|
|
|
|
|
در اصلی این خانهی جد ما به کوچه باز میشد و دالانی سرپوشیده داشت به طول صد تا صد و پنجاه متر که وسط آن درِ دیگری داشت که در قدیم این دالان به وسیله چراغهای روغنی روشن میشد و بدینجهت همیشه سقف و دیوار آن سیاه بود و برای ما بچهها ترسناک، ولی بعدها لامپی کوچک کنار درِ وسطی آن را روشن میکرد ولی برای روشنایی این دالان طویل و دراز کافی نبود. در ابتدای در اصلی و چند قدم که وارد دالان میشدی، دری به خانهای بزرگ با اتاقهای بسیار و ایوان و سرداب و حوض خانه و باغچههای بزرگ دارای نخل باز میشد، گویا این خانه متعلق به داماد بزرگ مرحوم جد مادری یعنی سیدعلیاصغر بوده و قبل از آن را نمیدانم، شاید متعلق به زن اصلی مرحوم سید، مرحوم سید علیاصغر در زمان خود در وقتی که بیماری خطرناک حصبه و مالاریا در لار همهگیر شده بود، این خانه را به بیمارستان زنان که دختر بزرگش سرپرستی آن را به عهده داشته، تبدیل کرده بود. گویا در همین خانه هم در وقتی که لار دچار قحطی شده بود و مردم فقیر و فقیرتر و تنگدستتر شده بودند، آذوقه به طور رایگان (نان و خرما) به مردم داده میشد و بعضاً گندم بین فقرا تقسیم میشده است یا گوشتهای قربانی و نذری. طول دالان را که با ترس و لرز طی میکردی، بخصوص درِ سیاه رنگ وسطیاش، ما را بیشتر به وحشت میانداخت؛ گویا درِ دهلیزهای تنگ و تاریک زندانهای قدیمی عهد بنیعباس در ذهنت تداعی میکرد، چنان که در تاریخ مینویسند. به هر حال، نرسیده به انتهای دالان در طرف راست دری به خانه دیگری باز میشد که ما به آن طرف اناری میگفتیم؛ چرا که این خانه یک درخت انار در باغچهای کوچک در کنار حوض عمیقش قرار داشت، گاهی اوقات هنگام ظهر یا بعد از ظهر با بزرگترهایمان به این خانه میآمدیم و به حوض کوچک آن رفته خود را خنک میکردیم و ضمناً دور از چشم و گوش حضرت آقا یکی دو ساعتی بازی و شادی میکردیم. این خانه دو ایوان داشت، یکی سرپوشیده و دیگری سرباز. ایوانی که سقف نداشت، خود بام سرداب عمیقی بود که ظهرهای تابستان معمولاً آقا دایی اگر در لار بود یا اگر او نبود مشهدی محمد و جابری در آن استراحت میکردند . عصرهای جمعه هم در آن روضه خوانی میکردند. ضلع دیگر این خانه دو اتاق بزرگ در دو طبقه داشت که درهای متعددی به حیاط داشت. در اتاق طبقه دوم صندوقچههایی گذاشته بود که در آنها پر از نامههایی بود که برای سید لاری یا فرزندانش از داخل و خارج فرستاده بودند، به خصوص از بمبئی هند که مرکز تجاری و بندری پیشرفته هند به برکت کمپانی هند شرقی بود و تا قبل از کشف نفت در خلیج فارس این بندر مرکز پررونق تجاری بود که لاریهای تجارت پیشه همیشه به این بندر رفت و آمد داشته و بعضاً ساکن بودند، ضمن این که برخیشان هنوز به این خانواده (خانواده سید و فرزندانش) معتقد بوده و برای آنان هدایایی از پول و اجناس دیگر میفرستادند. بر روی ایوانی که زیرش سرداب بود، اتاقی هفت تا هشت دری بود که گویا محل دید و بازدید جدمان به حساب میآمد.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 12:13 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
اين ايام و اين شور و شوق بچهها كه ميرسد پنجرهي خاطراتمان آلبوم طلايي رنگش را به رخ ثانيهها ميكشد و ميگويد مهم نيست چند سال از دوران تحصيل گذشته وقتي هيچگاه بوي كهنهگي نميگيرد طراوت و شادابي ايام سبزي كه كنار همكلاسيها درس زندگي ميآموختيم از كولهبار پربركت معلمها. بهترين و به يادماندنيترين خاطرات در ايام مدرسه برايمان رقم ميخورد مهر بهانهاي شد تا به سراغ دانشآموزان قديمي برويم و بشنويم از خاطراتي كه در صندوقچهي ذهناشان هميشه ماندگار است. زينب. م ميگويد: كلاس سوم راهنمايي درس علوم و آزمايشگاه داشتيم معلم ما ميخواست به ما تجزيه و تركيب ياد بدهد او ليواني پر آب در دست داشت و آن را پر از شن و ماسه كرد و از ما خواست كه ما هم همراه با او اين آزمايش را انجام دهيم من كه آزمايش كردن را دوست نداشتم به خصوص اين آزمايش كه تمام لباسها و دستهايمان را كثيف ميكرد از اين كار طفره ميرفتم معلممان گفت يا اين آزمايش را انجام ميدهي يا كاري ميكنم كه هيچگاه فراموش نكني! من هم از روي شيطنت حرفش را گوش ندادم ديدم معلم همانطور كه ليوان آزمايش در دستانش بود به طرفم ميآيد، مانتو من جيبهاي بزرگي داشت او گوشهي جيب مانتوام را گرفت و ليوان پر آب را با محتويات شن و ماسه درون آن ريخت من كه شوكه شده بودم با صداي خندهي همكلاسيهايم به خود آمدم و فهميدم گاهي اوقات انسان بايد خاكي باشد تا به جايي برسد. و مرضيه. ي ميگويد: تازه كفش خريده بودم كه قاب2سانتيمتري داشت من و دوتا از دوستانم در يك نيمكت نشسته بوديم و محبوبه و فاطمه هر دو به قصد شكستن گردو آن هم سر كلاس درس، كفش را از پاي من درآوردند و در آن شلوغي كه تمامي بچهها(خانم من، خانم من) ميكردند، گردو را ميشكستند و نوش جان ميكردند. من هم وقتي متوجه شدم كه قاب كفشم افتاده عصباني شدم و گفتم الان ميروم و به معلم ميگويم اما آنها مشتي گردو به عمد در دهانم ريختند و سر جايشان نشستند. من با دهاني پر از گردو، با قاب كفشم ور ميرفتم و غافل از اين كه معلم بالاي سرم است، تمام گناهان گردن خودم افتاد و هر چه ميگفتم كار من نبوده قبول نميكرد و ميگفت: دهانت پر از گردو است، زير پاهايت پر از پوست آن و كفش دست تو است پس چطور ميگويي كار دوستانت بوده؟ من كه حسابي از دست محبوبه و فاطمه ناراحت بودم تا يك هفته با آنها حرف نميزدم، هفتهي دوم آنها كه از كار خود پشيمان بودند با شاخه گلي كه در دست داشتند از من عذرخواهي كردند و حالا كه سالها از آن ماجرا ميگذرد هنوز با هم در ارتباط هستيم و كينهاي از هم به دل نداريم. صديقه. خ ميگويد: امتحان رياضي داشتيم زنگ تفريح يكي از دوستانم گفت من اصلا نتوانستم درس بخوانم خواهش ميكنم در امتحان كمكم كن. برگهها را دادند من كه تا آن موقع هيچگاه تقلب نكرده بودم مانده بودم چطور جوابها را به دوستم برسانم دوستم از من برگهي چكنويس خواست من هم فرصت را غنيمت شمردم و برگهي تقلب را كف برگهي چكنويس گذاشتم تا به دوستم بدهم از بخت بد برگهي تقلب از كف چكنويس به زمين افتاد و درست زير پاهاي آقاي معلم افتاد من تا اين صحنهي دلخراش را ديدم سريع زدم زير گريه و تا آخر كلاس گريه كردم معلم آمد بالاي سرم وگفت من كه چيزي نگفتم اما از خجالت گريهي من تمامي نداشت تا عبرت شود و به ما بفهماند تقلب به ما نيامده.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:2 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
۱. چگونگی شروع جنگ؟ سی و یکم شهریور سال 59، رژیم بعث عراق به سردمداری صدام به طمع تسخیر ایران و از بین بردن حکومت نوپای اسلامی و بر اساس جاهطلبی و فرصتطلبی و با حمایت کشورهای بزرگ با شعار تسخیر سه روزه تهران حمله گسترهای به ایران کرد و توانست مناطقی از ایران را بگیرد. اما پافشاری ملت ایران در دفاع از آب و خاک خود موجب شد این جنگ، هشت سال طول کشیده و حزب بعث عراق نتواند به اهداف شوم خود دست یابد. نجات ایران اسلامی مدیون شیرمردان، جوانان، زنان و مادران این مرز و بوم است. دوران پرخطری بود که با شجاعت سلحشوران ایرانزمین پایان یافت.
2.روایت جنگ از نظر شما چگونه است و از چه وجهی بیشتر مورد توجه قرار گرفته است؟ بیان خاطرات و روایت تاریخ جنگ میتواند اهداف مختلفی را داشته باشد. یکی از اهداف آن ایجاد بستر مناسب و آمادگی ذهنی در جوانان است که اگر دشمن متجاوز باز چشم طبع به این آب و خاک داشت، آمادگی دفاع داشته باشیم؛ همچنین هدف بعدی این است که به یاد داشته باشیم که دشمن بعثی تا کجای این خاک پیش آمده بود و چه کسانی بودند که مردانه دفاع کرده و اجازه ندادند حتی وجبی از این خاک در دستشان باقی بماند و نیز بیان خاطرات جنگ به تاریخنگاری و ثبت وقایع و واقعیتهای هشت سال دفاع مقدس و نقش رزمنگان در آن کمک کرده تا از دستخوش حوادث در امان مانده و ثبت و ضبط گردد تا آیندگان نیز به آن دسترسی داشته باشند 3. آیا جوانان امروزی از معنویت زمان جنگ بیبهرهاند؟ اگر جواب مثبت باشد ظلم بزرگی در حق جوانان روا داشتهایم. باید هر چیزی را در ظرف مکان و زمان خود سنجید. سالهای اول انقلاب و جنگ این همه وسایل ارتباطی نظیر اینترنت، ماهواره، موبایل و کتب مختلف و ... که می تواند موجب انحراف شود وجود نداشت. اما امروزه با این همه وسایل ارتباطی که هم استفاده مثبت و منفی دارد اگر جوانی بتواند بر خود تسلط یابد و تقوا پیشه کند یقینا معنویتاش بیشتر هست. میبینیم که جوانان ما با انواع فیلمها و مواد مخدر صنعتی مورد هجوم واقع شدهاند؛ از سوی دیگر اجحاف است اگر از نقش محافل مذهبی و کانونهای فرهنگی نظیر حوزههای علمیه و بیتالزهرا و کانونهای فرهنگی مساجد در شهرمان به سادگی بگذریم. همین جوانان امروزی هستند که در جبهه جنگ نرم قرار دارند و توانستهاند قلههای علم و دانش را فتح کنند. مقام معظم رهبری در فرمایشاتشان به جوانان امروزی این مرز و بوم بالیده اند. جوان امروزی حقیقتا در حال جهاد اکبر است. 4. به چه ابعادی از جنگ خیلی توجه شده است؟ در بیان خاطرات راویان جنگ متوجه میشویم که به ابعاد معنوی آن دوران و خصایل روحانی رزمندگان در آن برهه بیشتر توجه میشود. 5. از نظر شما به چه ابعادی از جنگ خیلی توجه نشدهاست و شما چگونه روایت میکنید؟ بیان واقعیات برای راویان جبهه بهتر است. راویان باید از بزرگنماییهای بیهوده که ممکن است مورد پذیرش عقلی جوانان امروز قرار نگیرد بپرهیزند و واقعیات را با بیان زیبا عنوان کنند که تاثیرش بیشتر است. در این صورت تاریخنگاری جنگ نیز کمتر آْسیب میبیند. به نظرم به نقش زنان که تاثیر شگرفی در روحیهی رزمندگان داشتند توجه کمتری شده است. همچنین باید بدانیم که در جبهه و جنگ اقشار مختلف جامعه با عقاید و مذاهب مخلتف حضور داشته و هر کس به سهم خود برای نجات این آب و خاک کمک میکرده است. بنابراین جنگ را نمی توان در انحصار گروه خاصی در آورد بلکه اقشار مخلتف جامعه با عقاید مختلف در قالب بسیج مستضعفین و تحت فرمان رهبر بزرگ انقلاب، حضرت امام خمینی، در دوران دفاع مقدس حضور داشته و خدمت نموده اند. 6. آیا زنان گراشی در جریان جبهه و جنگ نقشی داشتهاند؟ زنان و دختران گراشی در پشت جبهه کمکهای پشتیبانی و حمایتی فراوانی انجام میدادند؛ از تهیه وسایل، پخت نان، بافت انواع لباس و جوراب و جمعآوری دارو گرفته تا فعالیتهای فرهنگی. اما بزرگترین نقش زنان گراشی همان تربیت و پرورش فرزندانشان است که به جبهههای جنگ اعزام میشدند. نباید نقش مادران رزمندگان و شهیدان و جانبازان را در آن دوران نادیده گرفت. یک مادر چقدر باید رنج و زحمت بکشد تا فرزندش بزرگ شود و سپس او را راهی جبهه نماید. این کاری بود که همه مادران ایرانی انجام میدادند و زنان و مادران گراشی نیز در این مهم نقش بسزایی داشتند و موید آن نیز وجود شهدا، جانبازان و خیل عظیم رزمندگان گراشی است. بهتر است که خود خواهران دست به کار شده و به بررسی حضور زنان گراشی بپردازند و خاطرات و وقایع آن زمان را ثبت و ضبط نمایند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 9:43 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
