی منبر خانواده ها را راهنمایی کنید که دست از این باورهای ناصواب بردارند. شیخ هم واقعاً بسیار تلاش کرد و در سخنرانی هایش خانواده های بیماران را تشویق کرد که به درمانگاه مراجعه کنند . سخنان او مؤثر واقع شد و از آن به بعد درمانگاه شلوغ شد. مردم از اطراف و اکناف به گراش می آمدند ، هر چند اوز هم درمانگاه داشت، اما چون من بیست و چهار ساعته در گراش بودم ، بیماران با خیال راحت از روستاهای اطراف به درمانگاه گراش می آمدند، از فداغ، ارد، بیغرد، لامرد، مز و آشنا به گراش می آمدند و من و دستیارم دکتر سعدایی در خدمت آنان بودیم. روزها و شب ها به درمان بیماران مشغول بودم. آن چنان سرگرم بودم که تهران را از یاد برده بودم. گویی در گراش به دنیا آمده بودم. همان جا دوستان یکدل و یکرزنگ پیدا کرده بودم و با عشق و علاقه به کارم ادامه می دادم.

فقط پنی سیلین

قریه کوچک بود، فقط چهار هزار نفر جمعیت داشت. نه آبی گوارا داشت و نه هوایی خنک. مردم شب ها را پشت بام ها سپری می کردند. شب های زیبای گراش را هیچ گاه از یاد نمی برم. با آن همه ستاره ی ریز و درشت که به آدم چشمک می زدند. زایمان زنان توسط دو مامای محلی به نام های مش زیور، مش رقیه از طایفه ی شیری ها، صورت می گرفت. یکی از مشکلاتی که آن روزگار با آن دچار بودیم، بیماری های پس از زایمان بود. تب زایمان که در فرهنگ مردم به آن «آل» می گویند، گاهی زائو را از پا در می آورد. این واقعیتی است که با چشم خودم دیدم، هر چند امروزه مردم، آن را باور نمی کنند، ولی بگذارید برایتان بگویم. حاج حسین خان و سلیمان خان، به من مراجعه کردند که بر سر زائویی _ که از اقوام آنها بود _ حاضر شوم. با خانم زیور به منزل زائو رفتیم. وقتی به آن جا رسیدیم، دیدم بر بالین مریض یک یابو، یک سطل آب، یک سطل جو و یک تفنگ وجود دارد. گفتم: قضیه از چه قرار است. گفتند: اگر این حیوان، آب و جو را بخورد و راه خود بگیرد و برود، ما بالای سر بیمار تفنگ شلیک می کنیم ، آل فرار می کند و بیمار خوب می شود، ولی اگر این اتفاق نیفتند، مریض می میرد! خیلی ناراحت و عصبانی شدم، از شدت ناراحتی، به همه ی  حاضران پرخاش کردم و به خانم زیور گفتم: علاج این بیمار فقط پنی سیلین است. دو آمپول پنی سیلین، باعث بهبودی او شد. از آن پس این بساط برچیده شد.

هشت سال در چادر زندگی کردم

من همچنان سرگرم کار خودم بودم، اما در حاشیه شغل اصلی و طبابت ، برای بهداشت و آب آشامیدنی مردم هم فعالیت می کردم. پشت درمانگاه نزدیک منزل حاج آغا فانی یک آب انبار بود. آب بهداشتی نبود و مردم دچار بیماری پوستی ای بودند ، به نام «پیوک» یا به قول گراشی ها «پِوَه» . آب در حوض ها و برکه ها می ماند و پر از کرم می شد. یک دکتر محلی اوزی در لار بود که پیوک را از زیر پوست بیرون می کشید و آن را با مهارت خاصی انجام می داد. مردم هم برای علاج این بیماری به لار می رفتند. اولین کاری که کردم به مردم یاد دادم که با پارچه های تمیز و سفید، دهانهء کوزه ها را ببندند و از روی پارچه آب بنوشند. این کار به آنها کمک می کرد تا کمتر دچار بیماری شوند.

علاوه بر این ، چند عکس از بیماران پیوکی گرفتم و آن را به شیراز فرستادم و تقاضا کردم که به وضعیت آب آشامیدنی مردم گراش رسیدگی کنند. استاندار هم چون آن عکس ها را دیده بودند، همت کرده بود و چند نفر را به گراش اعزام کرد.

سال 1339 بود، که به من خبر دادند که مهمانان در درمانگاه لار هستند و بروید و آنها را به گراش بیاورید. صبح زود با ماشین سید محمدخلیلی _ خدایش رحمت کند _ راه افتادیم و به لار رفتیم. هوا همچنان گرم بود. آن روز انگار شدت گرما بیش از حد انتظار بود. در گراش آنهایی که متمول تر بودند ، در خمره های بزرگ آب می کردند و در آن می نشستند تا گرما را احساس نکنند. به درمانگاه لار رفتم. آن دو مهندس در اتاقی استراحت می کردند، من هم عجله داشتم. ساعت سه بعد از ظهر بود، گفتم استراحت بس است، باید راه بیفتیم. گفتند هوا خیلی گرم است. بگذار هوا خنک تر شود، با تشر گفتم: یا الله شما نیامده اید به منطقه که استراحت کنید. بالاخره راضی شدند و از اتاق خارج شدیم. ناگهان دیدم لار یکپارچه تبدیل شد به گرد و خاک. چشم چشم را نمی دید. زلزله سال 1339 در همان لحظه اتفاق افتاد و جان صدها نفر را گرفت . گویی خدا هنوز با ما کار داشت، وگرنه سقف همان اتاق، درست افتاده بود، روی همان تختی که پنج دقیقه قبل کنار آن نشسته بودم و اکنون مچاله شده بود. مهندسان به گراش آمدند ، با معتمدان محلی، دهدار و حاج اسدالله امیدوار به اطراف گراش سر زدیم، مهندس ها پرسیدند، جاهای تفریحی گراش که چشمه دارد کجاست، ما گفتیم: چک چک، بن عماد، تنگ آب و سد مشکال. بالاخره در همان جایی که هم اکنون چاه آبیاری است، به پیشنهاد آنها، چاه زدند و الحمدالله آب شیرین نیز استحصال شد. الله قلی خان، از تهران و اصفهان وسایل مورد نیاز را آوردند و پس از انجام کارها، ما در روز افتتاح جشن مفصلی گرفتیم و خیلی خوشحال شدیم. آب بهداشتی شد و دیگر از بیماری های پوستی و پیوک خبری نبود.

 

پس از زلزلهء لار، که ارتعاشات آن گراش را فرا گرفته بود و یک نفر را کشته بود، من یک چادر بزرگ در وسط درمانگاه زدم و هشت سال در آن چادر زندگی می کردم. شبانه روز، در همان جا طبابت می کردم. مردم روستاهای همجوار، چون همراهان بیماران محلی برای استراحت نداشتند، مرحوم حاج رضا سبزواری ، خانه ای در همان حوالی به آنها کرایه می داد. حاجی رضا چاووش خوان بود و در همه ی مهمانی ها و خیرات ها، بسیار کمک می کرد. می دانی هشت سال زندگی در چادر، یعنی چه. گراشی های خلیج رو، معمولاً پس از یک سال غربت به گراش می آمدند، آنها با خود پول می آوردند و زمین می خریدند و پس از چندی باز هم به قطر و دوبی باز می گشتند، اما من همچنان هشت سال یکسره در گراش ماندم. در حیاط درمانگاه درخت کاری کردم چون آب نبود، از همسایگان می خواستم آب های تعویضی حوض خود را به پای درخت ها بریزند. در همان درمانگاه، فیلم های آموزشی می آوردم و از مردم دعوت می کردم تا آن را تماشا کنند.

 

گراش آن سال ها ، چند مغازه در ناساگ داشت، موغلی، مهیایی، هاشم متین و وقارفرد، گراش هیچی نداشت. تازه یک کارخانه ی برق آورده بودند . حاج حسین خان و فضل الله خان نقش اصلی داشتند. تراب پورغفور هم کارهای مکانیکی گراش را انجام می داد.

در گراش سه ماشین بود که صبح به لار می رفتند. مرحوم سید محمد خلیلی، مرحوم میرزا محمدحسین و محمود رضایی. وقتی به لار می رفتیم ، وسط های راه پیاده می شدیم و صبحانه می خوردیم. الان فکر کنم با ده دقیقه ای مسیر را طی می کنید. من می دانستم با این همتی که گراشی ها دارند، گراش روبه پیشرفت خواهد نهاد. آنها به زادگاه خود علاقه داشتند. یادم است در برق روز ، حاجی فرامرز که به کویت مسافرت می کرد حسینیه خوبی ساخت. فرماندار لار چون فهمید که این حسینیه در گراش ساخته شده است، او را به لار دعوت کرد تا در لار هم ، خیراتی بکند. البته کمک کرد، ولی من به فرماندار گفتم: این حاجی در سخت ترین شرایط در کویت کار می کنند. بگذارید در شهر خودش کار عام المنفعه انجام دهد.

 با تهدید او را از گراش بیرون راندم

در یکی از سال هایی که در گراش بودم، آقای حاج غفار غفاری ، به من مراجعه کرد و گفت: دکتر، یک نفر از شیراز آمده است و به خانه فلان معتاد رفته است. _ در آن زمان فقط دو سه نفر تریاکی در گراش بودند _ من به خانه مذکور رفتم و گفتم چه خبر است. گفت : این آقا از شیراز آمده و حشیش آورده است، چیز خوبی است. گفتم: ای آقا هر چه سریع تر از گراش برو بیرون. این ماده خیلی خطرناک است و قاتل همت و مروت جوانان، ولی به حرف من گوش نداد و باز هم در گراش ماند، بالاخره به فرماندار لار متوسل متوسل شدم و با تهدید او را از گراش بیرون راندم. حشیش، ماده ی مخدری بود که جدیداً وارد بازار شده بود و خود اشرف پهلوی هم پشت پرده ی مواد مخدر بود.

نشاط زد !

سال ها می گذشت، ولی باران نمی بارید، مردم ناراحت و نگران می شدند، و برای درخواست باران به نیایش و دعا می پرداختند . حاج غلامحسین غلامی و حاج عبدالعزیز خوشخو و آقا محمدعلی محقق با مردم دیگر با امامت مرحوم حاج رحمانی نماز باران می خواندند، و چون دل مردم زلال و پاک بود، معمولاً دعایشان به استجابت می رسید. ابرهایی در گوشه ی آسمان ظاهر می شد و مردم می گفتند: نشاط زد! باران که می آمد دو تا رودخانه ی بزرگ بود، یکی «مئن خئر» _ همین خیابان اصلی گراش _ که قبلاً یک رودخانه بود و یک رودخانه به نام پئت بود که برکه ها را پر آب می کرد. در یکی از آن سال ها آن قدر باران بارید که سیل با خود میوه آورده بود! باران که می بارید، من جوان های محل را جمع می کردم و شلغم بار می گذاشتیم. واقعاً سال های خوشی بود.

 بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 16:35  توسط   | 

خبرگزاري دانشجويان ايران - فارس

 

  رئیس سازمان مدیریت و برنامه ریزی فارس گفت: با توزیع اعتبارات بین 24 شهرستان و 70 شهر، طبیعی است که مشکلات هیچ کدام حل نشود.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) منطقه فارس، عباس رفیعی رئیس سازمان مدیریت و برنامه ریزی و معاون استانداری فارس در جمع مدیران شهرستان شیراز گفت: پهناوری استان و وجود تعداد زیادی شهر و روستا مهم ترین معضل توزیع اعتبارات در فارس است و همین باعث شده که اعتبارات استان به شدت خرد شود.

وی گفت: وقتی در استان کهکیلویه و بویراحمد رئیس سازمان مدیریت بودجه، با وجود تنها 3 شهرستان بیشترین چانه زنی ها و حتی کارهای کارشناسی بر سر یک درصد اعتبارات بود و بین هر کدام 33 درصد اعتبارات توزیع می شد.

رفیعی گفت: در استان فارس با وجود 24 شهرستان و 70 شهر طبیعی است که با توزیع اعتبارات مشکل هیچ کدام به درستی حل نشود این در حالیست که در دو سال آینده چندین شهرستان جدید نیز در استان تأسیس خواهد شد.

