تبليغاتX
روزنامه ی صحبت نو - می خواستم با پس اندازم سربازی ام را بخرم / قصه های باگ
جستار ها يي از لار ، گراش ، اوز ، بیرم ، جویم ، بنارویه ، و خنج

 گزارش از راضیه یوسفی : تصميم نهايي را گرفته بودم .هرچند راه سختي را انتخاب کرده بودم. بايد نشان مي‌دادم که بزرگ شده‌ام و مي‌توانم روي پاي خود بايستم.

چهار سال دوري، تنهايي، غربت را به جان خريدم تا توانستم پنجاه ميليون تومان پس‌انداز کنم تا بعد از بازگشت به ايران مقدمات خريد سربازي را فراهم سازم و بعد از آن سرو ساماني به زندگي‌ام بدهم.

يک روز قبل از پرواز، آرام و قرار نداشتم. چهار سال يک طرف و اين ساعت‌هاي پايان غربت يک طرف به يک‌ ميزان درد دوري را برايم سخت و دشوار کرده بود. تا صبح بيدار بودم و خود را آماده‌ي ديدار خانواده و دوستان مي‌کردم. انتظار به پايان رسيد و من وارد خاک وطن شدم. شهري که عاشقانه دوستش دارم و دلم براي وجب به وجبش تنگ شده بود.

هنوز گرد غربت از لباس روحم زدوده نشوده بود که به اصرار پدر، کل دارايي‌ام را وارد اين معامله‌ي کذايي کردم .با احترام و اعتماد خاصي که به پدر داشتم،جايي هيچ شک و شبهه‌اي برايم نبود که معامله‌ي خوب و مناسبي است.

کم کم روزهاي سخت دوري را فراموش مي‌کردم که ناگهان خبر کلاهبرداري را از پدر شنيدم .دنيا دور سرم مي‌چرخيد .لحظه لحظه‌ي غربت جلو چشمم تداعي شد .چه شبها که تا ساعت سه ،اجناس انبار را جابه جا کردم .چه صبحها که ساعت شش صبح در مغازه بودم .چه عيدها و نوروزها به جاي سر سفره‌ي هفت سين،سر سفره‌ي غربت ،دانه دانه اشک مي‌ريختم و با شنيدن صداي گرم مادر از پشت گوشي ذره ذره آب مي‌شدم و مي‌گفتم : نه مادر نگران نباش .اينجا همه چيزخوب است .به موقع بيدار مي‌شويم به موقع غذا مي‌خوريم به موقع استراحت مي‌کنيم .همين حالا هم سر سفره‌ي هفت سين هستم .غربت را آنقدر آرام مي‌گفتم که فقط قلبم مي‌شنيد و بس .سر سفره‌ي هفت سين ِ غربت ...

 چگونه مي‌توانستم باور کنم چهار سال زحمت شبانه‌روزي‌ام در مدت کمتر ازيک ماه نابود شود؟ چگونه باور کنم که چهار سال ازبهترين لحظات عمرم بيهوده از بين رفت ؟ چگونه مي‌توانم باور کنم که :

آسمان خرمن اميد مرا              زيکي صاعقه خاکستر کرد

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 9:43  توسط   |