7 راویان باید خاطرات خود را کوتاه، مفید، موجز و همراه با واقعیت بیان کنند و به نقش رزمندگان گراشی که کارهای پرخطری در آن زمان انجام میدادند بپردازند. همچنین در هنگام بیان خاطرات به نصیحت نسل امروز نپردازند و طلبکار از امروزیها نباشند. دشمن را ضعیف نشان نداده زیرا ضعف دشمن نشان قوی بودن ما نیست. جنگ هشت سال طول کشید؛ هم پیروزی بود و هم شکست؛ هم کشته دادیم و هم کشتیم، این قانون جنگ است و گریزی از آن نیست. پس واقعیتهای جنگ را چه شیرین و چه تلخ که فراوان نیز هست بیان کنند. نقل خاطرات به زمان محلی شیرینتر میشود زیرا خیلیها هستند که نمیتوانند آن را به فارسی روان بیان کنند؛ پس بهتر است که ابتدا به زبان محلی نقل شده و بعد آنهایی که دستی در ادبیات دارند آن را به فارسی مکتوب نمایند. 8. چگونه میتوان نسل امروز را با نسل زمان جنگ مرتبط کرد؟ از طریق همین نقل خاطرات، مطالعه کتب و رمانهای دوران دفاع مقدس، فیلمها و مصاحبه با بازماندگان آن دوره میتوانند ارتباط داشته باشند. برگزاری نمایشگاه عکس دفاع مقدس به صورت بومیگرایی یعنی توجه به رزمندگان گراشی و نقششان در دوران دفاع و تقدیر از آنها میتواند موثر باشد. فیلمهایی از رزمندگان گراشی وجود دارد که پیشنهاد میکنم به عنوان مستند در جشنواره استانی فیلم کل به نمایش درآید. 9. آیا بیان خاطرات غیر واقع میتواند مورد قبول نسل جوان باشد؟ خیر، بلکه بیان خاطرات غیر واقع و غلو آمیز میتواند موجب آسیبپذیری تاریخنگاری جبهه و جنگ باشد؛ کما اینکه اگر بخواهیم واقعیات جنگ عاشورا را درک کنیم باید در کتب شهید مطهری که عاری از غلو و بزرگنمایی است جستجو کنیم. بیان واقعیتها میتواند به ماندگاری واقعه کمک و قبول آن آسانتر شود. 10. دیدگاه خود را درباره واقیتها و بیان اسطوره سازی بیان کنید. جوامع مختلف اسطورههایی دارند. جامعه ما نیز بیتاثیر از اسطوره و اسطورهسازی نیست. گذشته از اسطورههای تاریخی آن، امروزه همان کسانی که جانانه جنگیدند و جان دادند بهترین اسطوره هستند که برای جوانان به الگو تبدیل میشوند. به قول شهید مطهری: <شهدا شمع محفل بشریتند.> و یا دکتر شریعتی که میگویند: <شهید قلب تاریخ است.>. همه اینها نشان از بزرگ بودن شان و مرتبه مدافعان این مرز و بوم است و این رسانهها هستند که میتوانند آنها را به الگو تبدیل کنند. به نظر شما آیا باید الگوی جوانان ما جومونگ باشد یا قهرمانان ملی و دینی ما. 11. فکر میکنید کسانی که در دوران دفاع مقدس حضور داشتهاند باید به نسل امروز فخر بفروشند و توقع احترام داشته باشند؟ خیر. ولی در همه کشورها جهان اگر جنگی رخ داده باشد آنهایی که برای دفاع از کشور خود حضور پیدا کردند و رنج و مشقت کشیده و آسیب دیدهاند و متجاوز را از خاک خود بیرون راندهاند مورد احترام و باعث افتخار مردم آن کشور هستند. آنها خود توقع ندارند ولی این نسل امروز است که با درک خدمات آنها به دیده احترام نگریسته و آنها را گرامی میدارند. هنوز در کشورهای روسیه و آلمان و فرانسه به سربازانی که در جنگ جهانی حضور داشتهاند احترام می گذارند این یک امر بدیهی است. 12. دلیل اینکه به معنویت زمان جنگ بیشتر توجه میشود چیست؟ امام خمینی فرمودند: < جنگ، جنگ است و عزت و شرف ما در گرو همین جنگ...> در آن زمان جنگ ما از حالت دفاع از آب و خاک فراتر رفته و به یک جنگ ایدئولوژیک در مقابل حزب بعث عراق تبدیل شدهبود. طبیعتا در چنین جنگی توجه به معنویت رکن اصلی است. کما اینکه از نظر ایدئولوژی اسلامی تمام کسانی که در جنگ حق علیه باطل کشته میشوند نمردهاند بلکه شهید و زندهاند و نزد خدای خود روزی و پاداش ویژه دارند. پس توجه به معنویت از خصوصیات اصلی تقابل ما با حزب بعث عراق بود. 13. آیا حق زحمات ایثارگران در این دوره به خوبی به جا آورده شده است یا خیر؟ کسی که جانش را فدا میکند و عضوی از بدنش را میدهد و آسیبهای روحی و روانی میبیند را نمیتوان با دادن مادیات، زحماتش را جبران کرد بلکه پاداش واقعی این رزمندگان که به فرموده امام(ره) جزو مجاهدین فی سبیلالله هستند با خدای بزرگ است. بعد از پایان جنگ قوانینی مدون به تصویب دولت رسید اما هیچ وقت بهصورت کامل اجرا نشد. فقط جانبازان عزیزی که هدف گلوله و مواد شیمیایی و موج انفجارهای شدید قرار گرفته و مدارک بیمارستانی در دست داشتهاند درصدهایی از جانبازی به آنها اعطا شد اما متاسفانه حق خیلی از رزمندگانی که سالها در جبهه حضور داشته و دچار آسیبهای روحی و روانی شدید شدهاند که نمونههای آن در گراش هم زیاد است، مورد توجه قرار نگرفتهاست. به نظر من حضور در یک حمله گسترده مساوی است با قرار گرفتن در دایره آسیبهای روحی و روانی و باید همه آنهایی که در جبهه حضور داشتهاند تحت پوشش قوانین حمایتی و بیمه خدمات درمانی قرار گیرند. به قول فرزند یکی از رزمندگان که پدرش در عملیاتهای مختلفی شرکت کرده بود و تحت فشار موج انفجارهای شدید دچار فشارهای روحی و روانی و عصبی بود: < جنگ تمام شده است اما جنگ در منزل ما پایان نیافته است.> و این یک واقعیت گریزناپذیر است و حتما باید همه رزمندگان مورد حمایت قوانین بیمهای باشند. 14. شما چه مدت در جبهه حضور داشته و در چه عملیاتهایی شرکت داشتهاید؟
ما چند صبایی هر چند اندک، در خدمت شهدا بودهایم. فقط امید است که مورد قبول حق قرار گرقته باشد و در عملیاتهای رمضان، والفجر مقدماتی، والفجر3، فتح و منطقه عملیاتی فاو، شلمچه، کردستان افتخار همراهی رزمندگان را داشتهایم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 9:41 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
15 کتابهای ارمیا، رفاقت به سبک تانک، نهآبی و نهخاکی که از برنامهریزان برنامهخاکریز خاطرات، کانون فرهنگی شهید ایزدی هدیه گرفته و خواندهام. فیلمهای زیادی هم دیدهام اما بوی پیراهن یوسف، از کرخه تا راین، مهاجر، پلاک و اخراجیهای1 که به واقعیت نزدیکتر بود را دیدهام. نمونه آدمهای اخراجیها در بین رزمندگان گراشی هم وجود داشت که خدماتشان مورد تقدیر است. 16. آیا همسر و فرزندان شما به حضور شما در دفاع مقدس افتخار میکنند؟ این را باید از خودشان پرسید و باید آنها اظهار کنند. 17. پلاک، چفیه، سربند؟ نمادهای جنگ که برایمان باقی مانده و خاطرات آنروزهای پرخطر را برایمان زنده میکند. 18. چند خاطره؟ الف. در منطقه عملیاتی رمضان، دشمن به شدت منطقه را زیر آتش توپ و خمپاره قرار داده بود. من به همراه رضا یحیایی و فضلاله سعادت در یک سنگر بودیم. آتش زیاد بود و هر لحظه احتمال جان باختن. یک آن شنیدیم فضلاله با صدای بلند میگوید: <خدایا شهادت را نصیب ما بفرما...!> رضا با حالت تشر همراه با خنده به او گفت: <آی! خدا گراشی اَم بَلَدِن... آخِه ای چه دعاییاِن که اِوَختَه کِرداِش؟ زندهاِ خومو بِشْتَر وَ دَرْد اَخای تا مُردَه> من و فضلاله از این حرف رضا به شدت خندهمان گرفته بود و روحیه گرفتیم. در جبهه فاو بودیم، به همراه ابوالحسن خوشبخت، شهید حسین غلامی و تنی چند از رزمندگان گراشی. سفره پلاستیکی داشتیم برای غذا خوردن. باد شدیدی وزید و سفره را با خود برد؛ چند دقیقه بعد دیدیم در تاریکی شب صدای خشخش مالیده شدن پلاستیک به هم میآید. ابولحسن که واقعا در زمان جنگ به رزمندگان روحیه میداد با شوخطبعی خاص خودش گفت: <بِچِیا، بِچِیا... ساکت!... فکر بکنم سفرهاِ اِز چِذَش پَشیمون وابُذِن وْ بَر خِدمَت وَ رَزمَندَیا واگِشْتای> کمی که صبر کردیم دیدیم برادر رزمنده احمد عبدالهی که بادگیر (لباس پلاستیکی مخصوص باران) تنش بود وارد سنگر شد. همه با هم خندیدیم اما احمد متوجه این قضیه نشده بود. بعدا که فهمید باز همه با هم خندیدیم. در شهرک خلخال به اتفاق برادران صیادی، محمود نوروزی، محمود ارغوان، محمود قنادی(شهید) و حسین غلامی(شهید) حضور داشتیم. قبل از حمله در مسجد اتراق کرده بودیم. نصف شب بیدار شده و دیدم تمام رزمندگان نماز می خواندند. وضو گرفته و دو رکعت نماز صبح خواندم و باز خوابیدم. چندی بعد یکی از رزمندگان به آرامی صدایم زد: < پاشو! پاشو! نماز بخون> گفتم: <نماز خواندهام> گفت: <اون وقت که نماز خوندی صبح نبود؛ رزمندگان داشتند نماز شب میخواندند.> بعدا فهمیدم ما کجا و آنها کجا! هر چند در آن زمان چهاره سال بیشتر نداشتیم و اصلا نمیفهمیدم نماز شب چیست. به همراه ابوطالب مهرابی، عنایت سعادت، ؟ و شهیدان احمد ایزدی، رحمت فروزان، علی صمیمی، احمد خدادادی و محمد بهمنی در جبهه کردستان، منطقه خرخره، پایگاه زیراندُل بودیم. شهید ایزدی قاری قرآن بود صدایش بسیار دلنشین و گاهی وقتها حزنانگیز. عصرها که دلتنگ میشدیم به او میگفتیم که بیا قرآن و شعر بخوان. میآمد و برایمان قرآن میخواند و واقعا با صدای او دلتنگیهایمان برطرف میشد. عاشورا بود و اوج درگیری کوموله و دمکرات. بچهها گفتند باید عاشورا بگیریم. روز عاشورا در آن منطقه جنگی و در دل دشمن مراسم عزاداری به پا داشتیم و شهید احمد ایزدی با آن صدای دلنشین یکی از نوحهخوانان بود و <واحد> میخواند. او بدون هیچ گونه ترسی از دشمن در وسط حلقه سینهزنان قرار گرفته بود و میدانداری میکرد. چندی بعد به گراش برگشتیم و دوباره اکثر دانشآموزان سال چهارم دبیرستان با هم به جبهه رفتیم و کلاس تعطیل شد. اما برگشتی در کار نبود. در امتحان کنکور یکدسته گل زیبا برصندلیاش قرار داده بودند و کارت کنکورش به آن چسبیده بود. آن سال سخت ترین و غمبارترین سال زنگیمان بود چون تعدادی از همکلاسیهایمان شهید و مجروح شدند. هرگز آن سال فراموش نخواهم کرد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 9:39 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