معاون استاندار فارس گفت: اعتبارات شهرستان شیراز نیز تکاپوی هیچ برنامه توسعه ای و عمرانی را فراهم نمی کند.

وی خاطرنشان کرد: پیش از این اعتبارات فرا استانی را در سهم شهرستان شیراز لحاظ می کردیم در حالیکه این اعتبارات، خاص شیراز بودند مثلاً احداث ساختمان یک اداره کل هرچند در شیراز انجام می شود اما مربوط به همه استان است به همین دلیل برخی احساس می کردند که بیشترین اعتبارات استان برای شیراز هزینه شده و مدیران شیراز هم معترض بودند که چیزی به ما نرسیده است.

رفیعی افزود: از این پس کل اعتبارات فرا استانی را از سهم شیراز خارج می کنیم، تا حساسیت دیگر نقاط استان نسبت به وضعیت اعتبارات شیراز از بین برود.

رئیس سازمان مدیریت و برنامه ریزی فارس با اشاره به وضع نامطلوب روستاهای اطراف شیراز گفت: امیدواریم با جداسازی اعتبارات امکان توسعه در حاشیه شیراز هر چه سریعتر فراهم شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 18:7  توسط   | 

دريانيوز : وزير سابق كشور گفت: با همه آنچه كه گاهي گفته مي‌شود شرايط براي برگزاري انتخابات مناسب نيست،اما شرايط مناسب است.

   به گزارش خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس، عبدالواحد موسوي لاري صبح امروز پنجشنبه در اولين گردهمايي رؤساي استاني و اعضاي ستاد مركزي ائتلاف اصلاح طلبان گفت: ستادهايي كه شكل گرفته است به منظور دفاع از كيان اسلام و پاسداشت آن چيزهايي است كه براي آن هزينه‌هاي سنگيني پرداخت شده است.

وي افزود: اين جمع ريشه در انقلاب اسلامي و لحظه‌ها و روزهايي دارد كه قبل از انقلاب براي به ثمر رسيدن به آن و پس از انقلاب هم در همه عرصه‌ها، چه در زمان دفاع از كشور و چه ساختن و به سامان رساندن آن تلاش كردند تا آن چه مي‌ماند شايستگي ملت را داشته باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 18:1  توسط   | 

دکتر ایران کلباسی : کتاب انار و بادگیر نوشته شاعر توانا، آقای صادق رحمانی در مهرماه 1386 به دستم رسید و از من خواسته شد که دربارۀ این کتاب و گونه های زبانی منطقه لارستان مطالبی بنویسم تا در تجدید چاپ آن مقدمه کتاب قرار گیرد.

این کتاب توسط نشر همسایه انتشار یافته و چاپ دوم آن که دارای دو بخش مقدمه و بخش اصلی است مربوط به سال 1384 است. در بخش مقدمه، سخنور انی چون دکتر غلامعلی حداد عادل و دیگران در توصیف این کتاب مطالبی نوشته اند و بخش اصلی شامل اشعار زیبایی به گویش گراشی از آقای صادق رحمانی است.

در این روزها کتاب های فراوانی دربارۀ گویش ها و لهجه های ایرانی، به ویژه توسط گویشوران آنها انتشار می یابد که در آنها شعر، داستان و ضرب المثل به زبان محلی وجود دارد، ولی این نوشته ها غالباً به خط فارسی است و با توجه به اشکالات خط فارسی، خواندن آنها برای افراد غیر بومی خالی از اشکال نیست.خوشبختانه اشعار کتاب انار و بادگیر هم به خط فارسی و هم به خط لاتین نوشته شده و با توجه به معنی اشعار که در زیر آنها آمده فهم آنها را آسان تر کرده است.

منطقه ی لارستان ، در استان فارس دارای گونه های زبانی فراوانی مانند لاری، گراشی، خنجی، اوزی و بستکی در استان هرمزگان است که نسبت به فارسی معیار تفاوت های بسیار اساسی دارند ولی نسبت به یکدیگر معمولاً تنها دارای تفاوت های آوایی و واژگانی اند. به این دلیل شاید بتوان همه گونه های زبانی این منطقه را لهجه هایی از یک گویش دانست.

برای نمونه جمله کوزه را هم شکستم که بخشی از متنی است که در طرح پژوهشی این جانب با عنوان  «فرهنگ توصیفی گونه های زبانی ایران» به کار رفته و توسط پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در دست چاپ است در زیر می آید تا نشان دهد که گونه های زبانی لاری، گراشی، خنجی، اوزی و بستکی تنها تفاوت های آوایی و واژگانی دارند و تفاوت های دستوری در آنها کمتر دیده می شود:

Kuza        am    meshka   لاری

Keze       am    meshka    گراشی

Kuzape   ham  meshka     خنجی

Kuzape   am   moshka     اوزی

        Kuza-m        meshkasse       بستکی   

گونه های زبانی منطقه لارستان بسیاری از ویژگی های زبان های ایران باستان را در خود حفظ کرده اند. در این جا تنها چهار ویژگی آنها بیان می گردند:

1. ویژگی «ارگیتو» دارند. به این معنی که به جای شناسه فعلی، در زمان گذشته افعال متعدی، از ضمایر شخصی پیوسته یا «عامل» استفاده می کنند مانند:

فکر می کرد (لاری)       fek-sh-a-ke

گفت (گراشی)        osh-g0-t        

می گفت (خنجی)          sh-a-go-t 

می گفت (اوزی)    sh-a-go-t        

گفت (بستکی)   osh-go-t           

ملاحظه می گردد که تکواژه های s و os ضمایر شخصی پیوسته اند که در مثال های بالا نقش فاعلی دارند.

2. بر خلاف فارسی معیار، حروف اضافه پس از ضمایر شخصی پیوسته قرار می گیرد مانند:

به مرد گفت (لاری)              sh-a    mardu    go-t

به مرد گفت (گراشی)            sh-e   merde     go-t

به مرد گفت (خنجی)               sh-a   mard    go-t       

به مرد گفت (اوزی)                    go-t  sh-o   mard     

به مرد گفت (بستکی) go-t             sh-a   merdoy

چنانکه ملاحظه می شود در مثال های اخیر حرف اضافه «به» پس از تکواژ – s یعنی ضمیر شخصی پیوسته که نقش فاعلی دارد قرار گرفته است.

بش (لاری)                sh - a

بش (گراشی)             sh - e

بش (خنجی)              s h- a

بش (اوزی)                sh - o

بش (بستکی)            sh - a

در این مورد مثال های بیشتری از گویش خنجی آورده می شود:

بام      m – omra    برایم      m – asu       اَزَم      m – az     بِم  m-a

بات       t – omra    برایت       t – asu       اَزَت       t – az     بِت  t-a

باش      s – omra    برایش     s – asu       ازش     s – az      بش  s-a

3. نشانه استمرار فعل در این گونه های زبانی ، تکواژ – a است مانند:

می روم (لاری)             a – ch - em

می دهم (گراشی)        a – t - am

می دهم (خنجی)          a – t - om

می دهم (اوزی)             a – t - om

می دهمت (بستکی)  t – a – t - om

4. نشانه جمع در این گونه های زبانی پسوند iya – است، مانند:

مرغها (لاری)           morx - iya

مرغها (گراشی)       morx - iya

مرغها (خنجی)        morx - iya

جوجه ها (اوزی)        chikal - iya

جوجه ها (بستکی)    chikal - iya

برای اطلاع از سایر ویژگی های گویش های این منطقه به منابع زیر از این جانب مراجعه گردد:

- دستگاه فعل در گویش لاری، مجله دانشگاه فردوسی مشهد، دانشکده ادبیات ، سال 21، شماره 1، ص 145-170، 1367.

- ساخت واژه در گویش لاری، مجله فرهنگ، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، شماره 6، ص 189-198، 1369.

- درباره گویش لاری و خنجی ، مجله زبانشناسی ، مرکز نشر دانشگاهی، سال 19، شماره 1، ص 139-144، 1383.

- فرهنگ توضیحی گونه های زبانی ایران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی به صورت کتاب در دست چاپ.

 آبان 1386

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 17:46  توسط   | 

‪یکشنبه، ۱۳ آبان ۱۳۸۶ 1. مصوبات استاني/ ‪

 ۲۵طرح راهسازي در لارستان فارس در دست اجرا است   شيراز، لارستان خبرگزاري جمهوري اسلامي ‪۸۶/۸/۱۳

فرماندار شهرستان لارستان استان فارس گفت: ‪ ۲۵طرح راهسازي كه از مصوبات سفر هيات دولت به استان فارس است، در اين شهرستان در دست اجرا است.

منصور محتاجي روز يكشنبه در گفت و گو با خبرنگار ايرنا افزود: دو بانده كردن محور شيراز بندرعباس از طريق لارستان و راه اندازي محور مواصلاتي لار به زرين دشت مهمترين طرح‌هاي راهسازي مصوب هيات دولت است.

 ‪دوشنبه، ۱۴ آبان ۱۳۸۶ 2. پروژه آموزشي در لارستان فارس با مشاركت نيكوكار لارستاني افتتاح شد  روابط عمومي سازمان نوسازي مدارس استان فارس اعلام كرد: بزرگترين پروژه آموزشي در لارستان فارس با مشاركت نيكوكار لارستاني افتتاح شد و به بهره برداري رسيد.

مدير آموزش و پرورش لارستان در آيين افتتاح اين پروژه آموزشي گفت: اين دبيرستان ‪ ۱۲كلاسه درزميني به مساحت شش هزار مترمربع با يك هزار و ‪۷۵۰ مترمربع زيربناي آموزشي به جاي يك مدرسه تخريبي كه حدود ‪ ۷۰سال قدمت داشت، احداث شده است.

وي گفت:شهرستان لارستان داراي ‪۱۸۰باب فضاي آموزشي با ‪ ۲۴هزار دانش آموز است كه نزديك به‪۷۰درصد از واحدهاي موجود در اين شهرستان با اعتبار خيرين و با مشاركت دولت احداث شده است.

 ‪یکشنبه، ۱۳ آبان ۱۳۸۶ 3. واحد گلخانه طرح كره‌اي براي اولين بار در فارس، در بخش اوز احداث شد  كارشناس ارشد كشاورزي اداره جهاد كشاورزي شهرستان لارستان در استان فارس گفت: براي اولين بار در استان فارس، يك واحد گلخانه‌اي طرح كره‌اي در منطقه " بركه شكسته " شهر اوز مركز بخش اوز لارستان احداث شد.

وي بيان كرد:پنج هزار بوته گوجه فرنگي در اولين دوره در اين گلخانه كشت شده‌است كه‌محصول آن بزودي به‌بازارمصرف لارستان وشهرهاي همجوار عرضه مي‌شود.

كارشناس كشاورزي جهاد كشاورزي لارستان اظهار داشت:برداشت گوجه فرنگي از هر بوته بطور متوسط بين ‪ ۱۵تا ‪ ۱۰كيلوگرم است كه اين مقدار حدود ‪ ۱۰برابر محصول كشت زميني خواهد بود.

 ‪دوشنبه، ۱۴ آبان ۱۳۸۶ 4. مفتي اهل تسنن اوز فارس: امام صادق (ع) براي همه مسلمانان اسوه وحدت است   شيراز، خبرگزاري جمهوري اسلامي ‪۸۶/۸/۱۴

مفتي اهل تسنن اوز لارستان فارس و امام جمعه اين شهربا تسليت شهادت امام جعفر صادق (ع) گفت:امام صادق اسوه وحدت براي همه مسلمانان است و پيروي از نظرات اين امام مسلمانان را به وحدت بيشتر مي‌رساند.

شهر اوز ‪ EVAZاز توابع شهرستان لارستان در ‪ ۳۷۸كيلومتري جنوب شيراز در استان فارس قرار دارد.ك/‪۳

 ‪یکشنبه، ۱۳ آبان ۱۳۸۶ 5. ‪ ۳۴قبضه سلاح غير مجاز در فارس كشف شد  شيراز، خبرگزاري جمهوري اسلامي ‪۸۶/۸/۱۳

داخلي.انتظامي.كشفيات.