اينجانب حبيباله مهرابي، فرزند تقي، در شهر مذهبي گراش در سال 1341 متولد شدم. داراي مدرك كارشناسي مديريت آموزشي با 26 سال سابقه خدمت در بهترين و باارزشترين اداره يعني آموزش و پرورش، كه ادارهاي بسيار مورد علاقه من بوده است. از خداوندم شاكرم كه مسير زندگي من و حيات من را در آموزش و پرورش سوق داد و احساس ميكنم به هيچ عنوان 26 سال عمر از دست ندادهام، بلكه هر چه به عمر گذشته مينگرم، آرام ميگيرم و اكنون اصلاً احساس نميكنم كه 26 سال از عمرم در آموزش و پرورش گذشته است. بزرگان هم گفتهاند كه افرادي كه در آموزش و پرورش مشغول خدمت صادقانه هستند با گذشت عمرشان احساس افسردگي و نااميدي نميكنند، زيرا شاخههاي زيبايي از گلهاي خوشرنگي از نوجوانان و جوانان در سطح شهر، در دانشگاهها و مراكز تحقيقاتي ميبينند كه حاصل عمرشان است، و لذا عمر كساني كه در آموزش و پرورش حضور دارند از دسترفته تلقي نميشود. همزمان با پذيرش 23 سال مديريت مدارس در سه مقطع ابتدايي، راهنمايي و متوسطه، كه فكر كنم بالاترين ركورد پذيرش مديريت مدارس در سطح شهر گراش باشد، فعاليتهاي اجتماعي ديگري نيز به عهده داشتم از قبیل فرماندهي پايگاه مقاومت امام حسين (ع)، معاونت گردان عاشورا به مدت 8 سال، فرماندهي گردان عاشورا، عضويت در ستاد يادواره سرداران 120 شهيد بخش گراش، نايب رييس شوراي شهر دورهي اول و رييس شوراي شعبهی 2 شوراي حل اختلاف شهر گراش که تاكنون پس از دو دوره ادامه داشته است و عضو هيات نظارت بر انتخابات بخش گراش، و فعاليتهاي اجتماعي ديگر. محلهاي كه ما در آن متولد شديم، محلهي پاقلعه بود. منزل پدري ما، يک خانه بود که با خانوادهی عموي ما در آن زندگي ميكردند. بسيار خانهي باصفايي بود. البته آب، برق، وسايل اوليه زندگي نبود آن زمان. تا حدود سال 46 ـ 47 كه خبر دادند كه ميخواهند در سطح شهر لولهكشي بكنند. اولين چاه آب گراش حفر شد و لولهكشي شد و شهر از سطح بهداشت خوبي هم برخوردار شد كه باعث ذوق و شوق همه ميشد. البته آن زمان دوران بسيار پرمشقتي بود، به دليل اينكه مادران مجبور بودند لباسها را جمع كنند و بروندکنار آب چاهي كه در نزديكيهاي شهر در يك استخر ريخته ميشد، لباسها را بشویند. مردم از يك حمام استفاده ميكردند، كه تقسيم ميشد و خواهران روز مشخصي و برادران روز مشخصي میرفتند. بسيار زندگي مشكل بود. آرام آرام ما وارد مدرسه شديم. نخست رفتيم مدرسه سليمي قديم. بعد رفتيم مدرسه هرمزي و از آنجا دورهي راهنمايي وارد مدرسه ابدي شديم. دورهي راهنمايي هم به عنوان دومين كلاسي كه در گراش دبيرستان راهاندازي شده بود، وارد دبيرستان در شهر گراش شديم و در خرداد ماه بعد از چهار سال حضور در دبيرستان در رشته علوم تجربي يا طبيعي آن زمان فارغالتحصيل شدم و ديپلم گرفتم. دو ماه پس از اخذ ديپلم در تربيت معلم، رشتهی آموزش ابتدايي قبول شدم. فوق ديپلم آموزش ابتدايي را گرفتم و پس از آن با آقاي خليل مهيايي رفتيم روستا. البته اين دوراني كه ما تحصيل ميكرديم یعنی سالهاي 57 ـ 58 ـ 59 ـ 60 كه دوران اوايل انقلاب و بعداً هم كه دوران جنگ بود، دورانی طلايي بود، به دليل اينكه افراد واقعاً برجسته و برگزيدهاي حضور داشتند. ما هم مجبور بوديم ادامه تحصيل بديم و هم اگر توفيقي حاصل ميشد ميرفتيم جبهه. در سال سوم دبيرستان من رفتم جبهه. دوستان ما افرادي بودند مثل آقاي دكتر عبداللهي شمسي در دورهي راهنمايي، آقاي مهروري و خيلي از دوستان ديگر كه الان مسئوليتي دارند. دوره دبيرستان دوست بسيار عزيزي داشتم كه با هم درس ميخوانديم: شهيد حسينعلي غلامي، كه جزو دانشآموزان رتبه اول كلاس بودند و بعداً هم در رشته رياضي پذيرفته شد؛ و دوستان ديگري كه الآن در پستهای مديريت، مديريت شهري و مديريت مدارس مشغول خدمت هستند. اينها بر و بچههاي خيلي باصفايي بودند. ما كلاس خيلي خوبي داشتيم و علاوه بر اين كه درس ميخوانديم، جبهه هم ميرفتيم و بسيار در مسائل شهري فعال بوديم. فعاليت خوبي داشتيم و هيچ وقت حالت سكون و بيتفاوتي نداشتيم. واقعاً زبانزد بود که در شبانهروز شايد هفده هجده ساعت، هم در مدرسه و هم در اجتماع فعاليت ميكرديم. البته من در زمان دانشآموزي هر زماني كه مدرسه تعطيل ميشد ميرفتم كار بنايي. روزي با دكتر عبداللهي شمسي ميرفتيم كار بنايي. شايد هنوز دورهي راهنمايي بود. پدرم هم استاد بنا بود. من به آقاي دكتر عبداللهي شمسي گفتم كه شما به پدرم بگو كه من ميخواهم درس بخوانم و ادامه تحصيل بدهم. چون پدرم هم علاقمند بود، اين جرقهاي شد كه من ادامه تحصيل بدهم و بالاخره تحصيلات من هم منتهي شد به كسب مدرك كارشناسي مديريت آموزشي. واقعاً هم علاقمند بودم به آن رشته و خداوند هم توفيق داد كه با تعداد زيادي از دوستان در آزمون پذيرش كارشناسي مديريت شركت كرديم و من به اتفاق يكي از دوستان به عنوان اولين كساني بوديم كه در اين رشته از گراش پذيرفته شديم و بعد از سه سال هم فارغالتحصيل شديم. در مدارس متعددي مشغول به كار بودم. سال اول روستايي بود به نام دولتآباد به اتفاق آقاي حاج خليل مهيايي. ابلاغ از اداره لار برداشتيم. در همان سال روستاهاي منطقه را ديده بوديم، اما روستايي به نام دولتآباد نديده بوديم و آدرسش را هم بلد نبوديم. بعد كه رفتيم نزديكيهاي آن روستا، سوار ماشين آقاي مهيايي كه بوديم من به آقاي مهيايي گفتم كه كسي كه بخواهد وارد اين روستا بشود و در طول سال اينجا مشغول به كار شود، خدا به حال دلاش برسد. برويم اين روستا را ببينيم تا بدانیم معلماش كيست. بعد كه وارد روستا شدیم و گفتند
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 8:28 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
اسم این روستا دولتآباد است. هفت هشت ده تا خانه طرف غرب مدرسه بود و هفت هشت ده تا خونه طرف شرق مدرسه. و مدرسه از هر طرف يك كيلومتر با آبادي فاصله داشت. دو تا اتاق ساخته بودند تحت عنوان مدرسه كه معلم باید هم در آنها بيتوته ميكرد و هم تدريس ميكرد. ما ديديم كه بايد علاوه بر كار تدريس، فعاليت اجتماعي هم واقعاً داشته باشيم. رفتيم سراغ حمامشان، ديديم كه مردم حمام ندارند. از حمام اصلاً هيچ خبري نداشتند. ديديم آبانبارشان آب ندارد و از نظر خدماتي هم داراي مشكلات عديدهاي هستند. با پيگيري و با تلاش مجدانهاي كه با آقاي مهيايي انجام داديم، تونستيم برخي از اين مشكلاتشان را واقعاً حل كنيم. شبها هم كلاس نهضت ميگذاشتيم و روزها به اتفاق مردهاي روستا ميرفتيم كوه. سه ماه سه ماه برنميگشتيم به شهر گراش، چون فاصله زياد بود و جاده خاكي هم بود. ولي مردم آن روستا بسيار دوستداشتني بودند و ما حاضر بوديم از جان و دل براي اين مردم خوب و باصفا كار كنيم و مردم هم متقابلاً به ما اينگونه لطف داشتند. بعد رفتيم خليلي، و از خليلي به لباشكن. مدت دو سال به اتفاق آقاي عالمي، من لباشكن بودم. از آنجا آمدم دانشسرا يك سال تدريس ميكردم. پس از دانشسرا آقايان گفتند مدرسهاي ميخواهد افتتاح شود به نام مدرسه راهنمايي حسني و مدیریتاش را پیشنهاد دادند. البته من از چهار سالي كه در روستا بودم، سه سالاش را مدير بودم. مدرسه حسني چهار تا كلاس بیشتر نداشت و هيچ امكانات و وسايلي هم نداشت. ولي به همراهي و همكاري دانشآموزان و دبيران، آن سال ما بيشترين درصد قبولي را در منطقه داشتيم و دانشآموزان مدرسه حسني جزو شاخصها بودند كه آن سال مدرسه را زبانزد کردند. کسانی مثل آقاي عبدالمهدي شيرشمسي، آقاي دكتر ثابت، آقاي برهان ثابت، آقاي كارگر و خيلي از بر و بچههاي ديگري كه الان در سطح عالي مشغول به تحصيل هستند و يا استاد هستند از آن مدرسه در آن سال فارغالتحصيل شدند. مدرسهي بعدی، مدرسه سيدالشهداء بود که خيلي دانشآموز داشت و اوضاع مناسبي هم نداشت. من همزمان هم مدرسه را اداره ميكردم، هم ادامه تحصيل ميدادم و هم منزل مسكوني را درست ميكردم. آن سال ساختماني به نام مدرسه عاليان در محله برقروز يا شهيد بهزادي قديم ساخته شد که چون دو طبقه بود و براي مدرسه ابتدايي مناسب نبود، ما پيشنهاد داديم كه منتقل شويم به آن مدرسه. 1370 تا 1380 به مدت ده سال در مدرسه عاليان به عنوان مدير بودم. این مدرسه يكي از بهترين مدرسههاي گراش بود. اين ادعاي من نيست، اين قضاوت خيلي از شهروندان است. دانشآموزاني كه در آنجا حضور داشتند هم به نظر من بسيار دانشآموزان باصفايي بودند. ده سالي كه آنجا بودم بسيار راضي بودم؛ و روزي كه بنا شد از آنجا منتقل شوم، خواستم كه در يك صبحگاهي اول سال 80 ـ 81 با بچهها خداحافظي كنم. 5 دقيقه صحبت كردم ولی بعد از آن نتوانستم صحبت كنم، به دليل اينكه بغض گلويم را گرفت و اشكام جاري شد. پس از آن هم مدتي است که در مقطع متوسطه، مدیریت هنرستان كاردانش شهيد منفرد را به عهده دارم. الآن هشت سال است که آنجا هستم. اين هشت سال به نظر من هر سال بهتر از سال قبل است و علتاش هم شايد عشق من به بچههاست. علاقهي شديد و عشق شديد به دانشآموزان باعث شده است كه براي من انگيزه خوبي بشود و هيچوقت هم از كارم و از راهي كه انتخاب كردهام پشيمان نشوم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 8:26 توسط
|
||
|
|
|
|
تفریح شبانهگراشیها، پس از کارهای روزانه، معمولاً شبها را در کنار خانواده خود به سر میبرند. آنها برای تفریح و سرگرمی کمتر از خانههای خود بیرون میروند، صادق کشوری البته راههایی برای دور هم جمع شدن پیدا کرده است. او در مجتمعی زندگی میکند که معلمان ایرانی، از جمله آقای اکبرپور استهباناتی نیز زندگی میکند، شبهای چهارشنبه و جمعه دعا میخوانند و مناسبتهای ملی و مذهبی را برگزار میکنند. البته به غیر از فعالیتهای دسته جمعی مذهبی، گاه نیز در مناسب های میهنی مثل دهه فجر نیز پای جشن نیز به میان میآید. حسن غفوری که به موسیقی علاقهمند و ساز تخصصیاش «تار» است در جشنها شرکت میکند، علاوه بر آن به دلیل ورود ما به کویت، ضیافتی تشکیل داد تا در فضایی هنری تا پاسی از شب را با نوای تار او سر کنیم. حسن غفوری میگوید تار را به طور خودجوش و بر اساس علاقه یاد گرفته است و برای ردیف نوازی از کاستهای اساتید بهره گرفته است. حسن میگوید: البته گاهی اوقات نیز با مجید رایگان کار میکردیم تا برای بهتر نواختن پختهتر شویم. خلیل جباری، محمدعلی شامحمدی، احمد زمانی، برادران کشوری، اکبرپور، مجتبی مقدسی و فاضل نظری (نوازنده ی ضرب) در این محفل شبانه حضور دارند. گراشی کهنه های کویتپنج شنبه اول اسفندماه 138، برای دیدار با احمد مختار به دفتر او در خیابان جدید رفتیم. او در مسافرت بود، اما فرصت را غنیمت شمردیم و با حاج محمد پورشمسی، (اخوی مرحوم حاج عباس ، حاج عبدالله و حاج علی پورشمسی) هم صحبت شدیم. او می گوید: از سال 1355 به کویت آمدهام، با سختی و مرارت با لنجهایی که بوی بسیار بدی میداد از طریق بوشهر به قطر رفتیم. یک سالی در قطر بودم که به کویت آمدم. آن روزها گذرنامه هم نداشتم و به صورت قاچاقچی وارد قطر شدم. حاج یوسف برادر حاجی شیخی با شیخ عبدالعزیز خالد الغانم، رئیس مجلس شورای قطر در آن روزگار، آشنایی داشت و کار ما را درست کردند. پورشمسی می گوید سفر بعدی من اوایل انقلاب بود. در «سوق المقصد القدیم» 28مغازه متعلق به گراشیها بود: احمد نجاتی، عبدالله جعفر درفش، ابراهیم و حسن درفش، اسد بن اکبر حسن نژاد ، حاج رضا حقارت از جملهی این گراشیها بودند. از گراشی های قدیمی در کویت میتوانم از حاج زینل گراشی، از اقوام مرحوم حاجی فلامرز لارستانی، کل عباس (فلاح النقی) هم در بندر احمدی بود، شوهر خاله آقا عباس معصومی، روحانی گراشی. حاج علی نقی پسر کربلایی حاجی محمد فرامرز النقی، یکی از قدیمیترین گراشیهای ساکن کویت بوده که پسرانش، محمد، عبدالسلام، انور، رضا، عبدالوهاب (فرماندار منطقه منصوریه) و عبدالعزیز نام داشتند. کربلایی حاجی، حاجی فرامرز و کربلایی مختار، سه گراشی قدیمی در کویت بودند که خدایشان رحمت کند. حاج عبدالوهاب ، پسر حاج علی نقی گراشی، مختار منطقه منصوریه است و حتی در گذرنامهاش عنوان گراشی نیز در دنباله نامش وجود دارد. بر اساس گفتهی حاج محمد پورشمسی، احمد مختار در منطقه قادسیه، دیوانیه دارد دیوانیه، مکانی است که هر هفته دوستان و همدلان گرد هم جمع میشوند. اشکنانیها، لاریها هم دیوانیه دارند. بعد از نماز مغرب و عشا در دیوانیه جمع میشوند و با هم حرف میزنند، گراشیکهنههای کویتی هم که من آنها را نمی شناسم در آن جا رفت و آمد دارند. البته غیر از گراشیها، بیرمیها و اهالی تراکمه و لامرد هم به دیوانیه میآیند. دیوانیه در ایام محرم و صفر به دلیل روضهخوانی تعطیل است. پورشمسی از محمد شبانه، یک همکار مصریاش که سی سال با او همکاری داشته است تشکر می کند. محمد شبانه هر چند مصری است اما میگوید عنوان فامیلی اش یعنی شبانه مربوط به عثمانیهای ترکیه است که به مصر رفته اند. او مردی شوخ طبع و بالا بلند و لقبش ابوثامر است. دیدار از خیمهگاهدر ایامی که در کویت به سر می بریم، دهه آخر ماه صفر است و برای اربعین شیعیان کویتی و عراقی، سایبانها و خیمههایی را برپا کردهاند و مصائب اهل بیت را به صورت چند رسانهای تشریح می کنند. صدای بلند روضهها و نوحهها و نمایشهای رادیویی از درون هر خیمه ای بلند است. هر خیمه به مصیبتی اختصاص دارد. از درهای سوخته خانه امام علی (ع) تا خرابههای شام. گراشیها میگویند در چند سال گذشته آنها راحتتر میتوانند مراسم مذهبی خود را اجرا کنند و فضا برای چنین مراسمی بازتر شده است . ما با همراهی کریم داوری به خیمهگاه و حسینیه برای استماع روضه می رویم.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 12:48 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
صحبت نو : ساعت 9 بامداد روز 12 تیر 1367" 3 ژوئیه 1988" در حالی که 66 کودک ایرانی همراه خانواده های خود، شادی کنان در صندلی های خود در هواپیمای ایرباس 655 مستقر می شدند از سرنوشتی که در انتظار آنان بود، بی خبر بودند. یازده تن از همشهریان ما در این حادثه جان خود را از دست دادند. ده عضو خانواده ی بندی و احمد خدادادی اکنون سال ها ست در گلزار شهیدان گراش آرمیده اند. پیش از این ضرورت احداث یادمان شهدای این حادثه در نشریه ی صحبت نو به چاپ رسیده بود. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 9:37 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
سید محمد حسن آیت اللهی : از جهان که زنی چاق بود، به خانم چاق دیگری میرسیم به نام خواهر یا زن حاج زینل که او هم هر از گاهی به خانه میآمد و مثل جهان همیشه عرقریزان و نفسزنان میآمد. او را بیشتر از جهان اذیت میکردیم، شاید با جهان رودربایستی داشتیم ولی با او خیر. معمولاً آب میخواست و چون میخواست بخورد دست به زیر لیوان میزدیم و آب به سر و روی او میریخت و قهقهه ما به آسمان میرفت. او هم بیچاره ناراحت ولی چیزی نمیگفت، مباد که خوشحالی ما را منغص کند. گاهی او را هل میدادیم و باز موجب خنده میشد. حیاط دو قسمت بود قسمت جلو دالان کمی بلندتر از قسمت عقب آن بود، شاید به خاطر جدول آب سر پوشیده ای بود که از جلو ایوان آقا رد می شد و به طرف باغو میرفت و به گودالی بزرگ راه داشت. این خانم معمولا فراموش میکرد و ناغافل قدم بر میداشت و گاه همان جا به زمین می خورد و خدا نکند که میدیدیم برای مدتی موجب خنده و شادیمان میشد. البته این مسئله برای اکثر زنانی که ناوارد بودند و به خانه میآمدند رخ میداد و باز اگر میدیدیم خندهها سر میدادیم. شاید تعجب کنید که چرا این همه زنان را که از دوستان خانوادگی ما بودند برای خنده و شوخی اذیت میکردیم؟ ولی اگر بگویم که شما بودید و در چهار دیواری خانه حبس میشدید مگر پسران که اجازه رفتن به بیرون داشتند و از قوم و خویش و وسایل بازی و تفریح خبر نبود مگر بازیهای کودکانه با بچه های همسایه دیگر بر ما خورده نمی گرفتید و مهمتر از آن آقا بودند که جرأت نمیکردیم جلو او شلوغ کاری کنیم و سر و صدایی داشته باشیم، مگر تابستان و به حوض رفتن و شنا کردن در آن که آن هم اگر بود نباید زیاد سر و صدا میکردیم. البته این پس از فرستادن بچههای کوچکتر به در اتاق آقا و اجازه حوض رفتن را گرفتن که با ترس و لرز همراه بود و کسی جرأت نمی کرد بخصوص اگر آقا در حال مطالعه بود و رشته افکارش پاره میشد، صدایشان هم که ماشاالله آن قدر غرا و بم بود که ما بر و بچهها را با یک «قاره» مثل موشهایی که از جلو گربهای پراکنده شوند و گنجشکانی که به ترقه و صدایی از درخت پرواز کنند، پراکنده میشدیم.درخت بزرگی در طرف ایوان آقا بود و به آن ابریشم میگفتند که گلهای خوشبویی در بهار میکرد و مایه سایه خوبی زیر آن و اطراف و روی حوض شده بود، به خصوص که هنگام زلزله که در حیاط بودیم و میخوابیدیم مأمن خوبی برایمان بود. دو تخته در کهنه حیاط روی حوض و نشستن زیر سایه درخت بر روی آن تخته ها، صفایی داشت، گرچه ساده بود ولی سادگیاش برای ما جذاب و شادیآور بود. گاهی از نبود آقا استفاده میکردیم و در حوض میپریدیم، چقدر مزه داشت، شوخی و خنده همدیگر را به آب انداختن و اذیتها و شیطنتهای بچهگانه، خدا رحم میکرد سر و گوش و دست و پایمان نمیشکست. البته یادم میآید روزی حسین با جاروی لاری به طرفم پرتاب کرد و دسته آن که کلفت بود به سرم اصابت و خون جاری شد، هنوز جایش روی سرم هست. هرگاه آسیبی میدیدیم تا مدتها سعی میکردیم حضرت آقا متوجه نشوند وگرنه وای به حال آسیبدیده و آسیبرساننده، هر دو به چوب ادب آقا مؤدب میشدند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 10:15 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
شايد به نظر عجيب باشد، جن و دبي؟! البته آنهايي كه حالا اينطور بيبند و بار ميگردند و هيچ پروايي از حساب و كتاب الهي و محشر ندارند، كمتر از جن نيستند؛ ولي خوب، ياد دارم يك سال بعد از آمدنام به دبي سال 1977 پيش بنده خدايي در «سبخه» كار ميكردم. آن زمان داييام مرحوم حاج محمدحسن راستي هم از قطر، بعد از خرابي سوق واقف، راهي دبي شده بود. چند روزي آنجا مشغول بودم. طي آن يك هفته چند بار به شوخي و جدي همكاران به من گفتند: «احمد احتياط كن. توي اين خراب شده جن هم هست.» من هم وقت آشپزي يا كار در انبار، در تختهاي دالان را باز ميگذاشتم (انبار و منزل و خورد و خوراك و خوابمان يكي بود!) از قضا داييام هر چند شب يك بار جهت حساب و كتابهاي مغازههاي ديگر ميرفت؛ يعني در دكان را كه ميبستيم، او ميرفت و دو ساعتي بعد مي آمد. شبي بلند شدم و ديدم همه خواباند به جز داييام كه لحاف خالياش را ديدم. احتياج داشتم بروم تجديد وضو. تا وارد حياط و انبار كثيف و پر از كارتن وگوني شدم كه بروم طرف دستشويي، ديدم سفيدپوشي دم در دستشويي پشت به من ايستاده و دستهايش را تا انتها به طرف آسمان بلند کرده و پاهايش همچين بدنما! با خودم گفتم: «عجب! اين آقا سوراخ دعا گم كرده يا بالا خونهاش رو اجاره داده؟! جاي ديگهاي نبود، حتما بايد دم در دستشويي اينطور حاجت طلبيد؟ اين ديگه چه صيغهايه؟» وحشتزده شدم و برگشتم كه بخوابم. ولي مگر ميشد؟ از شما چه پنهان داييام هم هميشه لباس سفيد عربي ميپوشيد. فكر كردم او باشد. حدود نيم ساعت با هر بدبختي سپري كردم. ديدم دايي آمد و لباس عربي را از تن در آورد و رفت دستشويي و آمد كه بخوابد. مقابلش نشستم و پرسيدم: «پس قبلا كي بود؟» گفت: «مگر صداي در را نشنيدي؟ من همين الان آمدم و جز اين سه نفر كه خوابيدهاند كسي نبوده و در هم لنگر بود.» گفتم جريان از این قرار ... لبخندي زد و گفت: «احمد! قبلاً كه گفته بوديم ....» آن شب به هر زحمتي كه بود صبح شد. رفتم «قِصِيص»، جايي كه برادرم كار ميكرد. ظهر دايي زنگ زد و با عصبانيت گفت: «بیشعور نفهم! چرا كار مردم را معطل گذاشتي؟ برگرد حقوقات را پانصد درهم بيشتر ميدهم.» گفتم: «دايي! دست از سر كچلام بردار كه اون آقايي كه من ديشب دم در مستراح ديدم، اگه ماهي دو هزار و پانصد درهم هم زيادتر بدهي ديگر جرأت ندارم به اون خراب شدهتان برگردم» و گوشي را گذاشتم. يك بار ديگر هم در «جافيله» برُ دبي بودم پيش مرد مومني كه شصت و پنج سال داشت و بقال منطقه بود. او موقع اذان صبح مرا ميفرستاد كه در مغازه را باز كنم و نيم ساعتي بعد خودش ميآمد. يك ماهي به زحمت طاقت آوردم. تا اينكه صبحگاهي همينطور كه ميرفتم طرف مغازه -كه روي بلندي هم واقع بود- در كمال بيداري و شعور حس كردم چند نفر آدمهاي جورواجور و زشت روي سكوي جلو دكان نشستهاند و با طرز مسخرهاي خنده ميكنند. رديف دندانهای زرد و زشتشان را به هم نشان ميدادند و هي غشغش ميخنديدند. طوري كه انگار زبان حالشان اين بود: «حالا ما جنايم، شما كه آدمايد ببينم حالا موقع مغازه باز كردنه؟! هنوز کسی توي خيابان نيست كه گراشيهاي عجول و دستپاچه در مغازه را باز ميكنند!» خدا شاهد است كه زانوهایم به شدت لرزيد. سراسيمه برگشتم منزل. ارباب كه ميدانست يتيم هستم با پوزخندي زهرآلود پرسيد: «چيه؟ چرا در مغازه رو باز نكردي؟ خبر مرگ بابات رو آوردند؟» گفتم: «بيست و دو ساله که بابام زیر گله. لازم نيست دوباره خبر بيارن. الهي كه خبر مرگ تو باعث بشه كسي چون من گرفتار مغازه تو نشه.» اتفاقا نفرينام گرفت و يادم است يك سال بعدش خبر فوت آن مرحوم را شنیدم و عزاي سه روزهي ايشان را در خانه امام شاهد بودم. خدا رحمتاش كند، ولي جريان را كه برايش گفتم با تندي جواب داد: «من هم چند بار اينها رو ديدم. آدم كه نبايد بترسد.» ولي نميفهميد كه مرد شصت و پنج سالهايي چون او كجا و نوجوان نوزده سالهايي چون من كجا؟ به هر حال، اين دو بار جن را به چشم عيني خودم در دبی ديدم و هر دو بار هم در عالم بيداري و هوشياري كامل بود. سرانجام از آن منطقه «جافليه» هم پا به فرار گذاشتم و رفتم سوپرماركت آقاي حسيني در ميدان جمال عبدالناصر. البته اين دو قضيهاي كه برايم پيش آمده بود ميتوانم با صراحت قسم بخورم كه واقعيت محض بود و قصد انتقاد يا شوخي و يا تفصیل كلام نداشتم و دروغي در كار نيست كه بخواهم صحنهسازي كنم. و اما در رابطه با تغيير كار گراشيهاي مقيم حاضر در دبي بايد گفت از ده سال پیش به اين طرف تمامي زحمات و مشقات تحملناپذير كار الحمداله تغيير كرده است و ديگر خبري از كارهاي سخت و طاتفرسا، همچون بيچاره گراشيهايي كه مدام پشت فرغون بودند، نيست. هيچ بقالي و سوپري در دبي نيست كه مجبور باشد كيسه آرد و شكر را به رستورانهاي هنديها بكشاند. كلاً نطام معامله فرق كرده و تا حدودي همه چيز سهل و آسان شده است. سراسر دبي و ساير شهرها چون شارجه، ابوظبي و ... ديگه خبري از «ثله» و «كباد» و بيختن و پختن غذا جهت فروش و دوخت كيسه و كارتن و گونی به دوش كشيدن نيست. ياد گرفتهاند همچون اوزيها و ساير اچميها و لاريها مغازه را بچرخانند. در كل حالا كه رو به بهبودي است و سختيهاي دبي تمام شده، متأسفانه مشكل «جواز» و ويزای دائم پیش آمده و يك نوع كمبود كار و حقوق پايين همه را درگیر کرده؛ و موضوع ترافيك سنگين هم قوز بالا قوز شده است. اين چهار مورد باعث گرديده عزيمت گراشيهاي جديد كه قصد كار در دبي را دارند كمرنگ و به سطح پايينتري برسد. به قول مولوي رحمتاله علیه: آن يكي خر داشت پالاناش نبود / یافت پالان، گرگ خر را در ربود. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 14:39 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