كشف چهار هزار و ‪ ۱۶دست البسه قاچاق در شيراز و جهرم، ‪ ۹۷دستگاه رسيور ماهواره در شهرستان داراب و مقاديري لازم خانگي قاچاق در لارستان از ديگر فعاليت‌هاي ماموران انتظامي استان فارس عنوان شده است.ك/‪۱

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 12:46  توسط   | 

فارس نما: يك نيكوكار، هزينه ‌يك ميليارد و‪ ۵۰۰ ميليون ريالي ساخت حسينيه ‌را در شهرستان خنج پرداخت كرد

گروه شهرستانها: فرماندار شهرستان خنج گفت: يك نيكوكار، يك ميليارد و ‪پانصد ميليون ريال بابت هزينه ساخت يك حسينيه در اين شهرستان پرداخت كرد.

 محمدرضا تدين، يكشنبه در گفت و گو با خبرنگار ايرنا افزود: اين حسينيه در روستاي حسين‌آباد از توابع بخش مركزي شهرستان خنج ساخته‌ مي‌شود و حاج عنايت الله قادري هزينه آن را پرداخت كرده است.

وي اظهار داشت: اين حسينه در زميني به مساحت دو هزار مترمربع با زيربناي ‪ ششصد و پنجاهمترمربع بنا مي‌شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 17:56  توسط   | 

 فارس نما، گروه شهرستانها: حجت الاسلام محسن قرائتي در گراش گفت: براي شناخت دين مبين اسلام بايد ابتدا قرآن را خوب بشناسيم.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی فارس نما، رئيس ستاد اقامه نماز و احياي زكات كشور امروز در گردهمايي يك روزه روحانيون و طلاب سني و شيعه در محل حسينيه اعظم گراش گفت: قرآن راه زندگي و سعادت بشر را نشان داده و براي هر موردي مي‌توان به قرآن مراجعه كرد.

وی افزود: در قرآن علم مفيد، علم مضر و علمي كه نه مفيد است و نه مضر به روشني تشريح شده است.

حجت الاسلام قرائتی تصریح كرد: در قرآن دویست و شصت و هشت قصه وجود دارد كه مي‌توان از طريق قصه، سعادت بشري را توضيح داد.

در اين نشست، حسين علي نديمي معاون پژوهشي حوزه علميه باقر العلوم گراش نیز گفت: هدف از برگزاري اين گردهمايي، ترويج وحدت در سال اتحاد ملي و انسجام اسلامي مي‌باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 17:53  توسط   | 

فرماندار لارستان : سهل‌انگاري از سوي هيچ مديري را نمي‌پذيرم

خبرگزاري فارس: فرماندار لارستان گفت: وحدت و انسجام كامل بين مردم و مسئولان وجود دارد و سهل‌انگاري از سوي مسئولان در خدمت‌رساني به مردم پذيرفته نيست.

  منصور محتاجي امروز در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در لارستان افزود: وحدت و انسجام كامل بين مجموعه ادارات دولتي در شهرستان لارستان حكم‌فرماست.

وي با تشريح برنامه‌هاي دولت براي توسعه و آباداني لارستان و با اشاره به اهميت و نقش راه‌ها در توسعه گفت: هم‌اكنون 25 طرح راهسازي در اين شهرستان در حال اجراست كه مهم‌ترين آنها دوبانده كردن محور شيراز ـ بندرعباس از طريق لارستان و راه‌اندازي محور مواصلاتي لار ـ زرين‌دشت است.

فرماندار لارستان با انتقاد از مشاركت كم مردم لار در طرح‌هاي مختلف تسهيل شده از سوي دولت به احداث و واگذاري 4 هزار واحد مسكوني مخصوص جوانان خبر داد.

محتاجي با بيان اينكه تمام طرح‌هاي آبرساني و گازرساني به لارستان در آينده‌اي نزديك به اتمام مي‌رسد خاطرنشان كرد: كار اختصاص و توزيع 17 هزار سهام عدالت به افراد كم‌درآمد انجام شده است.

وي با اشاره به مستقل‌شدن فرودگاه بين‌المللي و گمرك تجاري لارستان، از مردم خواست تا در امر تجارت و صادرات و واردات از طريق گمرك و فرودگاه فعال‌تر شركت كنند.

محتاجي با تصريح اينكه هر هفته جلسات پرسش و پاسخ مردم و مسئولان در محل اقامه نماز جمعه برپاست، گفت: مسئولان در هر رده‌اي نسبت به مردم پاسخگو بوده و هستند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 12:39  توسط   | 

1. مرگ قیصر امین پور، این روزها، یک بار دیگر همه ی ایران را تحت تأثیر خود قرار داد. در این حال و هوایی که هر کس مشغول کار خویش است و راه مجانبت در پیش گرفته و به روزمرگی های ذوق کش دچار، رفتن او همه را متوجه «شعر» کرد ؛ شعری که زندگی است .موضوعی که از دیرباز ، ذهن و زبان ایرانی را به خود مشغول داشته است. و این خود غنیمتی است.

آثار قیصر نمونه ی بسیار زیبایی از شعر زلال ، شفاف، سهل و دشوار شعر فارسی است. سبک امین پور در شعرهایش، متمایل به روشنی و سادگی است، به گونه ای که بُن مایه ی اشعارش برگرفته از گفتار و حکمت مردم است. امین پور، با چاشنی آرایه های ادبی و استواری کلام اش، گو این که با مخاطب شعرهایش حرف می زند. و مخاطب گویا شنونده ای است که اکنون در کنار شاعر حضور دارد. صداقت و صمیمت در آثار او موج می زند. تک بیت ها و سطرهایی تابناک و درخشان در لابه لای شعرهایش وجود دارد که امروز به عنوان مَثَل در زبان مردم کوچه و بازار رایج شده است. ناگفته نماند که سبک گیرا، صمیمی و طبیعی شعرهای امین پور ، ثمرۀ آگاهی بسیار خوب یا گزینش ناخودآگاه اوست.

چاشنی های طنزآمیز منحصر به فرد او، به ویژه در شعرهای آخرین دفترش، دلالت بر غمخوارگی و اندوه طنزآلودی دارد.

آثار قیصر امین پور را، هر چند می توان در طبقه بندی های معمول شعر فارسی، ساده و روان دانست، اما آرایه های فنی، شعر او را متمایز می کند. آرایه هایی که او در حرف هایش در بافت کلام جای می دهد. چندان به چشم نمی آید. به عبارت دیگر این تزیین ها، در همان جایی به کار گرفته شده است که باید باشد. آخرین شعرهای منتشر شدۀ قیصر امین پور نشان می دهد که جریان شعری او روبه دوری از تکلف و تصنع کاذب است. زبان پاکیزه و عاری از تکلف او رو به پختگی داشت. سوگ مندانه سبک ساده، روشن و پخته ی  قیصر،در حالی رو به تعادل و تعالی داشت که با هجرت او همراه شد. امین پور از جمله شاعرانی بود که مؤید به روح قدسی شده بود و اخلاق متعادل و حسنه ی او نیز نشان از شاعری می داد که خود ساخته و بزرگ منش بود.

2. اولین بار در اواخر دهه شصت، با دکتر خلیل بهمنی گراشی، در یکی از اتاق های کوی دانشگاه تهران، با او دیدار کردم. او در آن زمان، در حوزه ی هنری تهران بود و من طلبه ای جوان در قم. در اوائل دهه ی هفتاد نیز که با دکتر محمدرضا ترکی، سید علی میرافضلی، دکتر محمدرضا روزبه و عمادالدین شیخ الحکمایی، در دانشگاه تهران همدرس بودیم، در غروبی پاییزی، سری به اتاق قیصر در کوی دانشگاه زدیم، او با مهربانی ما را پذیرفت. بر دیوار اتاق او عکسی از دکتر علی شریعتی و عکسی از پابرهنگان رنگین پوست، ما را به زمینه های فکری او رهنمون می کرد. چند ساعتی بودیم و دوستی ها بیشتر شد. گاهی در کلاس هایش شرکت می کردیم و با همان اخلاق حسنه اش ما را می نواخت. من در سال 1372 و پس از پایان دوره ی کارشناسی به قم باز گشتم و از طریق نوشته هایش و گاهی در نمایشگاه کتاب،  با او ارتباط داشتم. تا این که شنیدم در جاده ی شمال تصادف کرده و متأسفانه کلیه هایش را از دست داده است. پس از یک سال از حادثه، نمی دانم از کجا تلفن مرا گیر آورده بود، گوشی را برداشتم، صدایی گرم گفت: من امین پور هستم. گفتم: کی؟ گفت: قیصر. شما بگویید . من باید چه حالی می داشتم...

آخرین بار او را در بیمارستان دی دیدم. ساعت دوازده، روز سه شنبه هشتم آبان ماه 1386 ، با مرتضی امیری اسفندقه، مهران دوستی، سعید یوسف نیا و محسن حکیم معانی، با هزار ترفند رئیس بیمارستان را راضی کردیم تا برای آخرین بار او را ببینیم. وقتی کشو باز شد، قیصر با همان حالت همیشگی ، با موهای جوگندمی اش، آرام خوابیده بود. با او نشانی از مرگ نبود. قیصر نمرده بود. ما مرده بودیم...

صادق رحمانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 21:58  توسط   | 

 دستور زبانِ لارستاني برمبناي گويشِ خُنجي --   نویسنده: لطفعلی خنجی - ۳۰۰  صفحه -- نشر دانشنامه­ی فارس ، شیراز

 «‌دستور زبان لارستانی بر مبنای گویش خنجی»، نخستین کتابی­ست که درباره­ی دستور این زبان و چگونگی ساخت و ساز آن به فارسی منتشر شده است. پیش از این- حدود چهل سال پیش- به همت احمد اقتداری، «فرهنگ لارستانی» منتشر شد که در بخشی از آن به دستور زبان لارستانی پرداخته شده است. دریک مطلب هم از محمدباقر وثوقی در کتاب «لار، شهری به رنگ خاک»، دستور زبان لارستانی مورد توجه قرار گرفته. اما جزاین­ها، تنها همین کتاب لطفعلی خنجی­ست که دستور زبان لارستانی را با پرداختن به جزئیات و مثال­های گوناگون ترسیم کرده است. لطفعلی خنجی در آغاز کتاب «دستور زبان لارستانی» با فروتنی اظهار امیدواری کرده است که تلاش او در این کتاب، مقدمه­یی باشد برای گسترش تلاش­هایی چنین و به نگارش دستورهای بهتر و جامع­تر توسط کسانی که بیش از نگارنده­ی این کتاب صلاحیت دارند، بینجامد. اما اصولا چرا این تلاش­ها اهمیت دارد؟ و دانستن جزئیات و عمق زبان­هایی حتا مهجور در ایران چرا مهم است؟ فارغ از اهمیت تاریخی این علم و این آگاهی و فارغ از این که به شناخت فرهنگ و روابط اجتماعی و تاریخی گویندگان آن زبان کمک بزرگی می­کند، فضا و امکانات زبان­های دیگر را هم گسترش می­دهد. برای مثال، کسی که خود، فارسی زبان است، با شناخت از زبان­های دیگر و امکانات ویژه­ی آن زبان­ها بی­تردید بر امکانات خود در بکارگیری زبان فارسی هم می­افزاید.

 ***

س - آقای خنجی! قبل از هر چیز، خوب است که جمله­یی، عبارتی، به زبان لارستانی بفرمایید با ترجمه­ی فارسی­ش.

ج - آلَه کِه اکائِش مَزبِگِه که از کو انداش اکوچِداش.

 یعنی: حالا که اینجایی، به من بگو از کجا می­آیی و به کجا می­روی ( در حال آمدن از کجایی و در حال رفتن به کجایی)- زمان حال استمراری­ست.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 12:59  توسط   | 

نویسندگان وپژوهشگران اوزی
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 12:53  توسط   | 

از گریش تا تجریش

***********

 دوست دانش پژوه و ارجمندم آقای صادق رحمانی

 چند روز پیش در دفتر مؤسسه باستان شناسی موقوفات دکتر محمود افشار اشاره ای کردید که: می خواهید در نشریه ی « صحبت نو » یا « هیمه » یا در جزء انتشارات « همسایه » مقالتی با عنوان : « از گریش تا تجریش » بنویسید که درباره ی من بنده ناچیز و کتاب ها و مقالاتم شرح و بسطی بدهید تا همشهریان گراشی و بخصوص جوانان درس خوانده آن دیار بخوانند و بدانند که چگونه و چرا باید به خدمات فرهنگ دوستان و خادمین فرهنگ و تاریخ و ادب ملی ایران ارج نهاد. از لطف شما سپاسگزارم . با اعتراف به این که من خود را لایق هیچ گونه قدردانی نمی دانم و هر چه کرده ام و هر چه نوشته ام برای خاطر دل خودم و رضای وظیفه ی ملی خودم بوده است و منتی بر هیچ کس ندارم و توقع هیچگونه پاداشی هم نداشته ام و ندارم. به نظرم رسید مطلبی به اطلاع شما برسانم شاید هم موافق طبع ظریف و پشتکار قویم شما باشد و اقدام فرمایید:

من کتابی در دست تحریر داشته ام با نام «کهن دیارِ یار» که دارای دو بخش اساسی است:

بخش اول: «گراش کهن، روستای پر رمز و راز برومند دیروز»

 بخش دوم: «گراش نو، شهری آباد و آرام و سربلند امروز»

بخش اول که خودم با استناد به متون و کتب و روایات تاریخی و علوم و کتب دانشگاهی خواهم نوشت به طور اختصار شامل است:

«جغرافیای تاریخی، تاریخ آثار باستانی: سد تگ آو، و سد فتحعلی خانی، قلعه ی گراش ، آب انبارهای عهد قاجاری، حسینیه حاج اسدالله، (مدرسه علمیه حاج اسدالله). زبان شناسی: ریشه لغوی گراش، اعلام جغرافیایی و عوارض طبیعی : کوه ها و چاه ها، دره ها، بُن مُرُک، هَدِنال، بَرِ جافور، بُنه مات (بن عماد) تنگ لاغر، دشتوی باقر، محلات بله لئز و ناساگ، کوه سیاه، کوه سرخ و ...).

خاندان های گراشی: دهباشی ها، پلوردی ها و هشت خانواده ی عموزادگان همه نبیره های دهباشی علیرضا، فتحعلی خان بیگلربیگی گراشی، وصف فتحعلی خان در کتب، در سفرنامه های اروپایی ، حکومت و قیادت بر لارستان ، سبعه جات، بندرعباس، بندر لنگه، جزایر خلیج فارس، روابط فتحعلی خان با دربار ناصرالدین شاه قاجار ، حوادث اتفاقیه ، جنگ ها و صلح ها، فرزندان فتحعلی خان: حاج رستم خان مصنف باغستان لارستانی، محمدجعفرخان شیدای گراشی، کتب و رسالات آنها، املاک موقوفه فتحعلی خان در بلوک جویم و بنارو، و تصویر اسناد وقف نامه، اقدامات خیریه ی فتحعلی خان ، حاج اسدالله برادر فتحعلی خان. وصف حالات روحی و اطلاعات سیاسی و مذهبی فتحعلی خان از زبان یک سیاح انگلیسی. ( استاک ) از سفرنامه نیلسون. تاریخ گراش و امام قلی خان  و فرزند گراشی او صفی قلی خان که به امر شاه صفی در قزوین کشته می شود، روابط فتحعلی خان با بلوک بستک و فرامرزان و سبعه و گوده و اشکنان و لامرد ، فال ، اسیر، بندرعباس ، فضل الله خان شکوه نظام، حاج رستم خان سرهنگ میر پنجه، محمدجعفر خان مقتدرالممالک ، بازماندگان خانواده های آنها.

وضع اجتماعی و فرهنگی، از روزگاران دور تا به روزگار دانیال خنجی (گراشی) تصوف مرشدیه شیخ ابواسحاق کازرونی در گراش و توجه ملوک هرموز به گراش، سفر ابن بطوطه به گراش، سفرهای گراشی ها از راه بندر خمیر ( بندر لشتغان ) به آفریقای شرقی ، گراشی ها در یمن ، ، در آفریقا در موزامبیک و تانزانیا و امثال آن.

گراش پیش از دوران ساسانی ( ایلامیان انزانی یا انشانی )، در دوران نرسی پادشاه ساسانی، ارتباط آتشکده کاریان ، موقعیت قلعه نظامی گراشی برای پاسداری از مرزهای خلیج فارس، گراش در دوران انقلاب مشروطیت ، گراش و اوز، گراش و ارد، گراش و فداغ، گراش و بنادر سواحل جزایر خلیج فارس و امثال آن و شاید ده ها مطلب دیگر که با نظم و فصل بندی اصولی در این بخش خواهد آمد. طبق روش معمول تحریر و تبویب کتاب .

 

اما بخش دوم: گراش نو، شهری آباد و آرام و سربلند امروز

در این بخش آنچه من به خاطر دارم تا سال 1350 هجری شمسی خواهم نوشت و بقیه را جنابعالی بنویسید که بخش دوم کتاب به نام خودتان چاپ می شود: عکس ها، آمار، مصاحبه ها، نبیره ها، روایات، دهداری گراش، شهرداری گراش، بخشداری گراش، فرمانداری گراش، آب و برق ، ارتباطات ، مدارس، دانشگاه ها، ادارات، خیابان ها، تأسیسات رفاهی، تأسیسات فرهنگی، خیرین مدرسه ساز، حسینیه ی اعظم ، مؤسسه فرهنگی آبشار اندیشه، درس خواندگان فارغ التحصیل، آمار دانشگاهی، بودجه ها، کمک های مردمی، میدان ها و مسائل و وسائل ورزشی و سینما و کتابخانه ها، موزه های در شرف تأسیس، جوانان شاعر، جوانان مخترع، جوانان پزشک و مهندس، آب و هوای متغیر، موسیقی، ادب، مساجد، معابر، ارتباطات و مخابرات و تسهیلات، امور گردشگری و توریستی و امثال آن ، روزنامه ها، چاپخانه ها، آداب و رسوم بازمانده ، حسینیه ها و تکایا، روضه خوانی و تعزیه در گراش.

خوب است از مؤسسات فرهنگی جدید مانند آبشار اندیشه، سرای هنر ، آقای رسولی نژاد و آقای جهانبانی و آقای وقارفرد و آقای نوروزی اشتراک مساعی در تهیه مطالب و در قبول سهمی از هزینه چاپ بخواهید .

این یادداشت ها را قلم انداز نوشتم. البته بسیاری مطالب دیگر هم هست که هم در بخش اول و هم در بخش دوم باید ذکر شوند. مثلاً این که دانیال گریشی ( گراشی)  بود و پیرو طریقت شیخ مرشد شیخ ابواسحاق کازرونی عارف بسیار مشهور بوده از آقای عمادالدین شیخ الحکمایی ، دوست خودتان کمک بگیرید که مقاله ای در خور مختصر در باب احوال و افکار شیخ مرشد بنویسید و به نام خودش چاپ کنید (در بخش دوم یا اول) و از کتاب فردوس المرشدیه فی احوال الصمدیه محمو د بن عثمان استفاده کنید. در باب فرزند گراشی امام قلی خان که در قزوین به اتفاق پدرش سر بریده شد. احوال امام قلی خان اخراج کننده پرتغالیان از خلیج فارس و جزیره هرموز و شرق آفریقا، احوال و اقدامات او در زمان شاه عباس بزرگ باید نوشته شود (در بخش اول) در باب ملوک هرموز و عنایت به اقطاب کازرونیه (شیخ مرشد، دانیال گریشی) باید مطالب به تفصیل نوشته شود. ارتباط کریم خان زند و صادق خان استظهارالدوله برادرش با گراش، ارتباط محمدشاه قاجار و کوتوال قلعه گراشی، فوج گلپایگان در گراش ، مهاجرت گراشی ها به شرق آفریقا، نصیرخان لاری و ارتباطش با گراش و کوتوالی قلعه گراش ، سد ساسانی ( تگِ آو ) سد فتحعلی خان و منابع آبرسانی دوره ساسانی در گراش ، یک باغ و یک روستای آبادان در دوره ی ساسانی (دوره پادشاهی پسرش ) با دوازده هزار درخت نخل در گراش، اصطلاحات نجومی و آسمان نگری و اخترشماری در زبان چوپان ها و سالخوردگان گراش، موسیقی فولکلوریک آوای چوپانی ( الاهی زمزمه ) در نزد سالخوردگان چوپان های گراشی، آیین های جشن های سده، بهمنجنبه، نوروز، و اعیاد اسلامی در گراش  از قدیم تا به امروز.

چگونگی اختلاف لهجه ی گراشی با لهجه ی  لاری علت جامعه شناسی آن ، رقابت فکری و اجتماعی لاری و گراشی، حوادث نظامی و سیاسی ناشی از این رقابت و پی آمدها و نتایج آن، شیعه گری در گراش، درویشی و صوفیان در گراش، گراشی های موفق امروز در کویت، در قطر، در بحرین ، در دوبی و ابوظبی ، نوع معاملات و فعالیت آنها، شهرت آنها، احفاد و اولاد آنها، گراشی های لشتغان (بندری در جنوب بندر خمیر) حکایات و روایات آنها از اجداد گراشی خود. لطایف و ظرایف بازمانده از پیشینیان گراش، اجاق، تنور، لباس ، دیگ و دیگ بر و بخصوص وسایل شبیه خوانی ایام تعزیه، (علم و کتل و شمشیر و اسب ذوالجناح و وسایل دیگر تعزیه خوانی، تکیه قهرمان خان در روضه ی عاشورا، اجتماع و اعتقاد مردم ، حلیم پزی شب عاشورا ، نذر و نیازها، داستان های بازمانده از ساختن برکه کل ، حسینیه حاج اسدالله (حاج سدالله) در زبان مردم، امیرطپل، بقعه ی شیخ عبدالله، رونویسی کتیبه های بقیعه ی شیخ عبدالله (محجر چوبی آن).

تصویرهای مرحوم علی محمد خان،  زادان خان ، قهرمان خان، الله قلی خان، مرحوم محمدجعفر خان مقتدرالممالک(شیدا)، مرحوم محمدعلی خان مقتدری فرزند مرحوم محمدجعفر خان که همه ی آنها حکام گراشی بوده اند، تصویر مرحوم فتح الله خان، رهسپار دهدار اسبق گراش، تصویر مرحوم آصف قلی خان بذرافشان، دهدار اسبق گراش، تصویر مرحوم دارا بدر شاعر لارستانی، تصویر گویا مرحوم (محمود) اوزی که بعد از دارا بدر یا قبل از او به دهداری گراش منصوب می شود و علت آن. بیشتر این تصویر ها  را در خانه ی آقای حاج حسین خان اقتداری دیده ام. از فرزندان آنها از جمله حیدرقلی خان بذرافشان، خانواده ی بدر در لار و شیراز و خانواده محمودی در اوز می توانید تهیه کنید. تصویر مرحوم زادان خان گراشی، قیام او علیه رضا شاه، به توپ بستن قلعه ی گراش، با توپ و هواپیما، اصلان خان برادر زادان خان، دستگیری او در قلعه گراش  و اعدامش در میدان شهر لار. حبس خانگی زادان خان در تهران، مسموم شدن او و قبرش در ابن بابویه تهران، ازدواجش در تهران، فرزندانش در تهران و شیراز و لار و گراش. علت این طغیان و نتیجه آن، نظر رضاشاه به او، نظارت بر احوال شخصی او از طرف رضا شاه ( از کتاب کاروان عمر بگیرید ). اقدامات فتحعلی خان بیگلربیگی در بلوکات سنی نشین لارستان و بنادر برای تکریم و تجلیل از بزرگان سنی مذهب آن نواحی ، کتیبه های بازمانده  از او در کل و پس بند ،عمادده و اشکنان و خلیج فارس و بستک و گوده. روابط فتحعلی خان بیگلربیگی با خوانین بیدشهر و جویم و بنارو ، ماه فرخان در بلوک جویم نامی از دوران ساسانی.  ملک فتحعلی خان، حاج علی قلی خان، پدر حسنعلی خان پسر فتحعلی خان، اولین انجمن ولایتی اسلامی مشروطه خواهان به ریاست فضل الله خان شکوه نظام در لار.

 

عکسی از سنگ قبر خرد شده  ی مرحوم فتحعلی خان که اخیراً به وسیله  حاج حسین خان اقتداری از لار به گراش آورده شد و درمسجد آل دهباشی (مسجد خوانین) نصب کرده است و عکس لوح قبر پسرش محمدخان که هر دو نفیس و مرمرین و با خط نستعلیق خوب نوشته شده است (شکسته و نیمه کاره است) و مطالب دیگر . نمی دانم چقدر حوصله و همت دارید. به هر حال آرزوی موفقیت برای این خدمت فرهنگی و ملی به گراش و ایران برای شما دارم .