با کریم داوری در آکواریوم گراشیهایی که پس از پایان جنگ عراق علیه کویت، به کویت آمدهاند، معمولاً با خانواده خود زندگی میکنند. آنان علیرغم پدران خود، در پی آسایش و آرامشبخشی در کنار هم هستند. البته هنوز هم بسیاری از مغازهداران، خود به تنهایی زندگی میکنند و سنت شش ماه کار و شش ماه استراحت در گراش را ادامه میدهند. امشب را میهمان کریم داوری هستیم، او ما را به یک مرکز تفریحی دریایی برد. در حقیقت جایی در کنار ساحل دریا را به گونهای با شیشههای بزرگ ساخته بودند و انواع و اقسام موجودات دریایی را میتوانستی در آن جا مشاهده کنی. آکواریومهای بزرگ و انواع و اقسام ماهیها و لاک پشتها و کوسه و مرجان و عروس دریایی در کنار نورپردازیها جلوهای زیبا به محیط میدهد، فضای آکواریوم پر است از گردشگرانی که از اطراف و اکناف جهان آمدهاند. یک گروه از جوانان پژوهشگر برای شرکت در کنفرانس تغییرات آب و هوایی در جهان، در آکواریم حضور داشتند، ما خودمان را شکسته بسته با زبان عربی معرفی کردیم که اهل ایران هستیم و چه چه. آنها از این که در آن محیط با دو سه ایرانی برخورد میکنند، خوشحال بودند و با ما عکس هایی به یادگار گرفتند به ویژه با محمدعلی که مورد توجه یکی از اهالی مالزی قرار گرفته بود! دختری محجبه، مسلمان و محترم. صبح آن شب، ساعتی را به مؤسسه بزرگ، مجله العربی رفتیم و از نزدیک با فعالیت نویسندگان آن جا آشنا شدیم. اول با محمد الاشکنانی روبهرو شدیم که میگفت : « انا اصلیه ایرانی» و اشکنان شهری است در شهرستان لامرد کنونی. او خیلی با ما گرم گرفت. یکی از ویراستاران مجله العربی که جوانی نوخاسته بود، هنگامی که فهمید ایرانی هستیم، با اشتیاق فراوان به سمت ما آمد و گفت اگر به مشهد رفتی، سلام مرا به امام رضا (ع) برسانید. او گفت خیلی علاقه دارم به زیارت مشهد الرضا بروم اما تا به حال موفق نشدهام. پس از دیدار با مدیر تحریریه مجله العربی و تبادل چند کتاب و مجله، به سوق السلاح رفتیم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 10:20 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
بازار اسلحه سوق السلاح، یکی از بازارهای قدیمی شهر کویت است. مغازهها معمولا از هر نوعی در آن جا وجود دارد. از خواربارفروشی تا تنباکو فروشی، هر چند همان طور که از نام آن پیداست حداقل قسمتی از این بازار، محل فروش اسلحه بوده است. احمد زمانی گراشی فرزند کربلایی حاجی، که خود در این بازار فروشنده لوازم خانگی است، سقفهای فلزی مغازهها را به ما نشان می دهد که با تیر رها شده از اسلحه، سوراخ سوراخ شده بود، اکنون در این بازار به آن بزرگی، فقط یک مغازه اسلحهفروشی به چشم میخورد. احمد زمانی، متولد 1347 در گراش است و بعد از جنگ عراق و کویت به کویت آمده است. او سه فرزند دارد که هر چند اقامت دارند، اما در گراش درس می خوانند. او میگوید: بچهها دوست دارند در کنار اقوام و فامیل باشند تا از نظر عاطفی اقناع شوند. در مغازه او فردی به نام حاج عباس باستان، شریک کارگری اوست. عباس باستان اهل دهکویه است و چهل سال است که در کویت به سر میبرد، اما خانواده او در شیراز زندگی می کنند. در این بازار لارستانی های زحمتکشی به کار اشتغال دارند. قاسم دامن کشان لاری، متولد 1335، حاج نعمت درویش، خلیل طالبی کوردهای که فروشگاه سیگار و تنباکو دارند، در سوق السلاح کار میکنند. حاجی نعمت درویش با فرزندانش در کویت زندگی میکند، وقتی از او درباره ساعات کاری می پرسیم، فکر میکند، حتما ما مأمور هستیم، میگوید از هشت صبح تا چهار بعد از ظهر کار میکنیم. احمد زمانی با خندهای بلند، ما را متوجه می کند که منظورش از ششصبح تا ده شب است. فروش سیگارهای مختلف، تنباکو، قلیان و سرقلیان، هر چند مشتری کمی دارد، اما خلیل طالبی کورده ای از شغلش راضی است و میگوید مشتریهای خاص خودمان را داریم. گراشی ها از نظر شغلی، تنوع زیادی ندارند، نزدیک به 90 درصد آنها فروشنده مواد غذایی هستند. در بین آنها خیاط، نجار، سلمانی، کفشفروش دیده نمیشوند. به هر حال آنها معتقدند که کالاهای غذایی به هیچ وجه روی زمین نمیماند و بالاخره فروش میرود. البته امروزه ، جوانها شغلهای جدیدتری را تجربه میکنند. فروش لوازم خانگی، پارچهفروشی و لوازم بهداشتی و آرایشی و اسباب بازی فروشی از آن جمله است. لارستانیها، معمولاً با خانوادههای لارستانی ازدواج میکنند، آنها سالیانی است که به این مسئله معتقد هستند که ازدواج با غیر لارستانی، برایشان چندان خوشبختی به همراه نمیآورد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 10:19 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
جهانِ کوچک جهان پیرزنی بود در کوچه و در همسایگی او و ننه علمدار می گفتندش. علمدار زنی شوهر نکرده و میگفتند خنثی است که در گاراژهای قدیمی لار به شغل باربری و گرفتن صدقات سفر از مسافران اشتغال داشت. این ننه علمدار و مُکُر در سر کوچه در محله خود کنار هم مینشستند و او که میدید برای این که نمیدید ماهیت رهگذران را آشکار میکرد و با خود به درد دل و صحبت مشغول میشدند و به انتظار کمکی ناچیز از رهگذران مینشستند. از بوی عطر و ادکلن بسیار ناراحت و مشمئز میشدند و این مسئله باعث شده بود که حسین نسبت به آنها جبهه بگیرد و ترفندی بچیند تا با ادکلنی ارزان قیمت به اسم جیکا که خریده بود به صورت آنها بپاشد و این کار را کرد و خدا رحم کند که موجب مرگ آنها نشد. چرا که من صحنه را دیدم، نزدیک بود هر دو از بوی ادکلن بیهوش شوند. البته با دود کردن اسفند و مروهتر (گیاهی برای این مسائل به کار برده میشد که شبیه پنبه بود و در آتش برای دود دادن به خود و بر طرف کردن بوی خوش استفاده میشد) تا اندازه ای خود را التیام دادند. خدا آنها را بیامرزد و ما را ببخشاید. جهان، زنی جهرمی بود که گویا در دوره نوجوانی در منزل جدمان و بعد نوادگان او خدمت میکرد. بسیار به پدر و مادرمان علاقه داشت هر از گاهی به لار میآمد و دو سه روزی در منزل ما و منزل دکتر حقشناس که با ما خویشاوندی داشت به سر میبرد و پس از آن به جهرم باز میگشت. حامل پیامها و هدایایی از دو طرف – یعنی خویشان جهرمی برای ما و ما برای آنها – می شد. ایامی که در منزل ما بود از آنجا که زنی ثمین بود، برای خنده و شوخیهای محترمانه نه لودگی با او شیطنتهایی میکردیم، گاهی او را به گردشهایمان میبردیم، صحبتها و قصههایش از مردم جهرم و سید عبدالحسین و دیگر نوادگان بسیار شیرین بود به خصوص که با لهجه جهرمی ادا میشد و از بعضی واژههایش خوشمان می آمد و مایه قهقهه کودکانه و شیطنتآمیز ما میشد. خداوند بر او رحمت فرستاد همچنان که بر ما بخشش دهاد. جهان خانم زنی مهربان، چاق و همیشه عرقریزان و نفس زنان میآمد و هدایایش موجب شادی و خوشحالی ما میشد و ما که در خانه تقریباً حبس بودیم بخصوص دختران از آمدن او مسرت عجیبی بهمان دست میداد، ما را دوست میداشت و از شیطنتهای ما ناراحت نمیشد و معمولاً قربان و صدقه ما میشد. صفا و صمیمیت و عشق و علاقه به خانوادهای روحانی و مذهبی را باید از اینها یاد گرفت که خالصانه و بیریا بود. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 10:13 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
صحبت نو : یوسف سرخوش را میتوان قدیمیترین وبلاگنویس گراشی دانست. او از سال 1382 در وبلاگ خود مینویسد. بعد از چند بار تغییر، نام وبلاگ یوسف «یک شاخه گل» است. در طی این سالهای مطالب مختلفی از شعر و داستان تا یادداشتهای شخصی و اجتماعی در وبلاگ نوشته شده است. حتی گاهی چند ماهی نویسنده وبلاگاش را فراموش کرده است. اما این بار او با سری جدید یادداشتهای خود به نام اعتراف نامه بازگشته است. او پس از چند یادداشت عاشقانه، در این سری نوشتهها سعی دارد با نقل خاطرههایی که جنبههایی از طنز نیز دارد به کودکی خود نقب بزند. سرخوش کار طراحی چندین وبسایت از جمله وبسایت صحبتنو را نیز برعهده داشته است ولی در این وبلاگ تنها با یک صفحه سیاه روبهرو خواهید شد. اگر میخواهید نظرتان را درباره وبلاگ بنویسید یا قصد فحش دادن دارید باید به نویسنده ایمیل بزنید چون وبلاگ بخش نظرات و کامنت ندارد. از سر زدن به آرشیو هم چیز زیادی دستتان را نمیگیرد زیرا نویسنده در چند مرحله دست به خودکشی وبلاگی زده است و نوشتههای خود را پاک کرده. با وجود این هنوز 30/6/82 به عنوان روز آغاز وبلاگ باقی مانده است. تا این اعترافنامهها هم پاک نشده است بروید و وبلاگ یک شاخه گل را بخوانید: اعتراف نامه (4) تاریخ: دوران کودکستان مکان: کودکستان رز شاهد: محمد دستیار (پسر عمه) جشن نوروز بود و بچهها با خودشون سبزه آورده بودن. پسر عمه هم با نهنهش قدم رنجه کرده بودن اومده بودن جشن. همه سبزه تو دستشون بود منم مثل همیشه کت و شلوار قهوهی تنم بود وایساده بودم. چند بار پسر عمه گفت چرا سبزه نیاوردم. منم فکر کردم حتما باید میآوردم و آخر سر سبزه یه دخترکی رو کش رفتم و دخترک کلی گریه و زاری و آخر نفهمید کی کش رفته و ما با خیال راحت با سبزه مردم راسراس وسط جشن با کت و شلوار قهوهی مون راه میرفتیم. ایشالله این دخترک ما رو ببخشه |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 10:11 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
معصومه بهمنی: معلم نبود فقط، «همهي جوانها او را مادر خود ميدانستند، مهربان و خوب، خيلي از دكترها و معلمهاي امروز، دانشآموزانياند كه از نهضت سوادآموزي به واسطه مادرم شروع به درس خواندن كرده بودند ....» اينها را دخترش ميگفت. منور اقتداري شايد نامي آشناست براي همهي آنهايي كه سوختن و افروختن را تجربه كردهاند، كسي كه شعلههاي مهرش هنوز در دلها زبانه ميكشد و همت بلندش مايه افتخار و مباهات شهرمان است. معلمي كوشا، مديري مدبر، مسوولي دلسوز، هنرمندي مهربان، سخنراني قهار، مادري فداكار، شهروندي آگاه، خصوصياتش بود، شايد جمع شدن همهي اين صفات بارز از او زني ساخت كه شايستگي آن را داشت در سال 62 نماينده كل آموزش وپرورش تهران براي تشعيع پيكرش بيايد، آنقدر خود را وقف مردم گراش كرده و همت و تلاش چشمگيري براي علمآموزي به كار گرفت كه فوتش را از اخبار سراسري اعلام كردند. فراتر از زمان ميانديشيد. فقط به دانشآموزان درس نميداد كه به فكر فقر ونداري آنها هم بود. فراهم كردن جهيزيه برايشان و صحبت كردن با والديني كه در جو آن زمان راضي به درس خواندن دخترانشان نبودند، رسالت خود ميدانست. آنقدر فداكار و مهربان بود كه خيلي از وقتها چيزهايي را كه خود لازم داشت به ديگران ميبخشيد و از اين كار خرسند بود، براي همين هم رفتنش سنگين وباورنكردني شد براي آنهايي كه منور با دلهايشان ارتباط داشت. او تربيت يافتهي خانوادهاي فهميده وعالم بود كه ياد دادن وياد گرفتن هدف والايش بود و اين هدف را از كودكي دنبال كرد وقتي كه در دوران ابتدايي درس ميخواند به بچهاي همسايه آموختههايش را ياد ميداد، تا بعدها كه چند مدرك را باهم داشت با دانشآموزان تئاتر و خياطي و ديگر هنرها را نيز كار ميكرد. نميتوانست نسبت به مسايل اجتماع بيتفاوت باشد. مانند شمعي بود كه ميسوخت تا شهرش را نگاه دارد، در همين راه هم جانش فدا شد تا سوختنش به اثبات رسد. شايد هنوز هم جاده گراش- لار حادثه تلخ رفتن منور اقتداري و دوهمكارش كه براي انجام وظيفه در حركت بودند به ياد دارد. اما او نرفت، ماند وهمچون نام همواره ميدرخشد. ارديبهشت بيشتر به يادش هستيم، جاودانه معلمي كه چهل بهار را در كنارش بوديم و بهارها به يادش... دوست داريم صميمانه به او بگوييم: (روزت مبارك) و ميداني كه ميفهمد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:14 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
سید محمد حسن آیت اللهی - بلندقدی تو را نظر کرده است: داشتم از مُکُر میگفتم، شاید هفتهای یک بار میآمد یا دو هفتهای یک بار، به هر حال کنج دالان رو به حیاط مینشست، دقیقهها و ساعتها. گاهی که یکی از بچهها مریض شده بود یا سانحهای برای او اتفاق افتاده بود از او میخواستیم که نظربُر کند. سنتی خرافی و شیوهای عوامانه برای بر طرف کردن چشم زخم دیگران و عجیب اعتقادی به آن داشتیم و مؤثر در رفع آسیب میپنداشتیم. گویا هنوز در لار بدان اعتقاد دارند و نزد پیرزنان قدیمی و وارد به این خرافه، میروند و از او میخواهند تا به اصطلاح نظربُر کند. شیوهاش چنین بود: یکی از لباسهای فرد آسیب دیده را با شیای فلزی مثل چاقو یا قیچی (قیچی بهتر بود) به دست نظربُر کننده میدادند و او یک طرف آن لباس را میگرفت و فرد دیگری طرف دیگر لباس را و نظربر کننده آن قیچی را بین دو طرف لباس که به دست خود و دیگری بود روی لباس میکشید و اورادی را میخواند و سپس بین آن را با وجبهایش اندازه میگرفت. سه بار این کار را تکرار میکرد و هر بار طوری اندازه میگرفت که طول لباس بین این دو طرف گرفته شده کمتر یا بیش تر از یک وجب (مثلاً) و چند انگشت در میآمد و اگر دوبار آن کمتر از یک بار آن بود میگفت شخص کوتاه قدی به بچه نظر زده است و اگر دوبار آن بیشتر بود میگفت شخص بلند قدی به بچه چشم زده است و به هر حال با این گفته ذهن افراد خانه به شخص بلند قد و کوتاه قدی متوجه میشد که قبل از آسیبدیدگی آن فرد نظر شده به خانه آمده باشد و یکییکی مثلاً اسم میبردند، نظربر کننده، تکه کوچکی از لباس (به طوری که آن را خراب و بیمصرف نکند) را میچید و دستور میداد که با اسفند و زاج در آتش افکنند و در همان حال اسم آن افراد را ببرند تا به قول خود چشم نظرزننده را کور و آسیب ناشی از آن را برطرف نمایند. سپس زاج سوخته را از آتش گرفته و نگاه کنند تا بدانند شکل چشم کدام یک از آن افراد نام برده شده در آمده است، آن را پودر کنند و در گوشهای از خانه زیر خاک کنند و اورادی را بخوانند. معمولاً با آمدن این خانم نابینا به در منزل برای شوخی و خنده هم که شده از او میخواستیم که نظربر یکی از بچهها بکند، گرچه ممکن بود آسیبی هم ندیده باشد ولی برای خنده این کار را از او میخواستیم و چنان که شرح دادم عمل میکرد و آنگاه پولی، خوراکی، تپتپی یا خرما به او میدادیم و او هم دعاکنان میرفت. گاهی از نابینایی این زن بیچاره استفاده میکردیم و چادر به سر کرده از در مثلاً به خانه آمده و در کنار او مینشستیم و صدایمان را به شکل زنان در میآوردیم و به شیوه زنان لاری با او احوالپرسی و چاق سلامتی میکردیم و پس از کمی خوش و بش کردن با او، سر راهش را به در میبردیم بدین گونه که نزد او از بدی منزل آقا و این که چیزی به ما کمک نمیکنند و مثلاً خسیس هستند و اگر هم کمک کنند ناچیز است و به درد نمیخورد میگفتیم و او هم در تأیید ما از هفتههای گذشته که آمده بود میگفت و سر سخن به درد دل میگشود. بیچاره پس از ساعتی که نشسته بود او را با خود راضی میکردیم که رها کند و مثلاً مثل ما از خانه خارج شود و او هم با کمال سادگی خارج میشد و معمولاً تا وسط کوچه با او همراه میشده و بعد از خداحافظی از او جدا میشدیم و بدین وسیله مثلاً او را دک میکردیم؛ عجب شگردی بود تا پاسی مایه خنده و شادی ما میشد. خداوند رحمتش کند او هم از جمله زنان نادار و فقیری بود که با دنیای بیوفا و زندگی رقتبار و مشقتآمیز خود دست و پنجه نرم میکرد، نابیناییش هم قوز بالا قوز شده بود و همیشه در کوچه دست مایهای میشد برای اذیت و شیطنت بچهها. امیدش به این خانه (خانه آقا) و این که دستگیری شود و کمی از فشار زندگی رنجآورشان بکاهد آنها را به درِ این خانه میکشاند و به خصوص او که در مسیر راه اذیت میشد و به خانه ما هم که میآمد بعضاً با این گونه برخوردها روبرو میشد. نمیدانم اینها چگونه امید به زندگی داشتند و با چه آرمان و آرزویی به حیات خود ادامه میدادند، هر چه بود که خیلی سخت و مشقتبار بود، گرچه روحیه قناعتخواهی آنان و این که به نانخرمایی برای سیر کردن شکم خود و بچه راضی میشدند آنها را به زندگی در کنار نوهها و دوستان احتمالی و خانواده امیدوار میکرد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:39 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
شهيد سيد ناصر سعادت شهيد سيد ناصر سعادت در سال 1337 در شهر گراش متولد شد. وي دانشجوي رشته رياضي بود كه در پي وقوع انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاهها به گراش بازگشت و در كسوت دبيري به تدريس درسهاي رياضي، ادبيات و ديني مشغول شد. اين معلم دوست داشتني پس از چندين بار اعزام به جبهه در آذر ماه 1360 در منطقه گيلان غرب جاويد الاثر شد. این یادداشتها فرازهايي از كتاب «سردار بي نشان» نوشته امير حمزه مهرابي است. صادق رحماني: اوايل انقلاب بود. سال 1359 هجري شمسي شايد. مدرسهها چندان جدي گرفته نميشد. مواد درسي با توجه به تحولات سياسي اجتماعي چندان مورد توجه معلمان نبود. ما هم به كلاس ميآمديم و ميرفتيم. در اين ميان سيد ناصر سعادت معلمي كه هميشه و هنوز برايم، مثل الگويي خودماني جلوه مي كند، در كلاس درس حاضر ميشد و به ما درس نهجالبلاغه ميداد. اعتقاد عجيبي به سخنان مولا علي (ع) داشت و همواره كلمات قصار و خطبههاي نهج البلاغه را برايمان تفسير ميكرد. با آن همه حركت، پويش و شتابي كه در كلام مولا نهفته بود و آن حس و حالي كه خود داشت، جوشش و شورشي در ما ميافكند. معلم ما، سيد ناصر سعادت، مردي كه شولايي از سكوت بر تن داشت و جز به ضرورت سخن نميگفت. هميشه ساكت، هميشه تنها، هميشه آرام، با دروني پر التهاب، حتماً. مردي با دسته كليدي كه هميشه در دست داشت و آرام و بيدرنگ! در خيابان شهر قدم ميزد، تنها، در پيادهرو، بي آن كه اطراف را بپايد. مردي كه دوست داشت، مو به موي كلام مولا علي(ع) در نهج البلاغه را در زندگي خودش عملی كند. اين را در فيلمي مستند كه از فقيران سيستان و بلوچستان گرفته است،ميتوان به درستي درك كرد. اي معلم بزرگ! تو هميشه براي من الگويي خودماني و صميمي هستي! امروز من دسته كليدي در دست دارم و در خيابان قدم ميزنم آرام و پرالتهاب .... مرحوم حميد رايگان: در جبهه چهره بشاش و با طراوت او دل و روح همنشينان را نوازش ميداد. اما هق هق آرام و مرواريد اشك شبانهاش ديدنيتر بود. اغلب جلسات درس وي به هنگام تفسير دعاهاي صحيفه سجاديه در مدرسه ايثار شهر گيلانغرب كه بعد از نماز مغرب و عشا برگزار ميشد با چشمان اشكآلود توأم ميگشت. در شرايط سخت و بحراني جبههها سنگ صبور و مشكلگشاي بچههاي رزمنده بود. طوفانيترين بچهها وقتي به نزدش ميرفتند و از سختترين مصائب لب به شكوه ميگشودند، با نسيم كلامش، عطر حديث يا آيهاي يا داستاني بر جان وي ميوزيد و او را به ساحل آرامش هدايت ميكرد. ابراهيم مهرابي: وقتي گذشته حيات طبيه شهيد سيد ناصر سعادت را بازخواني ميكنم، نقاط بسيار روشني را ميبينم، ولي در ميان همه حسنات اين سيد دوستداشتني، اخلاص و بيريايي او، چكاد درخت وجود اوست. در زمان استراحت بين دو زنگ پس از صرف چاي بلافاصله به ميان دانشآموزان ميآمد و با همان تبسم بسيار آرامبخش و هميشگي خود، بين بچهها روي سكوها مينشست و با شاگردانش سخن ميگفت. در سال 1360 اوايل جنگ، با هم در جبهه آبادان بوديم، بعضيها در ارائه خدمات تعريف نشده شرط و شروطي داشتند و اهل ترديد و بگو و مگو بودند، اما اين مجسمه اخلاص، هميشه دنبال كار ميگشت و گويا شاكله وجوديش اقتضايي جز اين را نداشت. يعقوب صادقي: زماني كه ايشان در دبيرستان تدريس ميكردند، يكي از محبوبترين معلمان بود و از نظر رفتار و اخلاق، الگوي اغلب شاگردان و حتي عدهاي از دبيران بود. يادم ميآيد كه بعد از اتمام كلاس، آستينها را بالا ميزد و در سيمانكاري حياط مدرسه حاجيپور و درختكاري دور تا دور مدرسه، كمك ميكرد . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:7 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