 

تهران اول آبان ماه / 1386

 

ارادتمند احمد اقتداری

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:29  توسط   | 

  ابراهیم مهرابی : 4. بیچاره دخترک فقط گفت: باباجون بیا گراش!

غافل از این که مرا در کودکی به لبه پرتگاه برکه «او شرف» برده بود، جایی که زنان محله با کوله باری از لباس گنه «کثیف» و لحاف مسّی کوچکترها دورش حلقه می زدند. خطر غرق شدن را به جان می خریدند تا از آب نایاب آن برای شست و شو استفاده کنند. بیچاره آن پیرزن و زن هایی بودند که کمی دیر می آمدند، حتماً درگیر غرولند مردان خانه بودند. آنها یا باید منتظر می ماندند تا بقیه کارشان را می کردند و چندین ساعت در هُرم آفتاب روغن پس می دادند و یا این که پیاده تا «کال آو به» می رفتند. کمرشان از سنگینی بار، درد می گرفت تیزی خار مسیر را به جان می خریدند، اما از سر خوشبختی، آفتاب به صورت خسته شان نمی تابید، چرا که ساراخ لباس آن قدر بزرگ پیچیده می شد که همچون چتری ، مانع آفتاب گردد. در انتهای راه، سنگینی آن قدر جلوه داشت که گویا کوهی بر سر خویش حمل می کنند. یادم نمی رود، چرخش و واچرخش کمبلشان چنان آهنگین و منظم بود که موسیقی ویژه ای را می نواخت. این چرخش باعث خنک شدن بدن آنان نیز می شد. امروز که شهر خود را به کال او به رسانده است، دیگر کسی برای شستن لباس به آنجا نمی رود، مگر چند جوانک ماجراجو به قصد صید کبک و تیهو و ... . خدا خیر بده به کسانی که چاه شرکت را راه انداختند و آب شیرین را به درِ خانه های مردم رساندند. یادم هست اول بار که شیر آب را با دلهره چرخاندم مادرم لبخند زد و بعد دعا کرد. وقتی حوض وسط میان سرا پر شد مادرم ساراخ بزرگ رخت شویی را به ته یخدون لباسی انداخت. وقتی از اتاق انباری بر می گشت، نئنی برادرم سلمان و مختار را که دوقلو (جمیل) بودند،تاب داد. آن سال ، سال خوبی بود. زنان همسایه دوقلو زائیده بودند، زن حاج محمد زن حاج شکرالله و ... از بد حادثه سلمان ما مرد. با این که تعداد ما کم کم داشت زیاد می شد، اما از مرگ سلمان خیلی ناراحت بودیم. سلمان تپل مپل بود و مختار لاغر مردنی. دکتر شهرک به دکتر گنا (دیوانه) مشهور شده بود، آمد خانه و گفت مختار می ماند ولی سلمان مشکل دارد. همینطور هم شد. شاید خدا خواست به ما بفهماند که اوست تقدیرکننده . همین مختار بریک و نحیف امروز یلی شده و در عرض و پهنا از من هم که روزی کشتی گیر بودم ، آبادتر است. یادش بخیر چقدر ویکَش می دادم تا بزرگ شود، مگر می خوابید!؟ همه اش گریه می کرد . مادرم از فرط خستگی ناتوان شده بود، امروز هم ناتوان از دیروز ، اما وقتی قد و بالای رشید فرزندانش را می بیند کمی دوشش را به آسمان حواله می کند و بر خود می بالد. او امروز صاحب چندین فرزند موفق است. چند تا دکتر دارد چند تا مهندس و چند تا مسئول بانک و .... بالاخره خرسند است همین مادر آن روزها آرزو می کرد بچه هایش بزرگ شوند و به بندر (کشورهای حوزه خلیج فارس) بروند و نانی دست و پا کنند، اما از سر شیطنت نرفتند که نرفتند. همین امیرحمزه خودمان در اولین نشریه بعد از انقلاب که به اتفاق آغاجواد و شیخ رضا و شهید ناصر شهادت منتشر می کردیم و اسمش فجر بود، شعری گفت که مطلع آن این بود: لااقل از زیر نعلین عرب / ما را رها کن ای پدر!

5.  بیچاره دخترک فقط گفت: باباجون بیا گراش!

- هیچ دیده ای که دفتر کهنه ای ، در کوچه ای در معرض وزش باد قرار گیرد؟ ورق ها چه سریع به دنبال هم بر می خیزند و سر به سمت دیگر می گذارند، اوراق دفتر خاطرات من با این توفان چنان جا به جا شدند که در یک لحظه ، هستی چند دهه ی خود را دیدم که در مقابل چشمانم رژه می رفتند. چه با سرعت! مثل باد تیز پا که دشت و دمن را بی استثنا طی می کند. این بار پرندۀ خیال نازکم را به سابات کنار خانه ی  سکینه ی ایسُف (سکینه فرزند یوسف) بردم. به یاد شب هایی افتادم که تا حیات گُلُپِ بالای پایه ی  برق بیدار می ماندیم و در خاک تو تیائیش «مچ اُبه» ، «مام لی تتواخه»، «خرشو باردم شو»، «خر تپلو کیایه» و «اندر اندرونن...» بازی می کردیم . نه فحش بود نه بدذاتی ای و نه رنجشی! دتُ پُس گَلِ یک بازی می کردیم . مثل خبرهای امروز در آن روزها نبود کسی به کسی کاری نداشت. همه اش خندان بودیم و شاد ان. خیلی بازی می کردیم . بعضی وقت ها هر کس سطلی از آب (یک بریخ = آفتابه) می آورد و کوچه را آب پاشی می کردیم. آن شب ها بیشتر بازی می کردیم و وقتی به خانه بر می گشتیم، از شدت خستگی خوب می خوابیدیم. معمولاً هم با قصه مسن ترها به خواب می رفتیم، اما قبل از خواب چشمان ما با ستاره ها ور می رفتند. چه روشن و صادق بودند. گویا با چشمکی تقاضای دوستی می کردند، اما ما زود به خواب می رفتیم و فرصتی برای معاشقه بیشتر نبود. چه زود می گذشت، چه خوب می گذشت، چه بی غصه بودیم، چقدر انسان بودیم و چقدر خاکی! چقدر خاکی!

 6. بیچاره دخترک فقط گفت: بابا جون بیا گراش!

او نمی دانست که مرا کَندر و پیپ به کناره برکه برده است تا در روز گرم و نفس گیر تابستان از طلوع فجر تا عصر، نخل های نشسته در خاک و عطشناک و امیدوار به دستان آدمی با نگاهی آزمند به آسمان بی ابر و ممسک جنوب را آبیاری کنیم. نخل ها کمی جان می گرفتند، اما خدائیش جان من و حمزه گرفته می شد. عصرها، خسته و کوفته دل شیب شهر را پشت شهر می گذاشتیم و به خانه بر می گشتیم. آن روزها کَرتَگ (بقچه ی نان) ما فقط خرما داشت و نان مهوه ای و بس! و چقدر مزه می داد. خصوصاً گاهی که دو تا خیار درشت در میانه داشت. وقتی از مادر بزرگ کورم می پرسیدم: نمبا! به نظر شما چه غذایی خوش مزه ترین است؟ می گفت: برای آدم خسته و گرسنه هر چیزی خوش مزه است. همین طور بود، آن روزها که خیلی کار می کردیم همه چیز مزه داشت. نخود خونه آم رحمت، باقلای شاتم باکله، اشکمه حاجی بلبل، فطیر گرماگرم بی بی، نی نه نی و پلزی و ... .

در مدت کوتاهی کمتر از دو ماه همه آب آب انبار را به پای نخل ها (نوشن ها) می ریختیم. دیگر آبی نبود و منتظر باران رحمت حق می شدیم. خوشحال بودیم که همه آب ها را به پای نخل ها ریخته ایم و می گفتیم وقتی پدر از سفر آمد، ما را تشویق می کند، اما این اتفاق نمی افتاد، سوغاتی های خوب می آورد، اما ما را کتک می زد و توبیخ می کرد. کسی مثل من که به تعبیر امروزها «اکتیو» بودم از همه کتک خورده بودم . از عمو حاجی ، عمو عبدالله، عمو تقی، دایی علی و ... کسی هم بدش نمی آمد چرا که ساختار فامیل، ساختاری متصل و به هم بسته بود. آنقدر با هم خوب بودیم که پدر بی حضور برادران و زنان آنان صندوق سفر را باز نمی کرد. اگر عموها برای کاری خصوصاً آب انبار سازی به خارج از گراش رفته بودند، تا برگشتن شان قفل صندوق سوغاتی ها نیز بسته می ماند تا در حضور آنان باز شود. لحظه باز شدن صندوق ها برای ما بچه ها چقدر لذت بخش بود. آخه بچه سریع همه چیز را فراموش می کند!

در آن روزی که ما را حال خوش بود / گمانم سیزده با چهل و شش بود

- جعبه جادویی داشت برادرم سلمان، پنجمین برادر کوچک بعد از خودم را نشان می داد. از شهدای گراش می گفت، او که در زمان معرکه و جنگ، نحیف طفلی خفته در گهواره بود و در اثر خوردن چهل تا قرص آوامیگرن، آستانه مرگ را تجربه کرده بود، از شهدا می گفت و از یاد و خاطره آنها، او شهدا را درک نکرده است، اما گویا اکنون ادراکشان می کند. وی پیرامون حیات و رشادت عباس پناهنده پسر حاج غلامحسین مئرضا تحقیق کرده بود. عباس همرزم یعقوب ما و همسایه روبه روی خانه قدیمی ما بود. عباس حاصل ایمان و کار خالصانه غلامحسین بود. او اکنون حدود صد سال عمر دارد. اگر فرزندان دیگرش اجازه اش دهند به کار عملگی ادامه می داد. هرگاه او را ببینی، بهجت و سرورت فزونی می گیرد. من که او را یکپارچه ایمان می دانم، سواد ندارد، اما دنیای معرفت است. هرگاه به گراش می رویم حتماً به ما سر می زند ما را خیلی دوست دارد. ما نیز برای او احترامی بس فراوان قائلیم. هر وقت یاد غلامحسین مئرضا می افتم، یاد غیرت مقدس پدرش نیز می افتم .

7. بیچاره دخترک فقط گفت: باباجون گراش!

اصلا! به ذهنش خطور نمی کرد که با این فراخوانش، مرا به کوچه ی خاطرات پدرم نیز برده است. پدرم می گفت روزی حسن بندی همسایه خانه قدیمی ما، جلو در حیاط ما دیوار گذاشت و از دل دیوار خانه اش دری به فضای جلوی حیاط ما باز کرد و مسیر عبور و مرور ما مسدود شد. حسن مهراب (پدر بزرگم) از حسن بندی تقاضا می کند تا این کار را نکند، او به خوردش نمی رود و کار را ادامه می دهد. حسن بندی می گوید اگر شکایت داری، برو نزد خان گراش و شکایت کن، اما حسن مهراب که به نقل بزرگترها هیچگاه سیطره خان ها را نپذیرفته بود، این کار را نمی کند چرا که آنان را مرجع مراجعه نمی دانسته است. یک راست می رود پیش آقا میر مرتضی سعادت (حجت الاسلام سید مرتضی سعادت) تا بیاید و داوری کند. همان سید دوست داشتنی که معتمد محل بود و این سید اولاد پیغمبر همان بوده که اصلاً وجوهات را قبول نمی کرده است ]امروز ما از ثمرات آن مرد بزرگ بی نصیب نیستیم. دختر پسرش انیس امیر حمزه شده و دختر دخترش نیز همراه زندگی من است[ . آغا میر مرتضی در محل مرافعه حاضر می شود و قضاوتی می کند که دلنشین است. بعد از توصیه و نصحیت می گوید: مشکل خاصی ندارید. اگر حسن بندی دیوار تازه گذاشته را برداشت و در جدیدش را جمع کرد و بست در خانه حسن مهراب سر جایش باشد و اگر حسن مهراب ، درش را به کوچه بغل برد، دیوار و در حسن بندی سر جایش باشد، ولی در حسن مهراب قدیمی است بهتره سرجایش باشد.

همین و بس، خداحافظ. پدرم نقل می کرد که حسن بندی،حسی به خود گرفت و گفت: حالا که نظر آغا اینه من دیوارم را خراب می کنم بگذار کاکاحسن راحت باشد. می رود و کِنِر (کلنگ) و بیل می آورد و دیوار خود ساخته جدید را از جلو در خانه حسن مهراب بر می دارد و همگی در این تخریب سهیم می شوند و بعد از خستگی ، زیر گز غلامحسین مئرضا یک چای لب سوزی که مادر بزرگم دم کرده بود می نوشند و همه چی به خیر و خوشی تمام می شود . نفس قدیم ها آن قدر سالم و روان و منعطف بود که حرف بزرگترها را خیلی راحت و بی دغدغه می پذیرفتند. چه باصفا بود و چه ماندگار!

8.  بیچاره دخترک فقط گفت: بابا بیا گراش!

با این سخن مرا به یاد روزی انداخت که هیچگاه فراموش نمی کنم.

روزی پدرم سه چرخه ای برایم خرید. البته بدون شرط به من نداد. خیلی قاطع با من شرط کرد تا به رخ بچه های دیگر نکشم. خصوصاً مرتضی، پسر خاله ام چون نمی توانست بخرد. ما هم یواشکی گفتیم باشد، اما از سر شوق و کمی هم برای نمایش، وقتی پدر به مسجد رفت و هوا گرگ و میش شده بود، سوار شدیم و تندتند کوچه خاکی خانه مان تا خانه خاله را طی کردیم. سه چرخه را نشان مرتضی دادم، اما هرگز نگذاشتم سوارش شود، در کوچه دور می زدم و مرتضی نگاهم می کرد. هر چه التماس کرد دستش ندادم. حتی بُرمئت (آب نبات) هم تعارفم کرد ، اما راضی نشدم. خوب که زجرش دادم ، قبل از آن که پدر از مسجد برگردد به خانه برگشتم، اما مرتضی هم نامردی نکرده بود، سر راه پدرم ایستاده بود و در حالی که دستان چرکینش به چشمش می مالیده به پدرم گفته بود که ابرامِ  ] با کسره ی تحقیر[ نگذاشته سوار سه چرخه اش شوم. ما هم از همه چی بی خبر دور حوض حیاط می چرخیدیم. ناگاه صدای بسته شدن در حیاط را شنیدم اما این بار به نظرم یک چند اضافه آمد. آن هم میخ و لنگر کردن در بود. من خوشحال و سوار سه چرخه و در هوای کودکانه خود، اما پدر ناگاه با کفشی به دست وارد حیات شد . حوله ام کرد . ضرب اول کمرم را مجروح کرد، در جا همچون آهوی تیرخورده خوابیدم. آخه نقل می کنند همین حاج مهرعلی با چپلاخ گوساله ای را کشته بود. سه چرخه را گرفت و دو دستی محکم بر زمین زد و برای همیشه از من گرفت. دائماً می زد و می گفت: نئدلکت (بدذات) حالا دیگه حرف پدرت را گوش نمی کنی! چش سفید!

آن حس مقدس را اکنون نیز فراموش نمی کنم که چقدر متوجه حقوق کودکان بود. آن روز به ما اجازه نمی داد تا دارایی خود را به رخ دیگران بکشیم. آن را با امروز مقایسه کنید که خانواده ها درصددند تا دارایی خود را به رخ دیگران بکشند. اصلا! ملاحظه دارایی دیگران را نمی کنند. حیف چه صفاتی داشتند و چه غیرتی! کو آن مردانگی مردان بی سواد. کو آن معرفت مردان درس ناخوانده! مردان با سواد  امروز چه تحفه ای برای ارائه دارند؟! فقط خواندن خط و چند نوشته؟!

داشتم حلقه های سلسله خیالم را ورانداز می کردم که مادرم گفت: آب حوضی کثیف شده باید خالی کنیم. آن روز تعبیر ما از کثیفی با امروز فرق داشت. آب کثیف امروزه آب طاهر دیروز بود. حتی برای بعضی خانواده ها آب شرب. آب حوض حدوداً 20 الی 30 روز می ماند ابتدا رنگ آن سبز جلبکی می شد و بعداً به رنگ قهوه ای می گرایید ./ چنان جلبک زیاد می شد که اگر دستت را تا 10 سانتی متری زیر آب می کردی، نمی کردی! این وضعیت فرصت مناسبی بود تا کرم ها و موجودات ریز آبزی ، رشد مناسبی داشته باشند. کرم قرمز رنگ دم قلابی، شاخصه حوض خانه بود. کرمی که حرکت موزون آنها و قایم باشک بازی هایشون، ساعت ها مرا دل مشغول خود می کردند و سخت تماشایشان می کردم. در دهه سوم هر ماه، آب حوض ها رنگ صورتی خاصی به خود می گرفت و بوی خاصی از آن متصاعد می شد. هر چه در ته حوض بود، لذا آستین را بالا می زدیم و پاچه را ور می مالیدیم و بوی مشمئز کننده اش ، شامه هر رهگذری امتاذی می کرد. بعضی از همسایه ها ما را شماتت می کردند که چرا اسراف می کنید . آب حوضتان هنوز خوبه چرا دور می ریزید!؟ وقتی آخرین سطل آب را بیرون می ریختیم وقت حضور موزیرن و دل ها (گنجشک ها) بود تا بیایند و از لابلای شل حوضی، کرم های بی استخوان و لذیذ را نوش جان کنند. انگار آدمی با حرص و ولع قزل آلا را نوش جان می کنند – چقدر سریع کار صید کرم ها پایان می پذیرفت! حوض باید دو روز خالی می ماند تا کاملاً خشک شود و سبزک هایش (جلبک هایش) بمیرند. بعد از دو روز استراحت حوض و ما، زمان نفس گیر و کشنده انتقال آب با پیپ و کندر و گاهی با خر و برداره بخال فرا می رسید . باید از برکه خئر یا برکه حاج ابوالحسن ، آب می آوردیم. واقعاً سخت بود از صبح تا غروب آب می آوردیم. خیلی دوست داشتیم سرعت خورشید زیاد شود و سریع تر پشت کوه سیاه پهلو بگیرد، اما اتفاقاً خیلی آهسته تر می رفت و روز ما دو سه روز می شد. غافل از این که خورشید و زمین مثل همیشه خدا بودند، اما درون ما جور دیگری شده بود – خسته می شدیم و زمان برایمان منبسط می شد. کسی جز بخال کمک نمی کرد، اما ما کمک دیگران می کردیم. حتی یک بار انگشت کوچکم بین پیپ و برداره خر عموحاجی گیر کرد و از حال رفتم. وقتی به حال آمدم زن عمو حاجی مش بسی ، شربت آب قندم می داد.

برکه تا خانه، خانه تا برکه، تکرار و تکرار، خستگی و خستگی. آخرین بار بهترین بار بود. وقتی حوض کاملاً پر می شد، باید یک بار دیگر می رفتیم و آب را می آوردیم تا سر ریز شود و به اصطلاح طاهر شود. ما که آب را حمل می کردیم ، مادر چوله (پریموس) حمام را روشن کرده بود تا دوش بگیریم، البته اگر هوا سرد بود و گرنه آب ، خود جوش بود و بدن سوز! ما آن زمان حمام داشتیم و به حمام کوگه نمی رفتیم، اما تدارک آب حمام هم بسی سخت بود و طاقت فرسا!

با این زحمتی که برای پر کردن حوض می کشیدیم، برای هر کسی که باعث آلودگی آب حوض می شد ممانعت ایجاد می کردیم، اما این حساسیت فقط چند روز ادامه داشت، اما بعداً خودمان هم کمک می کردیم و دوباره سیکل تخلیه را تکرار می کردیم. بعضی مواقع همسایه ها برای طاهر کردن ظروف خود از آب حوض ما استفاده می کردند . لذا گاهی مواقع زودتر کثیف می شد. هی ، یادش بخیر چقدر پایمان تاول می زد و چقدر کمر درد می گرفتیم. امروز که آب فروان داریم ، کمتر شاکریم. آینده خدا داند! مثل این که می گویند جنگ آینده، جنگ آب است!

9. بیچاره دخترک فقط گفت: بابا بیا گراش!

او با این فریاد مرا به دروازه ماه مهر برد. آنگاه که مهرماه با همه دلهره هایش دامن می گسترد. آن روزها مدرسه ها روح جستجوگر دانش آموزان را ارضا نمی کرد. اکثر معلمان گویا به تبعیدگاه آمده بودند. رفتاری فوق العاده خشن داشتند و به تنبیه شدید بدنی عادت کرده بودند. لذا گاهی دزدکی در می رفتیم و به کوه می زدیم. سر وقت به خانه بر می گشتیم و گاهی فول می کردیم و گاف می دادیم آخه می رفتیم کوه و عسل می آوردیم. وقتی مادر می پرسید شما مدرسه بودید یا دنبال عسل؟ زیرکانه می گفتیم : هر دو، ولی هفته پیش عسلی را بر شاخه کنار افشا نشان کرده بودیم که امروز برش داشته ایم، نگاه معنی داری می کردند و قضیه حل می شد. گاهی هم نزد خالو ابول می رفتیم و قصه سربازی اش و ... می گفت. روزی از خالو ابول سؤال کردم آیا امسال باران خوب می آید؟ جواب داد نه، گفتم چرا؟ گفت چون امسال «کُلِنگ» (نام پرنده ای) رد نشده لذا باران نداریم. گفتم : خالو ابول فکر کنم خدا بهتر می داند! گفت: نه کلنگ بهتر می داند! او این جمله را از روی ایمان و با قاطعیت می گفت. اصلا! تردیدی نداشت که کلنگ بهتر از خدا می داند! (آدم به یاد داستان موسی و شبان مولوی می افتد )، اما هر وقت بارندگی شروع می شد، فصل شادی و غم اهالی تبله کلات بود. نفس باران روح ما را طراوات می بخشید و با بدنی (پتی) برهنه در فضای بارانی، لذتی می بردیم که بدیل نداشت.  پیراهن را در می آوردیم و در آستانه بارندگی، به کوچه می ریختیم و دستها را بر شکم خود می زدیم تا طبلمان باشد و آهنگین می خواندیم:

الله بده بارون / از دست گنه کارون

باران که شدت می گرفت، شعف ما نیز به اوج می رسید. خصوصاً با مشاهده خودنمایی های شیخ بریخ (حباب حاصل از برخورد قطرات بزرگ باران بر سطح آب) زیر این خود حکایت از فراوانی بارش می کرد. وقتی موسیقی ریزش باران با بوی کاه گل دیوارها هماهنگ می شد چنان سر مست می شدیم که بی ملاحظه حوادث احتمالی خود را در آبگیرهای داخل کوچه پرت می کردیم و همدیگر را سُر می دادیم و چه خوش می گذشت! کسی هم مانع کار ما نمی شد. می دانستند ما لذت می بریم. نهایتش شستن چند تکه رخت بود و بس!

اما غم ما از حادثه دیگری بود. آب که از کلات می آمد، کوچه را شیار می زد و دل کوچه را دو نیم می کرد. جدولی به عمق بیش از 5/1 متر ایجاد می کرد که دو گرفتاری را داشت. اول اینکه پیر و پاتال ها و یا بچه ها در آن سقوط می کردند و دست و پایشان خرد می شد. دوم اینکه ما اهالی کوچه باید آن را پر می کردیم. بخشی از زباله های خانگی و بخشی هم با خر و جوال و خیره (پشتی خر که مخصوص حمل خاک و گچ بود). آرام آرام پر کرده بودیم که باز روز از نو روزی از نو. همان آش همان کاسه – خلاصه – معرکه ای داشتیم که صد البته بد نمی گذشت، اما مشکلات خودش را داشت. زباله دانی ها چند صباحی نفس راحتی می کشیدند و دیدار هر روزینه زنان و بچه های تشت به سر را نداشتند تا زباله ها را خالی کنند.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 11:19  توسط   | 

ابراهیم مهرابی:دخترک با شتاب آمد و گفت:1. باباجون بیا گراش!