احمد علی غفوری : در شماره قبل تا بدانجا رسيديم كه با اين شرايط سخت و طاقتفرساي ترافيك و شدت گرما و شرجي بودن هوا باز هم با هر تواني كه دارند، با واسطه و يا بيواسطه و با قرض و وام و يا دارائي خود، خود را به آنجا ميكشانند (به قول معروف به خيالش عليآباد، دهي است). جالب اينجاست كه من اجتماعي هستم و با همه سر و كار دارم؛ گاهي به عنوان تفرج و تنوع از پاكستانيها و هنديهايي كه در امارات مشغول امرار معاش هستند جستجويي كردهام و از اين بيچارهها پرسيدهام شماها كه در كار ساختمان و ساختوساز اين همه آسمانخراشهاي سر به فلك كشيده هستيد، حقوق و مزاياي شما چقدر است؟ جواب دادند: هشتصد درهم، كه سكونت از شركت هست اما خورد و خوراك با خودمان. گفتم معدل چقدر از روپيه هند و پاكستان؟ گفتند هر صد درهم دبي هزار و صد و پنجاه روپيه كشورمان (خوب باز هم جاي شكرش باقي است، مال ما ايرانيها هر چهار درهم هزار تومان و هر صد درهم الحمدالله مطابق بیست و پنج هزار تومان شهرمان كه ميشود). گفتم پس لامصبها! شما چرا راهي اينجا ميشويد؟ وقتي سي درهم ماهيانه دستكم از تغذيه سه وعدهتان كسر شد، چه ميماند؟ با حالت اضطراب و مظلومانه كه دل هر آدمي را به درد ميآورد ميگفت: مجبوريه (ایدر فايده نيايه) يعني مجبوريم اينجا واسهي ما هيچ فايدهاي نداره، ميگويم پس چرا؟... با همان تشنج و سر تكان دادنهاي زياد و بغض در گلو ميگويند (اودر بي كام نيئي، كيا كرهگه) يعني در ولايت خودمان هم كاري نيست،
چيكار كنيم؟ به راستی چرا اينطور شده؟ اين سيل جمعيت توقفناپذير دنيا ميخواهد به كجا برسد؟ اين همه جلوگيري. اين همه هشدار مسئولين دولتها. و اين همه فرياد اعتراض از سراسر كره خاكي كه بابا! زمين زير پايمان را له كرديم و سنگيني ميكند. آيا اين آوازها در گوش .... نميخوانند؟ چرا راه و روش بشر بر عليه نسل بعدي خود شده و چرا گوش كسي بدهكار منطق نيست؟ «حافظ اسرار الهي كس نميداند خموش». واما، روي سخن چند با جوانان بومي شهر خودم (گراش) دارم. اينها كه عرض شد حقيقت محض بود وخودم متعجب و حيرتزدهام كه چرا اين همه سرازير اين ولايت ميشوند؟ جائي كه خود اقرار بر بينتيجه بودن ميكنند ويا به اصطلاح (نوكمي) در ميروند، من از آنجايي كه به شهرم و به جوانهاي مرز و بوم خود عشق ميورزم و حرمت و احترام يك يك برادران گراشي خود را دارم (اين جمله كه عرض شد، به ارواح خاك مرحوم والد خويش كه راست و بيغرض و شائبه ميگويم) از آن عده برادراني كه فاقد ويزا و اقامت دائم هستند و قصد دارند با ويزای يكماهه يا همان سهماهه عازم امارات شوند، چنانچه قبلا با كفيل يا صاحبكار و محلي كه بناست درآنجا مشغول كار شوند همآهنگي كردهاند و پذيرفتهاند كه لااقل 1800 یا دو هزار درهمي ماهيانه حقوق دهند و مخارج مسكن وخوراكي هم عهدهدار شدهاند، هيچ اشكالي ندارد؛ ميتوانند دست از نو، شيوه كار خود را به دبي، شارجه و ابوطبي و... منتقل نمايند. ولي در غير اين صورت چنانچه هيچ جاي مشخصي در اين طرف آب نداريد خود را بيگدار به آب و آتش نزنيد و همينطور سر به زير و مظلوموارخود را رها نسازيد. با اين بليط گران و هزار منت و سنت ويزای سه ماهه و كلي مخارج كه هر يك، درمقابل بيكار گشتن وعلاف بودن اینجا، از مرگ بدتر و سوهان اعصاب و مشاجره و دعواي خانوادگي به همراه دارد، تقاضايم از شما این است: الرفيق ثم الطريق. اول جا و منزلي مشخص و عيان در گراش كه هستيد با تلفني و سفارش و پيغام جور كنيد، بعد بيائيد خليج وگرنه چرا و به چه علت ترك كار و امرار معاش خويش در ولايت خود ميكنيد و آواره، اينجا و آنجا هم مثلا با حقوق 1000 درهم ميشويد؟ تا برسيم به 800 و600 درهم! كجاي اين حقوق ارزش ويزا و بليط و دردسر دارد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:19 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
سید محمد حسن آیت اللهی: مُکُر پیرزنی نابینا و بیوه ولی دارای فرزند و نوه بود که نه برای کار بلکه برای این که کمکی به او شود به خانه میآمد و لب دالان خانه بعد از پردهای ضخیم که آویزان بود ساعتها مینشست تا بلکه کسی دلش بسوزد و کمکی از خوراکی یا پول به او بدهد و او هم دعاکنان از در خارج شود. پسری با نوه هایی مو بور و بعضا چشمان آبی داشت که در منطقه لار جزو نوادر به حساب میآمد. منزل ما دو دالان داشت که در طول هم واقع شده بود، دالان بیرونی که در نداشت ولی اکنون در دارد و دالانی درونی که ابتدای آن در داشت و انتهای آن رو به منزل دو راه داشت، راه بزرگتر به حیاط منزل باز میشد و همیشه پردهای در جلو آن آویخته بود و راه دیگر آن که تنگ تر بود و به ایوان آقا و اتاق ایشان باز می شد، در حیاط معمولا باز بود. البته این دالان راه دیگری داشت که به یک اتاقک و از آن به کفش کن و سپس اتاقی پنج دری و یکی از راهپله های پشت بام میرفت اتاقک انباری بود و دری داشت. گندم و خرما و دیگر مایحتاج خانه در خمرههای بزرگ در این اتاق نگهداری میشد. محلی برای موشها هم بود، خمرهها اجناس را از گزند موش در امان میداشتند. اتاق پنج دری ابتدا محل درس و مطالعه جد مادری و سپس پدر شده بود و بعدها که حیاط بزرگ محل زندگی زن و بچهها و حیاط کوچکتر، بیرونی حضرت آقا و محل درس ایشان شده بود، تبدیل به اتاق نشیمن و محل درس و مطالعه بچهها میبود. تاقچههایی طبقهبندی شده با تخته داشت که هر کدام متعلق به یکی از بچهها بود که در آن صندوقچه لباسی و کیف و کتابش میگذاشت و خدا روز بد ندهد اگر بین بچهها دعوایی رخ میداد که یکی از ابزارهای جنگ و دعوا این بود که آنکه قلدرتر بود اسباب و اشیای طرف درگیر را در حیاط میریخت. معمولاً بین بچهها این دعواها رخ میداد، گاهی خیلی زود حل میشد، اما بعضی اوقات هم بدجوری کش پیدا میکرد که منجر به دخالت حضرت آقا با دعوا و مرافعه میشد و پس از کتک خوردن یکی یا هر دو طرف دعوا از دست مبارک حضرت آقا دعوا فیصله مییافت و غائله ختم میشد و خانه آرام میگرفت. دعواهای من و حسین از این قبیل بود. یادم نمیرود که در وسط این اتاق منقلی تعبیه شده بود برای گرم کردن آن در زمستان در آن زغالهای آتش گرفته میریختند و بدین وسیله اتاق را گرم میکردند. در کنار این منقل و سر بر دامن بیبی و قصهها و افسانههای عربی بیبی شنیدن و خوردن کته عدس پلو با رب انار بعد از نماز مغرب و عشای آقا که از مسجد میآمدند بسیار شیرین و خاطرهانگیز بود. بعدها این اتاق (گویا بعد از زلزله سال 1339 لار باشد) به انباری تبدیل شد و محل سکونت بر و بچهها به دو اتاق کنار هم در ایوان روبروی ایوان آقا و در ضلع غربی حیاط منتقل شد. این ایوان بر روی سردابی بیست و اندی پله قرار داشت و در زمستان در قسمت آفتابگیر آن فرش پهن میکردیم و از آفتاب آن نیرو میگرفتیم، پذیرایی از میهمانان نه چندان مهم بیبی در این ایوان بود. اتاق دیگری از درون یکی از این اتاقها باز میشد که پستوی خانه بود و در آن اشیایی قیمتی و هدایایی که میآورند نگهداری میشد و کسی به جز آقا و بیبی و بچههای بزرگتر ره به آن نمیتوانست برد. آری بعدها که بزرگتر شدیم و زورمان بر اهل خانه میچربید اجازه مییافتیم به آن سر بزنیم. از اشیای قدیمی در این اتاق آنچه جلب توجه میکرد صندوقچه ای کوچک از چوب گردو بود که قفلی ظریف داشت و گویا ساخته ایران نبود،خارجی بود، گمانم بیبی از نجف آورده بود. درون این صندوقچه به قسمتهای کوچکی تقسیم شده بود که هر کدام برای خود دری داشت و تقریبا دو طبقه بود، گویا صندوقچه آرایش و محل نگهداری جواهر آلات زنانه بود. شاید این را بیبی از پدرش هدیه گرفته باشد، مثلا به عنوان هدیه عروسی و معلوم است که سید علی اصغر (پدر بیبی) خود نخریده بلکه از هند برایش هدیه آورده بودند و او هم به دختر خود هنگام ازدواج هدیه کرده بود. به هر حال ازدواج پدر و مادرم هم خیلی عجیب است بعدا خواهم گفت. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:15 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
روزنامه اطلاعات : هفته آخر سال را مهمان لار بوديم. مردم لارستان و كارگزاران آن ولايت همت كرده بودند و گروهي كثير را از اهل تحقيق دعوت كرده بودند كه در <همايش زبانشناسي و مردمشناسي لارستان> شركت كنند و با اينكه هفته آخر سال بود و كل مردم ايران گرفتار تهيه و تدارك مقدمات برگزاري عيد نوروز بودند، معذلك، جمع كثيري از محققان و استادان خود را به اين همايش رسانده بودند. شوراي اسلامي، شهردار و شهرداري و سازمان گردشگري و چند سازمان ديگر، و بالاتر از همه خود مردم لار ميزبان بيمزد و منت اين مهمانان پرتوقع كمكار بودند. صبح جمعه، 23 اسفند، مراسم رسمي بود و پيامها و نطقهاي تشريفاتي. بعداز ظهر سخنرانيها شروع شد و آن نيز چهار پنج ساعت ادامه داشت و در سه چهار مجلس جداگانه كه اتفاقاً سالنهاي هر كدام نيز با يكديگر فاصله زياد داشتند و نتيجتاً بسياري از شنيدن گفتارهاي مورد علاقه خود محروم ماندند؛ چنان كه في المثل مخلص پاريزي دلم ميخواست سخنراني دكتر النا مالچوا، خانم محققه محجبه روسي، را تحت عنوان <واژگان گويش لاري گواه و گوياي طبيعت و تاريخ و آيينهاي مردم لارستان> بشنوم و نشنيدم؛ به دليل آنكه همان ساعت در سالن مجلل فرمانداري، كه گويي از روي مدل پارلمان انگلستان و در زمان استانداري انصاريلاري بر فارس ساخته شده، سخنراني داشتم و از قديم ميگفتند كه مصيبت آخوند آن وقت است كه در يك شب، دو جا مهمان باشد و پدرم مرحوم حاج آخوند پاريزي ميگفت:< بدتر از آن اينكه دو جا دعوت باشد و خودش هم مهمان داشته باشد!> مطمئنم كه سخنران اول جلسه، استاد دكتر منوچهر ستوده، نيز كه درباره <شيوه گردآوري فرهنگهاي قومي ايران> سخن ميگفت، قطعاً دلش ميخواست سخنراني دكتر علي اشرفصادقي را تحت عنوان <بعضي ويژگيهاي زباني گويشهاي لاري> بشنود و نشنيد؛ به دليل آنكه در همان ساعت خود او در سالن ديگري سخنراني داشت. دكتر ستوده يكي از پيشقدمان لهجهشناسي و گردآوري لهجههاي اقوام ايراني است و او فرهنگ گويش مازندران و گيلان و همچنين گويش سمنان و سرخهاي، و گويش لاري و چند گويش ديگر را فراهم كرده و از محققاني است كه مرحوم پورداوود بر كتاب او مقدمه نوشته است و گويش كرماني او با يادداشت مرحوم شاه جمشيد سروشيان زرتشتي همراه است. به هر حال اين از معايب كنگرههايي است كه مدعو بسيار و بخشهاي (سكسيون) گوناگون دارند. راه چاره اين است كه يا آدم از بعض جلسات چشم بپوشد يا دو شقه شود و مصداق شعر سعدي، نصف بدنش يك جا باشد و نصف ديگرش جاي ديگر: هرگز وجود حاضر غايب شنيدهاي؟ من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است البته يك راه سوم هم وجود دارد و آن اينكه آدم در هيچ يك از اين جلسات شركت نكند و بفهمي نفهمي، خود را به بازار و چهارسوق بينظير لار برساند؛ چارسوقي كه توسط امامقلي خان، فرزند اللهوردي خان فاتح هرمز، در زمان شاه عباس ساخته شده و در دنيا كمنظير است. آري، سري به آنجا بزند و با صنار سهشاهي كه همراه دارد، مسقطي بخرد و در شب عيد نوروز، همراه آورد هديه اصحاب را. و هركس پرسيد:<فلان سخنراني را شنيدي؟> بگويد: آري، بوي گلم چنان مست كرد كه دامنم از دست برفت! البته مستمعين ساير جلسات هم ميل داشتند سخنان دكتر احمد اقتداري را تحت عنوان <ريشههاي لغوي اعلام جغرافيايي سواحل و جزاير خليج فارس و درياي عمان> بشنوند؛ مثل دكتر جلالالدين رفيعفر كه درست در همان ساعات خودش ميبايست در باب <مردمشناسي، انسانشناسي، چالشها و كاربردهاي اين دو> صحبت كند.