حدس زدم قصه چیست. خلوتم با گل و چمن باغچه ی حیات را به هم زد، شیلنگ آب را به پا ی اطلسی ها رها کردم و با سرعت، پله های راهرو را طی کردم، از شوق پله های سی تایی را بیست قدم طی کردم، نفس زنان در برابر جعبه جادویی ایستادم، دستها را به کمر زدم، خیره خیره نگریستم، خرق عادت شده بود، این بار شهر من، گراش را نشان می داد، نخل بود و برکه بود و کلات و تصاویر دوستان شهیدم که زینت بخش دیوارهای بعضاً کاه گلی موطنم شده بود.

حسّ غریبی به من دست داد، برای چند لحظه مرا پابرهنه روانه کوچه های خاکی و باریک شهرم کرد و چه حسّ غریبی بود، با عمق وجود، غربت غریبی را احساس کردم. غربتی که بیش از پانزده سال است، سنگینی اش را به دوش می کشم. و اینک که گذرِ نقد عمر، غبار خاکستری را به سر و صورتم افشانده است و توش و توان، جست و خیز و شور و شوق فتور ناپذیر آن دورۀ خوش جوانی را از من ستانده است، می رود تا در آینده ای نه چندان دور، پشتم را خم کند. غربتی که با من همداستان است و شاید تا دم واپسین و هنگامه رحیل ؛ غربتی را که دیگران و حتی خویشان نزدیک نیز یارای درک آن نیست .

آری در صورت آن جعبه جادویی، همه اش نخل بود و برکه بود و .... با دیدن رقصِ رسای نخل و عبور نسیم غبارآلود از گذرگاه های تنگ و دوست داشتنی شهر ، خودم را دیدم که بی تکلفی چند، با «با چه بره» حلوا و پَلَزی را برای خال اَبُل می بردم. دلم گرفت و نشستم، آسمان سر را به زمین زانو گذاشتم و گریه کردم!

خودم را روانه ی خیال کودکی و کودکانه ام کردم، کتاب شیرین و رؤیایی کودکیم را ورق زدم، دیدم در آن نوشته بودند که:

- گراش نقطه ی تلاقی من با جهان دیگر و دیگران است. گراش بستر عبور صادقانه ی جویبار پاک کودکی و نوجوانی و جوانی من است.

- گراش ، جایی است که عصمت کودکی، شور نوجوانی و تقوای جوانی را در آن تجربه کرده ام.

- گراش جایی است که کوچه هایش ، حافظ ماندگارترین تخیلات انسانی من است و خشت خشت کوچه های قدیم اش، حکایتگر زندگی پر فراز و نشیب من است.

- گراش، گَرد کوچه هایش توتیای سلامتی چشمان من

روزش ، روشنی چشمان من

آبش، مطهر هر نامردمی ذهن و هر نامرادی دل

و شبش، آرام بخش هر خستگی تن است.

2. بیچاره دخترک، فقط گفت: باباجون بیا گراش!

او نمی دانست که درخت در حال خمیدگی وجودم را به توفانی مبتلا ساخته است که به راحتی فروکش نمی کند، اگر می شد ، داد می زدم و می گفتم:

«های ساختمان های مغرور و بلند، از جلو چشمانم دور شوید! – های فضای لعاب گرفته و بزک شده شهر، خود را کنار بکشید تا چشمانم، کاه گل وصله دار خانه مش کُریم را ببیند. بروید ، بروید که دلم برای اذان«عام رحمت» صدای زنگوله «چپش حضرت عباس» و دود اَوشتَه کَل بسّی » تنگ شده است.

- همین جا بود که پیچک خُرد و نحیفِ وجودِ من، با پیچیدن به دور قامت بلند نخل خیال (که در همهمه ی باد و زوزۀ گرمای صیف و سرمای شتا، تاج سبز خود را به رقصی هارمونیک و دلنواز در می آورد) خود را به چکاد اندیشه های عاشقانه بالا می کشید و میل پرواز به سر می انداخت!

چگونه فراموش کنم که آن هوای بامدادان در روزهای خوش پاییزی، گرم تابستانی و جنگ بهاری، شور انگیزترین احساسات را در ساحت وجود من بر می انگیخت و با جان بی زنگار آن زمانی من، همان می کرد که باد بهاری با طبیعت و ... دلم میل کنار می کرد و امروز نیز!

دلم بهانه فطیر و مسکه و مهوه و تکنه و تفتو گرفته است، اما دیگر بی بی مرده است، تنورش خاموش شده و کسی سراغش نمی گیرد. تنور بی بی، چه غریبانه، گوشه میان سرا (مِنِ سِرَو) کِز کرده و نشسته، منتظر است تا بار دیگر زندگی را از سر بگیرد. او مرگ بی بی را باور نکرده است، چون در تشییع پیکر یار دیرین خود شرکت نکرده بود. من روی آن تنور می نشستم و با دو پای کودکانه بر گُرده اش می زدم، در حالی که چاولی پر روغن می خوردم، نظاره گر چالاکی آن پیرزن خدایی بودم. او چه سریع بساط «پَلَزی پزی» را جمع می کرد و منتظر کسی نمی شد. چه خوش می گذشت ولی چه زود گذشت!

جعبه جادویی، برادرم امیرحمزه (که امروز استاد شده و مثل دیروز حرف ساده نمی زند) را پیش چشمم آورد. رسمی نشسته بود، مثل دیروز لم نداده بود، کت و شلوار پوشیده بود، مثل دیروز جمه و ننتا نپوشیده بود، او از شهدای گراش می گفت. هر چند او حرف می زد، اما من، پشت سرش را نگاه می کردم. پشت صحنه کوچه بود و برکه بود و نخل، هر چه بیشتر به عمق صحنه نگاه می کردم، غمم عمیق تر می شد. قلبم داشت از کار می افتاد. هق هق گریه ام تشدید می شد و .... هنوز که هنوز است نام گراش، آن سان که من در آن رشد یافته ام، چون گنجی گران بها در گنجینه خاطراتم نگه داشته ام، یادش بخیر! هنوز چراغ های کم سو و مایل به زردی که در فراز تیرهای برق و در زندان قاب های لعابی فرسوده و رنگ باخته آویزان بودند و با تنهایی شب را به صبح می رساندند در خاطرم هست. تا جایی که نورشان می رفت، حشرات نیز می رفتند و چقدر با هم تا صبح می رقصیدند، با هم بودند و دور نور بودند و خوش بودند؛ گویا فهمیده بودند که عمر، فقط چند صباحی است لذا وقت کینه و کدورت و جر و دعوا نیست! فرصت ها فقط برای شاد بودن اند!

خاطرم هست که با کوچکترین ترنم باد به لرزش در می آمدند. نور خردشان را هرگز یارای ایستادگی در برابر تیرگی شب های دیجور و ابری نبود، در شب های صاف نیز در مقابل تلالو نور ماه و ستارگان یارای خودنمایی نداشتند.

این چه سرّی است که در ابر شهر مذهبی جهان شیعه ( مشهد )  زندگی می کنم، اما پس از سپری شدن سال های متمادی، خاطرۀ این مظاهر ابتدایی تمدن نوین، چنان زوایای تاریک و هزار توی ذهنم را چراغانی کرده است و در پرتو آن نورافشانی، زیباترین جلوه های هستی از دست رفته ام را باز می یابم، کودکی، نوجوانی و جوانیم را ، شادابیم را.

چه شده که در آستانه سفر فرنگ، دلم بهانه غبار کوچه های گراش گرفته است. غباری که به هنگامه غروب و با برگشت گله «محدلی = محمدعلی» خود را روانه کوچه ها می کردند و همهمه ورود گله، محله را به کنش وا می داشت. صدای زنگوله و مه مه بزغاله ها و ریتم آهنگین سُم (کَچَک) آنها، سمفونی دل انگیز غروب روستا را می نواخت. سمفونی ای که تکرارش کسل کننده نبود و هر غروب، مفهوم دیگری را داشت و شوق دیگری را می ساخت!

3. بیچاره دخترک فقط گفت: بابا جون بیا گراش!

غافل از این که مرا به درۀ خاطراتم پرت کرده بود، ولی خود با شوق فراوان عموهایش و همشهریان پدرش را از جعبه جادویی تماشا کرده و خوشحال بود. او با همین تلنگر مرا به دو کنچی (مصطبه) خانه ی حاجی جانی که مُشرف به «گل کو» و قبرستان بود برد و چشمانم را دوباره به انتظار گذاشت ، آن لحظه ای که تا ته ی افق نظاره می کردم و عبور آدم های پاک ولی خسته در ثانیه های زودگذر را می شمردم. گویا هنوز که هنوز است آوای گام های شتاب زده رهگذران را پس از فرونشستن خورشید آن نیز از خستگی مشاهده تکرار، در افق های غربی و از تاج (کُنار زیارت) می شنوم که مزرعه و بازار و کار را فرو گذاشته اند و با شوق و نیاز رو به سوی خانه و کلبه گلین خود آورده اند تا پیش از تسلیم شدن به آرامش خواب، در جمع خانوادۀ خود گرد آیند و ساعتی چند از همکلامی یکدیگر توشه محبت بر گیرند و اگر در بساط باشد، لقمه ای چند؛ نان مس نزه ای ، لیتکی، نان گرشی ای، نان ماستی، چه می دانم همین غذاهای ساده و دم دستی! وقتی به هنگامه جولان قندیل های آسمانی، مردم خسته، پشت را به پشت بام خانه می سپردند، جیرجیرک ها در خانه ها و بر بالای گزها و نخل ها و قورباغه ها و وزغ ها در برکه ها و بست ها، در رقابتی بی توقف، آنچنان می نواختند و می خواندند که گویا مکلف بودند بیدار باش آدمی را به گوش دیو شب برسانند . این خود مارش ماندگاری بود و چه حس رویایی ای را القا می کرد! از جانب دیگر سوسوی ستاره ها و سیاره ها چشم دل را نوازش می داد و گویا مولتی مدیایی بود که نوا و نما را به کمال به نمایش می گذاشتند. رایانه هنوز نبود و گوشت را به من می فروختند نه به کیلو. شیرینی محفل نیز بافه بود و گنم برشته و گاهی راحت الحلقوم مغازه ببه حسن!

یادم نمی رود ساعت های یازده هر شب که تیر برق کوچه ها دیگر نوری نداشتند و همچون دشنه ای در دل زمین فرو رفته بودند و برای این که به زمین نیفتند، دستان فلزی خویش را بر گردن همدیگر حلقه کرده بودند. ساعت یازده آسمان نزدیکتر بود چرا که سلیمون خان به غفیر گفته بود تا مکینه ی برق را خاموش کند، خاموشی برق پس از دو بار علامت اتفاق می افتاد تا خلایق کار خود را جمع و جور کنند و اگر لازم باشد چراغ برساتی خود آماده کنند. مثل امروز نبود که برق در جوش گرما، بی خبر از شهر می رود. کسی هم ککش نمی گزد. همان شب ها وقتی تابستان بود، پشت بام خانه، رو به بیکران آسمان می آرمیدیم و سبد سبد ستاره را می شمردیم، مگر تمام می شد؟! بی بی شهربان زن حاج رسیل مشکال به بالین ما می آمد و قصه بی بی درن جمندک تعریف می کرد چقدر هیجانی بود . قصه هفت دختر زیبا و چابکی که در مسابقه تلاش و کار و مردانگی از هفت پسر عموی مدعی و بِتَم بُخور خود پیش افتاده بودند. قصه کُرّه ملک ممد و .... ه ... ی ! یادش بخیر! چه رؤیایی گذشت، پدر به قطر رفته بود و ما شب ها، تنها پشت بام می خوابیدیم. چه نسیمی چه صفایی ! و چه انتظاری!

- صدای عوعو سگان و زوزه ی شغالان فضای کلات را پر کرده بود گاهی الاغی عرعر می کرد و صدای سرفه حاج غلام حکایت از سینه پهلویی شدید می کرد ، معلوم بود که آهوها آن شب راحت اند چون حاج غلام نرفته بود به شکار! آهو را لای هیمه می گذاشت و مخفیانه و دزدکی کوچه پس کوچه ها را طی می کرد، سهم ما را هم می داد!