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 13:5 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
سید محمد حسن آیت اللهی : ایام عید نوروز که گاه و بیگاه، عصرانه به پیکنیک میرفتیم مثل رفتن به «باغ حاجی» یا «دورو» یا «لمشه»، یا از صبح به «آب باد لار» یا «اناغ» یا «کاسهدار» یا «بس پارو» او را با خود میبردیم. البته وی یکی از این خانمها بود. هر از گاهی یکی دو تایشان را با خود میبردیم که وقتی بقیه میفهمیدند کمی ناراحت میشدند. با حوصله بود، از بچهها خوب نگهداری میکرد . مدتی نزد خواهر بزرگم که ازدواج کرده بود و بر اثر سانحهای مجبور شده بودند به بیمارستان شیراز منتقل شوند او همراه بیبی رفت و تا هنگام وضع حمل و بازگشت از شیراز به همراه آنان بود که حدوداً یکی دو ماه طول کشید و پس از آن مدتی برای کمک به خواهرم و رفع تنهاییاش نزد خواهرم بود. البته خود، دختر و نوههایی داشت که گاهی آنها را نزد بیبی میآورد. خدا رحمتش کند نمی دانم به چه بیماری دار دنیا که برای او و این گونه زنان جز نکبت و بدبختی و رنج و عذاب چیزی دیگری نداشت و هیچ وقت نتوانسته بودند زندگی راحت و بدون دغدغهای داشته باشند و از آن لذت ببرند را وداع گفت. به نظر من مرگ داروی شفابخش این دردهای مزمنی است که پیوسته به خانه بیامید فقرا و تهیدستان و فرودستان راه دارد، میباشد؛ چرا که آنها را از همه آن رنجها و تحقیرها و نداریها رها میکند. رنجهایی که برخاسته از بیعدالتی های ما انسانهاست، که نتوانسته یا نخواستهایم زندگی را در کام خود و دیگران شیرین کنیم نه که ما، بلکه فزونطلبیها و خودخواهیهای ما نگذاشته این چنین باشد. درد دلها زیاد است بماند برای وقتی دیگر. شهری دور افتاده از همه چیز در منطقه ای خشن آب و هوایی در کشور توسعه نیافته و عقب افتاده از کاروان تمدن(...) خیل عظیمی از فقرا و تهیدستان میمانند که برای ارتزاق و به دست آوردن لقمه نانی در کنار کار کوچکی که میکنند به خانهی خانزادهها و متملکان و ثروتمندان انگشتشمار شهر میروند تا در کنار ریخت و پاشهای آنان و احیاناً دست و دلبازی بعضیشان بتوانند چیزی و لقمه نانی به غنیمت برند و کمی آسوده خیال شوند. خداوند این کمپانی هند شرقی که بمبئی هند را مرکزی پررونق اقتصادی کرد و یا خارجیانی که در خلیج فارس دست به اکتشاف و استخراج نفت زدند خیر دهد که همین دو امر و به ویژه دومی مایه رونق اقتصادی در لار ما شد. متمولان لاری در قدیم برای تجارت به هند و بمبئی میرفتند و بعد که خلیج فارس نفت خیز شد به خلیج و این در رشد اقتصادی منطقه جنوب ایران نقش به سزایی ایفا کرد که برای مطالعه میتوان به کتب تخصصی آن مراجعه کرد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 12:39 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
احمدغفوری : اصولاً زندگي و نوع كار ما گراشيها كمي سختتر از نحوه لاريها و اوزيها و ديگران است، كه لازم به شرح و توضيح آن نيست. ولي هرچه باشد آن را به جريان زندگي 6 يا 10 ماهه گذران خويش مياندازيم و با صبر و پايداري و با خبر شدن از احوال همديگر، سفر خود را به پايان ميرسانيم. به قول معروف «خدا كريمن!» همه جور حال و طبيعت در ميان ما گراشيهاي مقيم دبي است: خوب، بد، آرام و بيصدا، جنجالي و پرخاشگر، كنس، دست و دلباز، .... اين را كه تمام ما گراشيها ميفهميم و جاي نشر و شرح نيست. ولي راقم اعتقاد دارد همه را بايد دوست داشت و به همه احترام بايد گذاشت، چرا كه همه در واقع زحمت ميكشند، گرفتاري دارند، انسان بايد به نحوي با خلايق خدا خوب باشد كه زبان حال او اين بيت شعر (در هرچه نظر كردم سيماي تو ميبينم) در خود بيابد و هيچگاه فرمايش بزرگان دين را كه (اندر همه جا، با همه كس، در همه كار/ بيدار نهفته چشم و دل جانب يار) از ضمير خاطر خود نبرد و به باد فراموشي نسپارد، بلكه همه را دستساخت حق داند و انصاف دهد و انصاف نخواهد كه «من لَم يَشكُرالمخلوق، لَم يَشكُرالخالق». و اما طنز آخر مقاله. دوستي داشتم سن و سال خودم. ميگفت (البته اين موضوع به 10 سال قبل برميگردد) چند سالي قبل در شارجه پيش يك بنده خدايي كه مسن و دنياديده بود كار ميكردم چند صباحي. تا اين كه يك صبح گفت اين دو عدد تخممرغ را بگير و ببر بپز و سريع برگرد. خوب! مسافت بين دكان و منزل حدود 20 دقيقه راه بود. نيمرو درست كردم و ماهيتابه را برداشتم و به دو برگشتم دكان. تخممرغها همانند پلاستيك فريزري ته ماهيتابه چسبيده بود، سرد و بيروح. گذاشتم زير دل ارباب ولي تا نشستم بخورم يك مشتري آمد. بلند شدم ديدم 500 درهمي دارد و يك سيگار ميخواهد. دوباره بلند شدم. باز يك مشتري ديگر. از شما چه پنهان اين وسط ارباب ميخورد و ميخورد! بعداً كه فراغتي شد و نشستم، ديدم به اندازه شكم گنجشكي تخممرغ مانده! خوب، دست بردم به شيشه مهوه در كنار ممبر. ناگهان فرياد ارباب بلند شد كه ما رسم نداريم صبحانه 2 نمونه بخوريم! من هم كليد خانه را پرت كردم طرفش و گفتم «نه تو باشي و نه دكان و نه مال و روزت. بيا. 6 روزي كه كار كردم هم از شير مادرت هم حلالتر». و زدم بيرون. زبان و حقوق مشكل ديگري كه سر راه تازه به دبي آمدهها سبز ميشود تكلم به زبان عربي و هندي و انگليسي بود كه انگار واجب به نظر ميرسيد كه بدانيم. هركس قدرت زبان و تكلمش بيشتر، حقوقش بيشتر بود. ولي بودند كساني كه به زحمت ياد ميگرفتند. نقل است كه نوجواني گراشي با وجود اين كه در سفر دومش بود از تمام جملات و كلمات عربي فقط 2 كلمه خَمسه عشر و خمس و سبعين (كه آن هم در واقع نميدانست يعني چه) ياد گرفته بود. او جايي در دبي (مَسطوَه) كار ميكرد. يك عرب ميآيد و ميپرسد: «يا بوي احد سيكل كم؟» يعني: هاي جوان اين موتور پلاستيكي چند؟ او كه در ضمير خاطرش آن دو كلمه بود ميگويد: «وَلله ما تعرفه خمسه عشر و الاخمس و سبعين»: راستش نميدانم 15 درهمه يا 75 درهم! عربه هم ميگويد «لَعنَهالله ابوك خمس عشر وهن خمس و سبعون وهن»! از اينجا ميتوان فهميد كه هركس هرچه به دست آورده به سختي و رنج طاقت يافته و متحمل همه نوع ناشكيبايي و اضطراب و صبر گرديده تا شده ارباب. حافظ عليهالرحمه ميفرمايد: «گويند سنگ لَعل شود در مقام صبر/ آري شود وليك به خون جگر شود». ميگويم اگر تجار اين روزگار خصوصا از مردم بومي گراش از اين راه توانستهاند ترقي كنند و به سمت اربابي برسند، تحمل بسياري از ناگواريهاي زندگي ايشان را سربلند از آب درآورده است. به اميد توفيق در كار دين و دنيا و امرار معاش همه گراشيها. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 11:1 توسط
|
|
||
|
|
|
|
استاد فرهیخته جناب آقای دکتر احمد اقتداری ماندگاری نام لارستان همیشه مرهون استواری دانش و همت بلند فرزندان برومندش بوده است. سرزمینی که در دامن خود انسانهای بزرگ با سینه هایی به سترگی خلیج همیشه فارس و فرزانگانی اندیشمند را در خود پرورانده است. فرزانگانی که آوازه علم و دانش ادب تقوا و سرآمدی این تربیت یافتگان میراث دار جنوب از مرزهای ایران اسلامی نیز فراتر رفته و نام بلند و پر افتخارشان را در دنیا پراوازه نموده است. بجا و شایسته بود که در همایش بین المللی زبان و مردم شناسی لارستان که به منظور پاسداشت کهن دیرینه زبان و فرهنگ لارستان بزرگ برگزار می گردد از فرهیختگان این سرزمین به نیکی تجلیل و قدردانی به عمل آید. از این رو تلاشها و مجاهدتهای بی بدیل حضرتعالی در اشاعه فرهنگ غنی و گهربار ایران عزیز را ارج گذاشته و بدینوسیله مراتب سپاسگزاری و تقدیر شهرداری و شورای اسلامی شهر لار را به نمایندگی از مردم نجیب و قدرشناس لارستان به جنابعالی اعلام می داریم. امید آنکه همیشه افکار بلندتان مستدام و وجود نازنینتان پایدار و پشتوانه گامهایتان ذکر دعای مردم نجیب لارستان باد. ابوطالب روئینا / رییس شورای اسلامی شهر لار حسین صبورایی / شهردار لار بهزاد مریدی/ دبیر همایش
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 13:11 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
احمدعلی غفوری : اصولاً زندگي و نوع كار ما گراشيها كمي سختتر از نحوه لاريها و اوزيها و ديگران است، كه لازم به شرح و توضيح آن نيست. ولي هرچه باشد آن را به جريان زندگي 6 يا 10 ماهه گذران خويش مياندازيم و با صبر و پايداري و با خبر شدن از احوال همديگر، سفر خود را به پايان ميرسانيم. به قول معروف «خدا كريمن!» همه جور حال و طبيعت در ميان ما گراشيهاي مقيم دبي است: خوب، بد، آرام و بيصدا، جنجالي و پرخاشگر، كنس، دست و دلباز، .... اين را كه تمام ما گراشيها ميفهميم و جاي نشر و شرح نيست. ولي راقم اعتقاد دارد همه را بايد دوست داشت و به همه احترام بايد گذاشت، چرا كه همه در واقع زحمت ميكشند، گرفتاري دارند، انسان بايد به نحوي با خلايق خدا خوب باشد كه زبان حال او اين بيت شعر (در هرچه نظر كردم سيماي تو ميبينم) در خود بيابد و هيچگاه فرمايش بزرگان دين را كه (اندر همه جا، با همه كس، در همه كار/ بيدار نهفته چشم و دل جانب يار) از ضمير خاطر خود نبرد و به باد فراموشي نسپارد، بلكه همه را دستساخت حق داند و انصاف دهد و انصاف نخواهد كه «من لَم يَشكُرالمخلوق، لَم يَشكُرالخالق». و اما طنز آخر مقاله. دوستي داشتم سن و سال خودم. ميگفت (البته اين موضوع به 10 سال قبل برميگردد) چند سالي قبل در شارجه پيش يك بنده خدايي كه مسن و دنياديده بود كار ميكردم چند صباحي. تا اين كه يك صبح گفت اين دو عدد تخممرغ را بگير و ببر بپز و سريع برگرد. خوب! مسافت بين دكان و منزل حدود 20 دقيقه راه بود. نيمرو درست كردم و ماهيتابه را برداشتم و به دو برگشتم دكان. تخممرغها همانند پلاستيك فريزري ته ماهيتابه چسبيده بود، سرد و بيروح. گذاشتم زير دل ارباب ولي تا نشستم بخورم يك مشتري آمد. بلند شدم ديدم 500 درهمي دارد و يك سيگار ميخواهد. دوباره بلند شدم. باز يك مشتري ديگر. از شما چه پنهان اين وسط ارباب ميخورد و ميخورد! بعداً كه فراغتي شد و نشستم، ديدم به اندازه شكم گنجشكي تخممرغ مانده! خوب، دست بردم به شيشه مهوه در كنار ممبر. ناگهان فرياد ارباب بلند شد كه ما رسم نداريم صبحانه 2 نمونه بخوريم! من هم كليد خانه را پرت كردم طرفش و گفتم «نه تو باشي و نه دكان و نه مال و روزت. بيا. 6 روزي كه كار كردم هم از شير مادرت هم حلالتر». و زدم بيرون. مشكل ديگري كه سر راه تازه به دبي آمدهها سبز ميشود تكلم به زبان عربي و هندي و انگليسي بود كه انگار واجب به نظر ميرسيد كه بدانيم. هركس قدرت زبان و تكلمش بيشتر، حقوقش بيشتر بود. ولي بودند كساني كه به زحمت ياد ميگرفتند. نقل است كه نوجواني گراشي با وجود اين كه در سفر دومش بود از تمام جملات و كلمات عربي فقط 2 كلمه خَمسه عشر و خمس و سبعين (كه آن هم در واقع نميدانست يعني چه) ياد گرفته بود. او جايي در دبي (مَسطوَه) كار ميكرد. يك عرب ميآيد و ميپرسد: «يا بوي احد سيكل كم؟» يعني: هاي جوان اين موتور پلاستيكي چند؟ او كه در ضمير خاطرش آن دو كلمه بود ميگويد: «وَلله ما تعرفه خمسه عشر و الاخمس و سبعين»: راستش نميدانم 15 درهمه يا 75 درهم! عربه هم ميگويد «لَعنَهالله ابوك خمس عشر وهن خمس و سبعون وهن»! از اينجا ميتوان فهميد كه هركس هرچه به دست آورده به سختي و رنج طاقت يافته و متحمل همه نوع ناشكيبايي و اضطراب و صبر گرديده تا شده ارباب. حافظ عليهالرحمه ميفرمايد: «گويند سنگ لَعل شود در مقام صبر/ آري شود وليك به خون جگر شود». ميگويم اگر تجار اين روزگار خصوصا از مردم بومي گراش از اين راه توانستهاند ترقي كنند و به سمت اربابي برسند، تحمل بسياري از ناگواريهاي زندگي ايشان را سربلند از آب درآورده است. به اميد توفيق در كار دين و دنيا و امرار معاش همه گراشيها. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 14:9 توسط
|
|
||