در همین رؤیاها بود که بلک ها جفت می شدند و با آرامشی باور نکردنی و تکرار نشدنی عزیز خواب را در آغوش می کشیدیم و با صدای اذان مش رحمت و مشت عباس از خواب بیدار می شدیم. آن دو کورس اذان می گذاشتند و سعی می کردند صدای خود را بالا ببرند. حدود ده دقیقه قبل از اذان، پیش اذان را اجرا می کردند و چه دلنشین و با صوتی رسا می گفتند:

طلوع صبح سعادت محمد است و علی است

شفیع روز قیامت محمد است و علی است

با بلند شدن صدای مش رحمت ، صدای پای مؤمنین مشتاق، حکایت از هجوم فرشتگان زمینی به سمت مسجد را داشت . جانلی، اُسّا ممد، آم حاجی، غلمسین، رسیل، خئرالله، ککام جافر و ... از خانه خارج می شدند. صدای کریچ کریچ درِ حیاطشان خبر از خروجشان می داد. کوچه پر می شد از سلام و صلوات و خروس ها هم تهنیت می گفتند. همه به سمت مسجد حاج حسینا راه می افتادند. مسجد آغوش خود را باز کرده بود و یکی یکی را می پذیرفت آخه بخال (رضا نوشاد) در مسجد را قبل از همه باز کرده بود و اطراف آن را آب پاشی کرده بود. خیس کوچه چه عطر دلنوازی را حواله شامه ها می کرد. حوض مسجد هنوز آب داشت . چرا که حاج جابر و بخال همین دیروز  با خر و برداره و حاج حسین کاجی با پیپ و کندر، حوضی را پر کرده بودند. آب برکه گپ بود حتی می خوردند آبش خوب بود آخر جلبک مانع نوشیدن نبود! بعد از وضو وارد مسجد می شدند. حالا دیگه مش مئرضا ایزدی اذانش را گفته بود و در مسجد نماز تحیت می خواند. هر کسی گوشه ای می نشست و نماز می خواند، فرادا می خواندند، امام نداشتند آخه آن روزها در گراش پول کم بود . چه بی ریا نماز می خواندند و چقدر بوی خدا را حس می کردی. تا جایی که یادم می آید فقط اکبرشاه درست تلفظ می کرد بقیه با همان زبان شکسته نماز می خواندند. کل او والله احد.... الام دُرِالله رب لالمین، ارّئمان رئیم....

- جعبه جادویی هنوز داشت از شهدا می گفت. دوشیرگان مدرسه ای حرف می زدند، با لهجه ای خاص از کارشان پیرامون یادواره شهدا تعریف می کردند. لطافت و کرشمه در کلامشان نبود، هر چه بود بی تکلف و بی ریا بود. نه صورت را مثل .... بزک کرده بودند و نه ادبیاتشان مهیج و محرک بود، ساده و ساده چروک صورت دخترکان جوان حکایت از تبعیض روا داشته شده در حق آنان بود. نه تنها از ناحیه خلایق که طبیعت نیز با آنان قهر کرده بود. چرا که سهم آنان همه اش گرما بود و خشکی، باد بود و خاک، گویا این جا همه چیز باید «رنگ خاک» را به خود بگیرد حتی گونه دختران دم بخت!

- بریدگی تسلسل خیال نازکم، مرا به شب های مهتابی تابستان باز گرداند، شب هایی که دست ها در زیر سر و دست و سر هر دو روی بالش، گاه در میان سرا و گاهی در پشت بام، به آرامش عمیق فرو می رفتم و می خوابیدم. قبل از خواب، دیده در ژرفنای بیکران سپهر می دوختم و در این حال و هوا ناگاه ، بال در بال اندیشه های رویایی ام تا کهکشان پرواز می کردم و در راهی شیری رنگ ، پای بر زمین، نه ، پای بر اوج می نهادم و در زیر بال خود، افلاک را به گسترۀ شهری کوچک، با چراغ های خاموش شده و نخل های فریادگر و برکه های آیینه گون، از فراز «تله کلات» به تماشا می نشستم ،در این حال حسن مهراب هنوز داشت «پروان» و «مشب» درست می کرد و حاج ابوالحسن حسن رشید، کورۀ دیشاب پزی را گرم می کرد و نعمت، پشکه و تووَت و پِش را به خورد کوره می داد. خروس کشکی دام شهناز نیز همزمان دُم و سَر خود را پایین می آورد و اذان صبح را هجّی می کرد. نسیم نیز داشت دامن خود را جمع می کرد تا از شهر خارج شود و به کارهای دیگرش برسد. سوز گرما ، وقتی جای نسیم را خالی می دید، به شهر یورش می کرد و خود را به زور قالب می کرد. اینجا نفس آدم گرفته می شد، اما مهم نبود، چون مشکال گفته بود «اگر هوا گرم شود گرمت می شود!!» به حرفش می خندیدم، چون معنی اش را نمی فهمیدم، اما حالا چرا! آن سال آدم خان لاپورت داده  بود که عبدالله حسن مهراب و ... سربازی نرفته اند ولی قایم شده اند و بعد از مدتی آنها را گرفتند و به لار بردند، بیچاره ها دو سال آزگار، زیر لباس بودند و خدمت نظام می کردند. ماه های آخر سربازی عبدالله بود که حسن مهراب بر بستر مرگ افتاد تلواسه عبدالله را می زد، حاج علی ابول برای تسکین دل حسن مهراب، به حاج مئدلی فانی گفته بود بیا و خود را عبدالله معرفی کن. وقتی حسن دست حاج مئدلی را بوئیده بود پرت کرده بود که این دست ، دست عبدالله من نیست؛ آخر حسن مهراب پس از مرگ علی و قنبر، کور شده بود. حسن هم مثل بقیه مرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 11:12  توسط   | 

صحبت نو: کودکستان علی‌اصغر (ع) گراش به دلیل عدم تامین نیرو تعطیل شد.

ابراهیم مهروری رییس اداره آموزش و پرورش گراش ضمن تایید تعطیلی این کودکستان دلیل آن را عدم تامین اعتبار برای جذب کادر این آموزشگاه دانست. سازمان آموزش و پرورش فارس اعلام کرده است این کودکستان تنها با یک نیرو می‌تواند به کار خود ادامه دهد به همین دلیل تصمیم گرفته شده به فعالیت این کودکستان پایان داده شود.

کودکانی که در این کودکستان ثبت‌نام کرده بودند به سه کودکستان فعال در شهر گراش یعنی مکتب‌القرآن، پیام‌آوران و فاطمه زهرا منتقل شدند. مهروی می‌گوید: این کودکستان در واقع مخصوص فرزندان پرسنل آموزش و پرورش بوده است ولی برای تکمیل ظرفیت آن سالانه به صورت آزاد نیز ثبت‌نام می‌شد اما دیگر ادامه فعالیت این مرکز توجیه اقتصادی نداشته است و حتی از  نظر شرعی هم به صلاح نیست که از بیت‌المال برای تعداد معدودی هزینه شود.

مشکل کمبود دانش‌آموز تنها در مقطع کودکستان نیست. بلکه در بسیاری مقاطع مثل هنرستان‌ها و پیش‌دانشگاهی نیز دانش‌آموزان به حد نصاب نرسیده‌اند و کلاس‌ها با حداقل خود تشکیل می‌شود.

ابراهیم مهروری درباره سرنوشت ساختمان کودکستان گفت: سعی می‌کنیم از ساختمان به بهترین نحوه استفاده شود. به احتمال زیاد ساختمان به عنوان مرکز تحقیقات و تالیفات و همچنین آموزش ضمن خدمت استفاده خواهد شد تا از این طریق بتوانیم به فرهنگیانی که تحقیقاتی انجام داده‌اند یا می‌خواهند کتاب چاپ کنند یاری برسانیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 16:3  توسط   | 

 مهدی وفایی‌فرد: رئيس اداره تبليغات اسلامي گراش از اعزام هزار مبلّغ به بخش گراش در ماه مبارک رمضان خبر داد.

محمدبيگي رئيس جديد اداره تبليغات اسلامي گراش در مورد اعزام مبلّغين به گراش گفت: در ماه مبارک رمضان حدود هزار نفر روحانی از نقاط مختلف کشور به شهر و روستاهاي تابع گراش اعزام شده اند که در مقايسه با سال‌هاي قبل رشد قابل توجه‌اي داشته است. با توجه به جمعیت 40 هزار نفری بخش گراش برای هر 40 نفر در بخش گراش یک مبلغ مذهبی حضور داشته است.

وي در مورد برنامه‌هاي اداره تبليغات اسلامي گراش در ماه مبارک رمضان گفت: ما در ماه مبارک رمضان برنامه هاي وسيعي را انجام داده‌ايم، از جمله هماهنگي با مساجد سطح شهر جهت برپايي کلاس‌هاي قرائت قرآن و مراسم احياي شب‌هاي قدر. محمد بيگي افزود: در ماه رمضان از روحانيون بزرگ کشور از جمله حجت الاسلام رضواني دعوت کرديم تا در گراش برنامه داشته باشند. ايشان در اين ماه در طرح بينات 10 ويژه ماه مبارک 86  شرکت نموده و کلاس‌هاي تفسير سوره مؤمنون ويژه خواهران را در بيت الزهرا داير نمودند. که پس از گرفتن آزمون از شرکت کنندگان گواهینامه نیز صادر می گردد.

رئيس اداره تبليغات گراش در مورد اعتکاف در روزهاي 27 تا 29 رمضان نيز گفت: ما در اقدامي جالب و بي‌نظير در استان مراسم اعتکاف روز هاي آخر ماه رمضان ويژه خواهران را در مسجد اميرالمونين(ع) با همکاري هيئت امنا اين مسجد برگزار نموديم که 70 نفر از خواهران در اين مراسم معنوي شرکت نمودند.

وي از ديگر برنامه هاي اداره تبليغات اسلامي در ماه رمضان به پخش کتب مذهبي بين مردم اشاره کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 16:2  توسط   | 

دکتر اژدری سرانجام استعفا داد

صحبت نو: با استعفای دکتر اژدری، دکتر حسن‌نژاد به عنوان رییس تازه بیمارستان امیرالمومنین(ع) گراش مشغول کار شد.

هر چند منابع رسمی خبری درباره این موضوع منتشر نکرده‌اند و این تغییرات به آرامی صورت گرفت، با این وجود به نظر می رسد انتقادات مطرح شده از سوی برخی از پزشکان گراشی و پرسنل بیمارستان در استعفا یا برکناری دکثر اژدری موثر بوده است. دکتر کریم اژدری از خردادماه 1385 سرپرستی بیمارستان گراش را بر عهده گرفت. او در استعفای خود مشکلات خانوادگی را به عنوان دلیل استعفای بیان کرده است.

تغییر رییس بیمارستان تنها تحول مدیریتی در این مرکز بزرگ بهداشتی نبوده است. در بخش دیگری نیز از سوي باني خير بيمارستان، شيخ احمد انصاري، سه نفر به اعضای هیات امنای بیمارستان افزوده شده است. از دکتر عبداللهی شمسی، نادر قائدی و عادل درخشنده به عنوان اعضای تازه هیات امنا بیمارستان نام برده می‌شود. با اضافه شدن اين افراد به حاج قنبر سلطاني، حاج حسين فاني‌لاري، حاج امان‌اله وقارفرد، محمود رضا رادمرد و شيخ محمدعلي زاهدي كه پيش از اين نيز عضو هيات امنا بوده‌اند تركيب اين هيات جوان‌تر شده است.

دکتر ابراهیم حسن‌نژاد گراشی رییس تازه بیمارستان پیش از این معاونت دانشجویی- فرهنگی دانشگاه علوم پزشکی استان هرمزگان را بر عهده داشته است. دکتر حسن‌نژاد فرزند اسداله در سال 1344 در گراش متولد شده است و مدرک پزشکی عمومی خود را از دانشگاه هرمزگان کسب کرد. حسن‌نژاد در زمان دانشجویی به عنوان عضو مرکزی انجمن اسلامی و جانشین مسئول بسیج دانشجویی فعالیت داشته است. او پس از فراغت از تحصیل مدتی در شهر جدید لار به اداره مطب خصوصی پرداخت اما با توجه به سوابق فعالیت در امور فرهنگی، در سمت مدیریت دانشجویی-فرهنگی علوم‌پزشکی هرمزگان مشغول به فعالیت شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 16:0  توسط   |